خشم و خون؛ روایت باشنده‌گان منطقه چهل‌دختران یک روز پس از انفجار

آسیه حمزه‌ای

یک روز از حمله بر مکتب سید‌الشهدا در حوزه سیزدهم امنیتی شهر کابل می‌گذرد. این‌جا حوالی محلی است که روز شنبه ساعت ۴:۲۷ عصر سه انفجار پی‌هم رخ داد. دامنه کوه چهل‌دختران و باشنده‌گانی که حادثه دیروز آن‌ها را به خشم آورده است. پرسش اصلی مردم این است که حکومت چرا توان تامین امنیت را ندارد. پرسش اساسی‌تر این‌که در افغانستان چرا تا این حد تناقض در اعلان آمار تلفات وجود دارد. مردم محل می‌گویند در مکتبی که چندین هزار شاگرد دارد و در زمان رخصتی آن‌ها، چطور ممکن است فقط ۳۰ یا ۴۰ نفر کشته شده باشند؟ به گفته باشنده‌گان محل، آن‌ها بیش از ۱۰۰ کشته را غسل داده‌اند، به گونه‌ای که در مساجد اطراف جای نمانده بود و جنازه‌ها را روی‌ هم گذاشته بودند.

دانش‌آموزان در برابر کتاب‌هایی که از انفجار کابل به جا مانده است، تجمع کرده‌اند –  نصیر کاوشگر/۸صبح

حال این منطقه خوب نیست. در و دیوارها زخمی و اثرات انفجار قابل مشاهده است. کلینیکی که در مجاورت مکتب قرار دارد، شیشه‌هایش کاملاً فرو ریخته و حتا دروازه‌ها از جا کنده شده است. در چند نقطه میان خاک و خون، وسایل به جا مانده از جان‌باخته‌گان دیده می‌شود. پر از درد است و ناگفته‌های گفتنی را فاش می‌سازد. یک گوشه تذکره خونین مرضیه افتاده، گوشه‌ای دیگر بوت‌های سرخ دخترکی و گوشه‌ای دیگر کتاب‌های سوخته. مردم محل جمع شده‌اند. هم سوگوارند و هم هراسان، هم نگران‌اند و هم در بهت بدی به سر می‌برند. واکنش تندی به حضور رسانه‌ها دارند. می‌گویند: «چرا آمده‌اید؟ بروید، همه‌تان بروید و ما را به غم خودمان تنها بگذارید». به یک‌باره جمعیت ندای الله اکبر سر می‌دهند. در جریان تهیه گزارش مبایل را می‌کشم تا صحبت‌شان را ثبت کنم. ناگهان صدای زنی می‌آید با سنگی در دست که مرا نشانه گرفته است.

فریاد می‌زند: «بیچاره شدیم، کسی از ما نمانده، همه مردند، همه کشته شدند. همه با هم به گلیم غم نشسته‌ایم». بعد روی دو زانو می‌نشیند و چادر آبی‌‌رنگش را روی سرش می‌کشد و مویه می‌کند.

هادی حسینی، یکی از گواهان و زخمیان حمله موتر بمب‌گذاری شده در دشت برچی کابل –  نصیر کاوشگر/۸صبح

گروهی از مردم در مقابل ما می‌ایستند. با خشم می‌پرسند برای چه آمده‌اید؟ می‌گوییم ما خبرنگاریم، ما هم عزاداریم، ما هم داغ‌داریم، آمده‌ایم صدای قربانیان را بلند کنیم. از میان جمعیت یکی پیش‌تر می‌آید، با صدای بلند‌تر از دیگران، در حالی‌که سرش پانسمان شده است. خود را هادی حسینی معرفی می‌کند و می‌گوید: «در حادثه دیروز مجروح شده‌ام، اما سوال اساسی مه این است که حالی گپ بزنم، همی گپ‌های ما ره بدون سانسور منتشر می‌کنین یا نی؟ داغ ما مضاعف شده. وقتی آمار دروغ از قربانیان نشر می‌شه. به والله که از ۱۰۰ نفر بیش‌تر کشته شدند».

«درد خود را به کی بگوییم؟ دولت؟ کدام دولت؟ دولتی که ما را فراموش کرده است؟ دولت در تامین عدالت ما بی‌کفایت است؛ به گونه‌ای رفتار می‌کند که گویا ساکنان ناحیه سیزدهم جزو مردم افغانستان نیستند. که نمی‌توانند امنیت ما را بگیرند، که نمی‌توانند عدالت را برقرار کنند، چرا استعفا نمی‌دهند؟ جان ما در خطر، اولاد ما در خطر. این چه حال است؟» سرش را نشان می‌دهد و می‌گوید: «در همین ساحه که حالا حضور داریم، انفجار شد. وقتی ما رسیدیم، انفجار اول و دوم رخ داده بود. در همین‌جا بودیم، داشتیم زخمی‌ها و کشته‌ها را جابه‌جا می‌کردیم که یک‌باره صدای مهیبی شنیده شد و دود و آتش و نفهمیدیم چه شد. با همان حال، ثانیه‌ای توقف نکردیم، زخمی‌ها و کشته‌ها را جابه‌جا می‌کردیم. این مهم نیست که چرا من زخمی شده‌ام، مهم این است که چرا حداقل ۱۰۰ نفر می‌میرند، تلویزیون‌ها می‌گویند ۳۰ نفر. آیا خبرنگاران دیروز در ساحه نبودند و ندیدند که چه‌قدر تلفات دادیم؟ واقعاً ۳۰ نفر کشته شدند؟ ما مصونیت نداریم. نداریم… نداریم».

کلثوم، یکی از دانش‌آموزانی که شاهد کشته و زخمی شدن هم‌صنفی‌هایش در حمله موتر بمب‌گذاری شده در دشت برچی کابل بوده است – نصیر کاوشگر/۸صبح

ناگهان با صورت اشک‌بار دختری معصوم مواجه می‌شوم. در میان وسایل به‌ جا مانده از هم‌صنفی‌هایش، به پهنای صورت اشک می‌ریزد. قصه می‌کند، پر از بغض و پر از اشک. کلثوم که شاگرد مکتب سیدالشهدا است، می‌گوید: «دیروز زمان رخصتی منتظر دیگر هم‌صنفی‌های‌مان بودیم. یک‌باره انفجار شد. کمی پیش دویدیم، دوباره انفجار شد. ما طرف شهرک ولی‌عصر رفتیم که انفجار سوم رخ داد. خیلی ترسیدیم. با چشم‌هایم می‌دیدم که د سر دخترا چره می‌خورد، زمین افتیدند. چند تا از دوست‌هایم کشته شدند، نیک‌بخت، زهرا و بصیره که زخمی شد».

«امروز آمدیم با هم‌صنفی‌ها بریم خانه دوست‌های کشته‌شده‌مان تسلیت بگوییم. چرا ما در چنین شرایطی هستیم؟ چرا باید بی‌گناه کشته شویم؟ چه رقم حکومت داریم؟ به چه جراتی انتحاری می‌تواند وارد مکتب شود؟ یا ما ره بکشد؟» می‌زند زیر گریه و گوشه چادرش را می‌ماند روی چشم‌هایش و هق‌هق می‌زند.

در میان ازدحام، همکارم اشاره می‌کند که آن‌سو کدام گپ است. صدای جمعیت بلند می‌آید. پیرمردی شکسته، محزون و داغ‌دیده، هم مرثیه می‌خواند، هم اشک می‌ریزد و هم فریاد می‌زند و همه را دعوت می‌کند به مبارزه. می‌گوید: «نسل‌کشی است او بیادر، نسل‌کشی است، به ‌پا خیزیم تا دیر نشده». دوباره از میان جمعیت صدای الله اکبر می‌آید.

پیرزن معترض که دولت را به بی‌کفایتی در جلوگیری از رویداد حمله بر مکتب سیدالشهدا متهم می‌کند – نصیر کاوشگر/۸صبح

زنان هنوز دور اجسام به جا مانده از جان‌باخته‌گان هستند و آرام‌آرام زیر چادرهای رنگارنگ خود می‌گریند. زنی شروع می‌کند به ضجه زدن، داد و فریاد می‌کند، آن‌چنان که غمش گویا به این زودی فروکش نخواهد کرد. با زبانی تند از بی‌کفایتی حکومت انتقاد می‌کند. می‌پرسم چه کسی را از دست داده‌ای؟ می‌گوید کی را از دست بتم؟ تمام همسایه‌هایم از چپ و راست اولاد خود را از دست داده‌اند. چه غمی از این کلان‌تر، کل‌شان دخترانم بودند.

یکی از گواهان رویداد که وحشت پس از رویداد حمله موتر‌بمب در دشت برچی کابل را حکایت می‌کند – نصیر کاوشگر/۸صبح

هم‌زمان با او، زن دیگری از توصیف مسجد و غسل جان‌باخته‌گان می‌گوید. با صورت استخوانی و دردکشیده‌اش دیروز را روایت می‌کند، همان لحظه انفجار، همان ثانیه‌هایی را که به کندی می‌گذشت و مادران بی‌قرار پای‌لُچ برآمدند. هر کسی به دنبال گم‌شده خود… می‌گوید: «آیا تقسیمات قومی و مذهبی سبب شده که در سال‌های اخیر ما ره این‌گونه بکشند؟ د کورس، د مکتب،  کلپ ورزشی، د مسجد و حتا د شفاخانه. در مساجد این اطراف هیچ جای نیست دگه، آن‌قدر که کشته‌ها زیاد است. دیروز جهنم بود این‌جا، دود و آتش‌سوزی، انفجار. مادران پای‌لوچ می‌دویدن پشت اولاد خود. شیشه‌های ما همه فرو ریخت. جان مردم برای‌تان مهم نیست؟ یا ما جزو مردم این کشور نیستیم؟ هزاره چه گناهی کرده است؟ مسوولان امنیتی کجا هستند؟ مسوولان امنیتی حوزه ۱۳ و ۱۸ کجا بودند؟ دختران صنف یازده و دوازده کشته شدند. چرا؟ چون درس می‌خواندند. همی اولاد رهبران سیاسی چرا هیچ‌ وقت هیچ آسیبی نمی‌‌بینن؟»

بغضش می‌ترکد و می‌گوید: «دیشب افطار نکردیم، پس‌شبی نخوردیم و امروز هم روزه‌ایم».

محمد‌بصیر، باشنده دیگر غرب کابل است. او به تندی خطاب به جامعه جهانی می‌گوید: «از جامعه جهانی تقاضای جدی دارم که بی‌طرفانه و به نفع مردم و غیرنظامیان به موضوع صلح بپردازد. جامعه جهانی باید هم روی اشرف غنی و هم گروه طالبان فشار بیاورد. این چه مذاکرات صلحی است؟ ما را بازی می‌دهید تا حساب‌شده‌تر بکشید؟ جامعه جهانی مساله عدالت انتقالی و رسیده‌گی به جانیات جنگی طرفین را بررسی کند».

باشنده‌گان منطقه چهل‌دختران یک روز پس از حادثه روز چهارشنبه، در بهت و خشم به سر می‌برند. آن‌ها از برخورد تبعیض‌آمیز دولت گلایه دارند و در صحبت‌های خود تاکید دارند که موضع ما با طالب و داعش واضح است. طالبان و داعشیان تروریست و آدم‌کش هستند، اما دولت چرا امنیت ما را نمی‌گیرد؟ آیا خود با آن‌ها دست دارند؟ آمران بی‌کفایت باید برکنار شوند.

سکانس آخر این‌که، دوکانی کوچک شیشه‌هایش فرو ریخته است. دوکان‌دار با دست‌های لرزان، شیشه‌ها را جمع می‌کند. زنان یاد دیروز می‌افتند و باز با گوشه چادر اشک‌های خود را پاک می‌کنند. در مکتبی که انفجار شد، هفت هزار دانش‌آموز درس می‌خوانند و در همین شفت که انفجار شد، دو هزار دانش‌آموز حضور داشتند. در این شفت تنها دختران آموزش می‌دیدند.

کتاب‌هایی که از رویداد حمله دشت برچی به جا مانده است – نصیر کاوشگر/۸صبح

دکمه بازگشت به بالا