بامیان؛ قطعه‌ی نایابی از طبیعت و تکه‌ی نابی از انسانیت‌‌

هرچند قرار بود با یک سفر خیلی تنظیم شده و با بار و بندیل مجهز بامیان را ببینم و زیبایی‌هایش را نفس بکشم، اما چنان شد که یک‌باره در سفری از قبل تنظیم ناشده با همکاران برای نصف روز فرصت دیدار بامیان را یافتم.

این که چگونه به این کاروان پیوستم بماند.‌ قصه از آن جا شروع می‌شود که هواپیمای کوچک و لرزان UN-HAS یک‌باره و برق‌آسا خودش را به زمین زد و لحظاتی بعد با کلی هیجان پیاده شدیم.

اولین تصویری که دیدم، جای خالی و بزرگ بودا بود که از دور تنهایی و بی‌کسی‌اش را به رخ آدم می‌کشید؛ بعد سوار موترها شدیم و به سوی دفتر والی راه افتادیم، در مسیر هیچ‌چیز واقعی به نظر نمی‌رسید، فقط فکر می‌کردم که به نقاشی بزرگی نگاه می‌کنم که همه در کنار هم با نظم و هنر و سلیقه‌ی خاصی به تصویر کشیده شده‌اند. درخت‌ها، کشتزارهای گلباران کچالو، دامنه‌های اعجاب‌انگیز کوتاه و بلند، صخره‌های تراشیده‌شده که انگار هنرمندی به نوک نازک قلم و چکش سنگ‌بری به آن دست زده باشد و از همه زیباتر سکوتی عمیق و سحرآمیز.

ملاقات رسمی قصه‌ی خاصی ندارد؛ حالا از دفتر والی بیرون شده‌ایم و برای اشتراک در مراسم رسمی به سمت هوتل غلغله می‌رویم؛‌ از راننده می‌خواهم شیشه‌های موتر را پایین بکشد، اما رد می‌کند و می‌گوید اجازه نداریم. فکر می‌کنم کسی چیزی را که می‌خواهم یک دهان ببلعم از من می‌گیرد، کمی عصبانی می‌شوم، از پشت شیشه عمیق نگاه می‌کنم، عمیق و عمیق‌تر.

شهر چنان نوستالژی غمناک و عاشقانه‌ای از سالیان خیلی خیلی دور به نظر می‌رسد‌‌. صخره‌های وسط شهر، سرسبزی‌ها، خانه‌های گلی و دکان‌های ساده و قدیمی با تلنگری شدید به آدم می‌فهمانند که این دقیقاً یک نقاشی است نه چیزی فراتر از آن.‌ به ویژه آن‌جا که متوجه می‌شوی چنان سکوت دلبرانه‌ای در شهر حکم‌فرماست که نظیرش را هیچ جای دیگری ندیده‌ای.

وقتی از چهارراه اریکین می‌گذریم، چشمم به قدرت مدنیت و نوع اعتراض مدنی خلاقانه‌ی بامیانی‌ها می‌افتد و این‌که چه زیبا و نوستالژیک است این جاده. همین‌طور وقتی نمایش‌نامه‌ی دختران و پسران جوان در مورد کارکرد شوراهای انکشافی را تماشا می‌کنم،‌ که در پایان شهردار بامیان را شامل نمایش‌نامه خود می‌سازند و از او می‌خواهند تا شبکه‌ی آبرسانی خیالی‌شان را افتتاح کند، با تعجب می‌بینم که چقدر هنرمندانه تلنگری می‌زنند به بحران کم‌آبی در این ولایت.

وسط برنامه دلم طاقت نمی‌کند،‌ از سالون کنفرانس بیرون می‌شوم به دهلیز هوتل می‌روم و از پس پنجره‌ها به بودا- که تنها و غریب روبه‌روی هوتل ایستاده است، نگاه کرده- تلاش می‌کنم ازش عکس بگیرم، اما می‌ترسم که مبادا این لحظه‌ی ناب را از دست بدهم. پس نگاه می‌کنم، فقط نگاه… و تلاش می‌کنم تا مجسم کنم که این پیکره‌ی عظیم چگونه با دستان هنرمند بشر ساخته شده بود و چگونه با دستان سیاه بشر منهدم شد و آن که صدها سال این‌جا برای حفاظت از نام و نشان بامیان با ابهت ایستاده بود، چگونه گلوله‌ی غول پیکر جهالت و سیاهی را در قلبش جا داد و با آن به خاک افتاد.

به همکاران تأکید می‌کنم که حتا اگر یک ساعت وقت داشته باشیم یکبار بند امیر برویم،‌ در نهایت قبول می‌کنند و پس از صرف نان چاشت با عجله به سمت بند امیر راه می‌افتیم. هر آنچه در مسیر راه می‌بینم هیجان و تعجبم را ده برابر می‌کند،‌ بی‌تاب می‌شوم و به خود فشار می‌‍‌آورم که قبول کنم آنچه می‌بینم را واقعاً می‌بینم و من در این لحظه استم.‌

به بند امیر می‌رسیم،‌ از موتر پیاده می‌شوم و مستقیم با شتاب به سمت بند راه می‌افتم. دهانه‌ی آب‌ریزان بند مسحورم می‌کند، دهانم از تعجب خشک می‌شود، یعنی این ابهت از کجا شده است؟ در مسیری که تند تند گام برمی‌دارم تا به بند برسم، از زیر پایم چنان آب زلال و سردی می‌گذرد که به اشتباه می‌اندازدم، همین که پاهایم تر می‌شوند متوجه می‌شوم که آب است وگرنه چنان زلال بروی خاک می‌رود که از دور تشخیص داده نمی‌شود.

حالا به اعجاب‌انگیزترین نقطه‌ی دنیا که تا حالا دیده‌ام رسیده‌ایم.

 در کنار این زلال آسمانی روی سنگی نشسته‌ام اما دلم می‌لرزد، تلاش می‌کنم همه‌ی آنچه را می‌بینم دقیق و عمیق حفظ کنم یا در واقع قورت بدهم. یکبار به پایان صخره نگاه می‌کنم، قافله‌ی انبوهی از ماهیان خاکستری‌رنگ مستان و رقصان شنا می‌کنند،‌ این دقیقاً مثل فیلم‌های نشنل جیوگرافی است.

به قایقی سوار می‌شویم و به سمت دل آب می‌رانیم،‌ اولین باری‌ست که از آب نمی‌ترسم، اما عمیق به رنگ آسمانی عجیب آن خیره شده‌ام.‌ فکر می‌کردم این آب از دور آبی رنگ به نظر می‌رسد اما حالا می‌بینم که دقیقاً در زیر دستانم هم رنگ آبی دارد. باخود می‌گویم یعنی چگونه ممکن است؟ یکی از هم‌سفران تعریف می‌کند که آب بندهای دیگر که در امتداد این قرار دارند، رنگ‌های سبز و سفید زلال دارند. دیگری می‌گوید که هنوز مشخص نیست که در ته این بند چه است؟

فرصت کم است،‌ دوباره به سمت موترها راه می‌افتیم،‌ حیرانم که چگونه این لحظات را در ته وجودم بنشانم و حفظ کنم. سنگفرش‌های قشنگ مسیر راه از بند به سوی سرک و صفای آن که محصول تلاش و نشان فرهنگ و مدنیت بامیانی‌هاست، به من انگیزه می‌دهد که باید با پاهایم بامیان را باخود ببرم. پس کفش‌ها را در می‌آورم و پا برهنه به سمت سرک راه می‌افتم. پاهایم حس خنکی و آسودگی می‌کند، فکر می‌کنم بامیان را باخود می‌برم.

حالا به خانه برگشته‌ام؛ اما فکر می‌کنم چیزی را آن‌جا جا گذاشتم. بامیان شهری‌ است که آدم باید فقط گوشه‌ای بنشیند و خاموش و بی‌صدا به آن نگاه کند. در اطراف آن بند سحرآمیز اصلاً دلم نمی‌خواست با کسی حرف بزنم. فکر می‌کردم آدم باید فقط عمیق نگاه کند.

به نظر من نگاه کردن نوعی بلعیدن است، شکل دیگری از حرف زدن است، شبیه در آغوش گرفتن و با خود بردن است.

آدمی باید با نگاهش هم بگوید،‌ هم بخورد و هم ببرد، اما چیزی دیگری هم است که بامیان را با تمام سحر و جادوی طبیعی‌اش، شیرین‌تر و دل‌نوازتر می‌کند. مردمانی خوش‌قلب، ساده، صادق، صمیمی و بی‌آزار؛ دختران و پسران توانا و با استعداد، زنان و مردان مدیر و مدبر، در نهایت قبیله‌ی از دل فرهنگ، انسانیت، خلاقیت و مدنیت.

من دیدم که همه با خانواده‌های‌شان در کنار بند امیر در خیمه‌ها و چادرها نشسته بودند و می‌گفتند که شب را همین‌جا می‌مانند و لذت می‌برند، من دیدم مردمانی را که سرشان به کار خودشان بود و به موهای برهنه یا آستین‌های بالا زده‌ی دختری، با طمع نگاه نمی‌کردند. وقتی از قایق پیاده می‌شدم، نتوانستم تعادلم را حفظ کنم،‌ از مرد صاحب قایق‌ها که آن‌جا ایستاده بود، خواستم که دستم را بگیرد و کمکم کند. مرد اول متردد شد،‌ وقتی دوباره بلندتر گفتم که کمکم کن و دستم را به سمتش دراز کردم، چنان لرزان و با اضطرابی از سر احترام، با انگشتش دستم را گرفت و بیرونم کرد که عمیقاً به من فهماند چقدر بی‌حرص و دور از حیوانیت زندگی می‌کند و هیچ طمعی برای دسترسی به یک زن بیگانه ندارد.

خلاصه آن‌چه من از بامیان دیدم، قطعه‌ی نایابی از طبیعت بود و تکه‌ی نابی از انسانیت‌‌، فرهنگ و هنر و قبیله‌ای از مردمان صبور، مبارز و خوشبین به آینده.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن