و زنده‌گی جریان دارد

زهرا فروغ

قصه‌های زنده‌گی‌تان را بنویسید. از رخدادهای ماحول‌ و تأثیر تحولات اخیر بر جریان عادی زنده‌گی‌تان، متن، عکس و ویدیو بفرستید. روزنامه ۸صبح با ایجاد صفحه ویژه «قصه مردم»، یادداشت‌ها، قصه‌ها، عکس‌ها و ویدیوهای شما را بازتاب می‌دهد.

خسته و دلگیر از خواب بیدار می‌شوم. خسته و دلگیر بابت هیچ‌ چه و بابت همه چه. بابت صبح‌های معمولی دو ماه پیش. همین دو ماه پیش صبح‌ها را با شادی و انرژی آغاز می‌کردم، ولی این روزها شبیه حلزون از بستر خواب بیرون می‌شوم. خودم را در آیینه می‌بینم. در آیینه زهرای متفاوت از دو ماه قبل را می‌بینم. دختری را در آیینه دیدم که از ذوق و شوق زنده‌گی دل کنده و همه آرزوهایش را زیر لباس‌های دراز و چادر سیاه پنهان کرده است.

من این‌گونه راهی کورس می‌شوم. در مسیر برگشت، پیاده به شهر نگاه می‌کنم. به بازار کساد لیری‌ها/کراچی‌ها، میوه‌فروش‌ها، دست‌فروش‌ها، آرایشگاه‌های مسدود شده، کافه‌های خلوت و پسر‌بچه‌هایی که دور هیچ دختری با شیطنت نمی‌چرخند تا اسپند کنند، به پیر‌مردی که سرش را گذاشته روی لیری میوه‌فروشی‌اش و خواب رفته. دلم می‌گیرد. دلم از این‌همه ناامیدی و ترس می‌ترسد.

آرزو می‌کنم کاش می‌شد کابلم را به آغوش بگیرم و به پشتش با دست بزنم که بی‌خیال شهر من، حال همه ما خوب خواهد شد. ما قوی‌تر از این‌هاییم و بدترش را دیده‌ایم. دوباره دست‌فروش‌ها چوری خواهند فروخت، چادری‌ها جمع خواهد شد و این رنگ‌های سیاه را پاک می‌کنیم و کابل رنگارنگ می‌سازیم.

گمان می‌کنم روز‌ها و ماه‌های زیادی است که آزادانه و بی‌دلهره بیرون نرفته‌ام، قدم نزده‌ام، با دوستانم بلند‌بلند نخندیده‌ام و دوچرخه‌سواری نکرده‌ام. دلم برای خودم و برای دوچرخه‌ام تنگ شده است. دل‌تنگ روزهایی هستم که اندکی آزادی و آفتاب بود و من با موهای باز و رها در باد دو‌چرخه‌ام را در امتداد خیابان رکاب می‌زدم. موهایم را می‌دادم به دست شانه باد و هر‌از‌گاهی ریه‌هایم را پر می‌کردم از هوای خنک. من چه‌قدر دلم برای آن روزها تنگ شده. آن روزهایی که خلاصه شده به آه سرد دم پنجره یا وقتی دوچرخه‌ام را زیر خاک و جولاگک می‌بینم.

چه‌قدر دلم کابل دو ماه پیش را می‌خواهد؛ کابلی که در خیابان‌های آن دوچرخه‌ام را رکاب می‌زدم و کابل پر بود از رنگ‌های زنده‌گی. دم دروازه خانه می‌رسم. نفسی عمیق می‌کشم و مادرم با آن لبخند قشنگش دروازه را برایم باز می‌کند و من محکم در آغوشم می‌گیرمش و به این‌همه ناامیدی و دل‌دقی مرهمی بزرگ می‌بینم که دارمش و از ته دلم خوشحال و زنده می‌شوم. می‌گویم بی‌خیال دختر. می‌روم آشپزخانه. دیری است که آشپزخانه بوی نان و نمک نمی‌دهد و خوشایند نیست. چای دم می‌کنم، چای می‌ریزم، انگشت تر می‌کنم و کتاب ورق می‌زنم، فلم می‌بینم و این روزها را می‌گذرانم. زنده‌گی هر‌چند ملال‌آور، اما جریان دارد و من خسته و افسرده و دل‌مرده محکوم به ادامه دادن هستم. شبیه بیمار سرطانی که داکتر برایش امیدواری تجویز کرده باشد و با امید ادامه می‌دهد.

من چه‌قدر حالم خوش نیست!


شما می‌توانید قصه‌ها و یادداشت‌های‌تان را به ایمیل روزنامه ۸صبح بفرستید.

هم‌چنان عکس‌ها و ویدیوهای رخدادهای پیرامون‌تان را از طریق این شماره تلگرام به ما ارسال کنید: ۰۷۰۵۱۵۹۲۷۰

دکمه بازگشت به بالا