اسدالله یوسفی؛ از مستری‌خانه تا انجمن ادبی‌

محمدحسین نیک‌خواه

اسدالله یوسفی، شاعر و دبیر کانون جوانان «انجمن ادبی هرات» نسل خود را سوخته ‌و فراموش شده می‌داند. شاعری که در هرات نام کشیده و سرودن شعر را از یک مستری‌خانه (تعمیرگاه) شروع کرد. او حالا یکی از نام‌دارترین شاعران است.

مردی که از کودکی علاقه‌مند غزل‌های حافظ شد و بعدها وقتی تعمیرکار (مستری) موترسایکل بود، در دکانش قلم به دست می‌گرفت و دل‌نوشته‌هایش را در دفترچه‌ای یادداشت می‌کرد.

یوسفی در سال ۱۳۸۱ خورشیدی فعالیت فرهنگی و ادبی خود را با عضویت در انجمن ناظم هروی و انجمن ادبی هرات به ‌گونه‌ی جدی دنبال کرد و تاکنون دو مجموعه شعر با نام‌های «دال مثل دلتنگی» و «کلمات کال» از او منتشر شده است.

اسدالله یوسفی، شاعر و دبیر کانون جوانان «انجمن ادبی هرات» نسل خود را سوخته ‌و فراموش شده می‌داند. شاعری که در هرات نام کشیده و سرودن شعر را از یک مستری‌خانه (تعمیرگاه) شروع کرد. او حالا یکی از نام‌دارترین شاعران است. مردی که از کودکی علاقه‌مند غزل‌های حافظ شد و بعدها وقتی تعمیرکار (مستری) موترسایکل بود، در دکانش قلم به دست می‌گرفت و دل‌نوشته‌هایش را در دفترچه‌ای یادداشت می‌کرد. یوسفی در سال ۱۳۸۱ خورشیدی فعالیت فرهنگی و ادبی خود را با عضویت در انجمن ناظم هروی و انجمن ادبی هرات به ‌گونه‌ی جدی دنبال کرد و تاکنون دو مجموعه شعر با نام‌های «دال مثل دلتنگی» و «کلمات کال» از او منتشر شده است.

هنوز یک‌ سال بیش‌تر از تولدش نگذشته بود که با کودتای کمونیستی صفحه جدیدی در کتاب سیاست افغانستان ورق خورد. روزگار کودکی و نوجوانی او توأم با کش‌وقوس‌های سیاسی بود و جنگ نمی‌گذاشت آب‌ خوش از گلوی مردم پایین برود.

او در شرایطی قد کشید و بزرگ شد که مردم افغانستان یا آواره کشورهای همسایه یا هم در داخل کشور دربه‌در می‌شدند. دوران تحصیلش هم مثل اوضاع سیاسی افغانستان پیچیده سپری شد و از سال ۱۳۶۱ تا ۱۳۸۷ خورشیدی به درازا کشید.

 

خاطرات تلخ روزهای سیاه

از دید او نسل آن‌ها در سخت‌ترین روزهای افغانستان قد کشیدند و روزگار کودکی و نوجوانی را زیر آتش جنگ سپری کردند. اسدالله یوسفی، شاعر و دبیر کانون جوانان انجمن ادبی هرات، در سال ۱۳۵۶ خورشیدی به دنیا آمد.

تحولات سیاسی دهه‌های اخیر در افغانستان سبب شد تا جنگ و ناآرامی نگذارد طعم شیرین دنیای کودکی را در کامش مزه کند و از روزگار نوجوانی بهره کافی ببرد.

آقای یوسفی باور دارد که هم‌نسل‌های او نسل سوخته‌ و فراموش شده در افغانستان هستند و حالا که اندکی سیاهی روزگار جنگ‌های داخلی از فضای کشور پاک شده است، کسی دیگر به فکر نسلی که کودکی و نوجوانی‌اش تباه شد، نیست.

تاریکی جنگ اجازه نداد که او به راحتی از نور دانش ‌بهره ببرد و دوران تحصیلش را در سال ۱۳۶۱ آغاز  و با چند وقفه به ‌خاطر جنگ و مهاجرت به خارج از کشور در سال ۱۳۸۷ خورشیدی تمام شد. او طی این ۲۶ سال با همه‌ی سختی‌ها موفق شد از رشته حقوق ‌و علوم سیاسی سند فراغت بگیرد.

خانواده یوسفی در سال ۱۳۶۱ خورشیدی مجبور شد افغانستان را ترک کنند و به ایران مهاجر شوند.

در اوضاع آشفته آن ‌زمان افغانستان چه کسانی در افغانستان ماندند و چه کسانی که مهاجر و آواره‌ی کشورهای همسایه شدند، چرخ‌ روزگار بر مرادشان نچرخید. در این میان یوسفی هم بار مهاجرت را بر دوش کشید و هم طعم تلخ جنگ را چشید.

اسدالله یوسفی، مانند بسیاری دیگر از مردم، افغانستان، خاطرات تلخی از روزگار سیاه کشور به ویژه زمان حاکمیت طالبان در ذهن دارد و مرور این خاطرات سبب رنجش خاطرش می‌شود؛ اما غوطه‌ور شدن در اقیانوس شعر، سبب فراموشی خاطرات تلخ گذشته برای او می‌شود.

شغل پدری اسدالله یوسفی، تعمیرکاری (مستری‌گری) موترسایکل است؛ شغلی که شاید با عواطف و احساسات شاعرانه هم‌خوانی نداشته باشد. یوسفی زمانی‌ در «چوک گل‌ها» در مرکز شهر هرات تعمیرگاه موترسایکل داشت.

مدتی بعد در جاده «لیسه مهری» مصروف کار شد و با دستانی که باید با ابزارهای فلزی قطعات موترسایکل را باز و بسته می‌کرد، قلم به دست می‌گرفت و دل‌نوشته‌هایش را در دفترچه‌ای کوچک یادداشت می‌کرد. بعضی وقت‌ها چنان غرق دنیای خیالات می‌شد که حتا رفت‌وآمد افراد به دکانش را هم متوجه نمی‌شد.

او علاقه‌مند غزل‌های حافظ بود و در تنهایی دیوان خواجه شیرازی را ورق می‌زد. استاد محمدظاهر رستمی، شاعر پیش‌کسوت هراتی، همسایه دکان یوسفی بود و یوسفی تصمیم گرفت دل‌نوشته‌هایش را نزد استاد ببرد.

چندبار خواست نوشته‌ها را به استاد رستمی نشان دهد، اما دودل بود که این کار را انجام بدهد یا نه. سرانجام دل به دریا زد و دفترچه شعر را به آقای رستمی نشان داد. استاد پس از خواندن چند بیت از یک غزل گفت: «این غزل وزن، قافیه و ردیف دارد؛ چگونه آن ‌را سرودی‌؟»

یوسفی جوان، آن ‌زمان چیزی در مورد وزن، قافیه و ردیف نمی‌دانست و به استاد گفت: «از حرف‌های شما چیزی نفهمیدم، اما می‌دانم این غزل را خودم سروده‌ام.»

استاد رستمی متوجه شد که اسدالله در سرایش شعر استعداد دارد و او را با خود به «انجمن ادبی ناظم هروی» و «انجمن ادبی هرات» برد تا با دیگر شاعران آشنا شود. به این ترتیب اسدالله یوسفی از دکان کوچک مستری‌گری خود به قدیمی‌ترین انجمن ادبی افغانستان گام گذاشت.

 

شعر یوسفی از دیدگاه شاعران دیگر

برخی از اعضای انجمن ادبی هرات باور دارند که شعر اسدالله یوسفی نکاتی دارد که سبب زیبایی و پخته‌گی آن شده است. شعیب حمیدزی، از شاعران جوان و عضو انجمن ادبی هرات که چند سالی می‌شود شعرش میان اهالی فرهنگ‌ و ادب گل کرده است، باور دارد که یوسفی در غزلِ نیوکلاسیک از شاعران بسیار خوب و با‌تجربه‌ی کشور افغانستان است.

او می‌گوید «باید با دقت بیش‌تری در مورد کارنامه‌ی شاعری ایشان صحبت شود، به خصوص حالا که مجموعه‌ی دوم ایشان نیز به تازه‌گی به چاپ رسیده است. شعرهای آقای یوسفی را غزل‌های عاشقانه و گاه اجتماعی تشکیل می‌دهد. نوع نگاه به عشقی که در شعرهای یوسفی هست، نگاهی به ‌نسبت امروزی است با تصاویری که معمولاً بدیع و تازه می‌باشد.»

از دید حمیدزی زبان شعرهای یوسفی نیز اغلباً زبانی شسته، رُفته و سالم است و البته محافظه‌کار. محافظه‌کار از این جهت که یوسفی در زبان، کم‌تر دست به خلق تکنیک و بازی‌های زبانی می‌زند و در شعر او کم‌تر با ترکیبی تازه و نوآوری در زبان مواجه هستیم. او در شعر، شاعری مضمون‌ساز است و معمولاً این مضمون‌سازی‌ها در بیت اتفاق می‌افتد و کم‌تر ما با شعر روایی در کارهای آقای یوسفی روبه‌رو هستیم.

نوریه نورزاد، ماستر زبان و ادبیات فارسی، در گفت‌وگو با روزنامه ۸صبح می‌گوید که شعر یوسفی زیبایی خاص خود را دارد و زبان آن عامیانه است. به باور خانم نورزاد شعر معاصر، شعری روایت‌گونه است و جریان‌های عادی را روایت می‌کند و یوسفی نیز در شعرش توانسته است موضوعات را به ‌خوبی روایت کند و این سبب دل‌چسبی و زیبایی شعرش شده است.

یوسفی در یکی از شعرهایش زیبایی کلام خود را به رخ می‌کشد و با زبان عامیانه کلمات را کنار هم قرار می‌دهد:

اخم تو اگر باعث صد دل‌نگرانی‌ست

لبخند تو داروی مریض سرطانی‌ست

در هر نفست معجزه‌ای داری و دیدم

این معجزه‌ها یک نه دو تا نه و سه تا نیست

تو مسأله‌آموز دوصد شاعر شهری

در حلقه‌ی درس تو غزل مصرع آنی‌ست

یک نکته که از درس معانی بسرایی

پربارترین دایره‌الگنج معانی‌ست

تا بوسه زدی قند فرو ریخت شکر شد

این فلسفه‌ی روز و شب بوسه‌تکانی‌ست

بگذار که معتاد دو تا لب بشوم! که

لب‌های تو شیرازه‌ی تریاک جوانی‌ست

چشمان تو از بسکه جنون‌زا‌ست! همیشه

معقول‌ترین شاعر این شهر روانی‌ست

باید بنویسم که نظرهای تو بر من

بهتر ز هزاران خبر و نامه‌رسانی‌ست

یک نکته‌ی کوتاه در این بیت بگویم

معشوقه‌ی من شهر‌نشینی ملدانی‌ست

معشوقه‌ی من معجزه‌ی حضرت حوا

معشوقه‌ی من پاک‌ترین مریم ثانی‌ست

لبخند زد و شهر فرو ریخت به پایش

باید بنویسم صفتش پسته‌دهانی‌ست

باید بنویسم، بنویسم، بنویسم

باید بنویسم صفتش پسته! ببخشید

این بیت کمی بیش‌تر از من هیجانی‌ست

این شعر اگر وصف قدش را نسروده‌ست

تقصیر از الفاظ من و ضعف زبانی‌ست

(در مصرع «معشوقه من شهر‌نشینی ملدانی ست» «ملدان» از روستاهای ولسوالی «انجیل» در ولایت هرات است.)

***

وقتی که نیستی به لبم گل نمی‌رسد

این لب بدون تو به تغزل نمی‌رسد

آن‌قدر دوری از من و چشمم که هیچگاه

اشکم به نردبان توصل نمی‌رسد

پل بسته‌ام که بگذرم از آبرو! ولی

دست طمع به آن طرف پل نمی‌رسد

نبضم دچار دغدغه‌ی بی‌تو بودن است

آهنگ قلب من به تعادل نمی‌رسد

تهمینه‌وار عاشق من باش بعد از این

ورنه یل تو ساده به زابل نمی‌رسد

حس هزارمین غزلم را شنیده‌ام

انگار شعر من به تکامل نمی‌رسد

***

یک عمر غزل گفتم و یک عمر قصیده

موهای تو بسیاااااار بلند است سپیده

من شاعر اشعار کلاسیکم و با تو

اشعار من اکنون به سپیدی گرویده

با تو نفس اندر نفسم شعر و تغزل

بی‌تو نفس اندر نفسم حس تکیده

می‌ریزد از اندیشه‌ی لب‌های تو هر دم

خون گل لاله تب لب‌های گزیده

از روز ازل بر ورق بخت نوشتند

جای قدم لطف تو بالای دو دیده

شاعر شده‌ام تا که بگویم که خداوند

تصویر تو را با قلم خویش کشیده

****

با این ‌همه اسدالله یوسفی از جمله شاعرانی است که خیلی کم شعر می‌سراید و در نشر اشعارش هم وسواس خاصی به ‌خرج می‌دهد و برخی شعرهای خود را اصلاً نشر نمی‌کند.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن