باورمندی به خرافات در داستان کوتاه «مادر آل»

ضیا جویا

داستان کوتاه «مادر آل»، نوشته‌ عبدالواحد رفیعی، یکی از دوازده داستان کوتاهی است که تحت نام «آشار» در قالب کتاب چاپ شده است. طوری که دیده می‌شود، این داستان متأثر از اوضاع و احوال بخش‌های مرکزی هزاره‌جات نوشته شده است و نیز حکایت از اوضاع کلی این مناطق دارد.

مادر آل که به آن «الخاتو» هم می‌گویند، یک نوع شبح است، مثل موجودات خیالی و وهمی‌ دیگری؛ چون دیو و پری. موجوداتی که به چشم سر دیده نمی‌شوند؛ ولی مردم مناطق مرکزی به وجود آن‌ها باورمند هستند. ریشه این باورها برمی‌گردد به قصه‌ها و افسانه‌هایی که از گذشته‌گان سینه ‌به ‌سینه و نسل‌ اندر نسل تا امروز رسیده است و تاهنوز هم مردم به وجود این موجودات وهمی و خیالی باورمند هستند. به ‌باور مردم، مادر آل در وقت زایمان پیدا می‌شود. وقتی ‌که زن در اثر خون‌ریزی ضعف می‌کند و از حال بی‌حال می‌شود؛ آن‌وقت پای مادر آل به خانه باز می‌شود و در تن و روان زن تاز‌ه‌ فارغ‌شده، رسوخ می‌کند تا او را از بین ببرد.

راه درمان و مقابله با مادر آل سخت و وحشتناک است؛ «با سوزن، زبان زن تازه‌ فارغ‌شده را سوراخ می‌کند تا مادر آل از بدنش خارج شود».

داستان از آن‌جا شروع می‌شود که زنی حامله است و مدتی می‌شود که نمی‌تواند روی بغل بخوابد. با آن‌که درد می‌کشد؛ اما از درد کشیدن لذت می‌برد. مادر شدن حس خوبی است که برای او دست می‌دهد.

«مدتی بود که نمی‌توانست روی بغل بخوابد. رو به آسمان طاق‌باز می‌خوابید. شکم بادکرده‌اش روی او پهن می‌شد. در شکمش شورشی احساس می‌کرد که گاه‌ با درد خوشایندی در درونش همراه بود. دست می‌برد روی شکمش؛ پهنای شکمش را لمس می‌کرد و از پیچش مطبوع آن احساس لذتی توأم با بیم می‌کرد. احساسی پر از بیم و امید، تلخ و شیرین. دست می‌برد زیر نافش و نگه می‌داشت تا کسی از درون، او را لگد بزند، با ضربه‌های کوچکی زیر دستش. و لبخندی از رضایت بر گرد لبانش خط می‌انداخت. مثل آن‌که کسی او را نوازش کند. در آن حالت احساس کودکی را پیدا می‌کرد که با مادرش مرغوله کند. با خوشی و رضایت شکایت می‌کرد: همراه خودش اَم جنگ داره، خدا پرده کنه. اگه بیایه بیرون چه خواد کد؟» (ص ۲۷)

یکی از نکات بارز داستان‌های نویسنده این است که در انتخاب شخصیت‌های کلیدی داستان محتاط است. کسانی را انتخاب می‌کند که بتواند به نحوی منظورش را به خواننده برساند. شخصیت‌ها در داستان، افراد عادی‌ای هستند که نه پول دارند، نه شهرت و دارایی، نه دخیل در قدرت سیاسی هستند و نه ارباب و ملک و خان. انسان‌های معمولی‌ای که زنده‌گی ساده و عادی خود را دارند و کاری هم به کار دیگران ندارند.

نویسنده در واقع با دادن نقش‌ها به این‌گونه شخصیت‌ها و روایت کردن داستان آنان، کاری می‌کند که آن‌ها به‌ نحوی در کانون توجه همه‌گان قرار بگیرند.

به ‌تصویر کشیدن صحنه، کاری است که هر داستان‌نویسی از عهده‌اش به‌ خوبی برآمده نمی‌تواند. کاری که رفیعی به‌ خوبی در داستان‌های خود انجام داده، تصویرسازی خوب از صحنه است. صحنه را طوری به تصویر کشیده که خواننده تصور می‌کند، خود شاهد صحنه بوده است.

«در آن‌ حال، احساس شوهر به جوش می‌آمد، بلند می‌شد و نیم‌رخ صورتش را می‌گذاشت روی شکم دخترک، گوش می‌ایستاد تا شاید صدایی از درون ندا دهد: پدر! مگر وقتی به ‌جای صدا، ضربه‌های پی‌درپی و شورماشور بی‌وقفه‌ای روی صورتش می‌نواخت، تمام وجودش را شادی و شوری همراه با دلهره، پر می‌کرد. خنده‌اش می‌گرفت. دخترک را نیز خنده می‌گرفت. هر دو در تاریکی می‌خندیدند، بی‌آن‌که تاریکی را ببینند.» (ص ۲۸)

فقر اقتصادی، بی‌سوادی، دست‌رسی نداشتن به امکانات اولیه‌ حیات، بافت‌های سنتی اجتماعی و داشتن زنده‌گی قبیله‌ای در روستاها، به ‌خصوص در مناطق مرکزی کشور، از جمله مشکلاتی‌ است که به ‌خوبی در این داستان به ‌تصویر کشیده شده است.

«دخترک با صدای لرزان، در حالی ‌که سر شوهر را محکم تکان می‌داد، با التماس زاری کرد: وارخِی! مرد سر بلند کرد و نیمه‌خواب، با مهربانی پرسید: چیزه، تشنه شده‌ای؟» (ص ۲۹)

«شوهر جوان بر جایش نشست. در تاریکی دست دواند. کور کور شده، گوگرد را پیدا و هریکین را روشن کرد. صورت دختر، در زیر نور زرد چراغ، مثل ماه در پس ململ نازکی از مه، می‌درخشید…

دست کشید روی شکم دخترک و سرش را خم کرد و با درمانده‌گی پرسید: آلی چه کار کنیم؟

در همان حال، صورت دخترک را با لبانش ناز کرد. دخترک با بی‌تابی دستی در موهای شوهر فرو کشید و گفت: خو برو ننه ته خبر کو.

شوهر جوان، مثل مرغ از جا پرید. در یک گام، خود را به پشت کلکین اتاق مادر رساند.» (ص ۲۹)

«دیری نگذشت که سه زن سال‌خورده و فرتوت، دور معصومه حلقه زده بودند و شاهد پیچ‌وتاب او بودند و جیغ و داد او را با خون‌سردی گوش می‌دادند. او را تا کمر بین تشت آب گرم فرو کرده بودند و هر فوت‌وفنی را که از دایه‌گی دیده بودند، روی معصومه اجرا کردند.» (ص ۳۰)

ویژه‌گی دیگری که در داستان‌های رفیعی دیده می‌شود، این است که او فضای بومی و زبان گفتاری بومی را به دقت و ظرافت خاص خود به‌ تصویر می‌کشد. در واقع نویسنده با این کار خود نشان می‌دهد که با آداب و رسوم مردم خود از نزدیک آشنا است و حتا با خرافات و باورهای غلط مرز و بوم خود زنده‌گی کرده است.

«دخترک، پس از زایمان، دلش ضعف می‌کرد؛ دم ‌به ‌دم از حال می‌رفت. چهار زن پیر او را مثل آهوی شکارشده، در میان گرفته بودند.

یکی گفت: زبان ته بیار بیرون… او دختر! زبان ته بیار بیرون.

دخترک دلش سست می‌شد. یکی از آنان دست‌پاچه نالید: وای! خاک د سرم. مادر آله، مادر آله…

… پیر زن دیگری جیغ زد: زبان ته بکش بیرون اُ دختر! که دل و جگر ته آل می‌بره.» (ص ۳۱)

دست‌رسی نداشتن به امکانات ابتدایی حیات، نبود مراکز بهداشتی و افراد تخصصی، باعث می‌شود تا مردم به کسانی مراجعه کنند که براساس سرگذشت و تجربیات خود، مشکل‌گشای مردم می‌شوند. کسانی ‌که چیزی از علم جدید نمی‌دانند و ذره‌ای هم آموزش ندیده‌اند. دایه‌ها نمونه‌ای از این افراد هستند.

«و دخترک زبانش را بیرون نکرد؛ یعنی نمی‌توانست بیرون کند. چندبار سعی کرد، مگر هر دفعه دلش سست شد. دو تن از پیرزنان دست‌های او را محکم گرفتند و خسر مادرش روی پاهای او نشست و زن دیگری با یک دست سر دخترک را محکم روی بالش نگه داشت و با انگشت دست دیگرش، با چابکی و مهارت، زبان دخترک را بیرون کشید و محکم نگه داشت. در همان حال سوزن کلانی را گرفت و کمی فراتر از نوک زبان، با چابکی فرو کرد، چنان‌که سوزن از آن طرف زبان بر آمد و قسمتی از لب پایین را نیز سوراخ کرد. دخترک مثل بره‌ای یا شاید آهویی در چنگال کفتارها دست‌وپا می‌زد؛ مگر توان نجات نداشت.» (ص ۳۲)

«دخترک با چشمان باز، به آن‌ها بهت‌ زده بود و تکان نمی‌خورد. دل پیرزن لرزید، رنگ از چهره پیر و تکیده‌اش پرید و چابک زبان او را رها کرد، اما زبان دخترک جمع نشد. پیرزنان یکی ‌یکی خود را پس کشیدند و با چشمانِ از کاسه برآمده، هم‌دیگر را ملامت می‌کردند. خسرمادر دخترک جیغ زد: وای! خاک د سرم. چه کَد… او پیرِ سگ دختر ره کشتی؟ عروس مَه کشتی؟

و خود را انداخت روی معصومه.» (ص ۳۱ – ۳۲)

نکته: چاپ اول این کتاب توسط خانه ادبیات افغانستان در سال ۱۳۸۷ و چاپ دومش به ویراستاری محمد حسین محمدی، توسط انتشارات تاک در ۱۰۳ صفحه نشر شده است.

دکمه بازگشت به بالا