تحلیل، توصیف و تطبیق اشعار کریمه شبرنگ (شاعر امروز افغانستان) با اشعار فروغ فرخزاد از منظر مکتب روانشناسی تحلیلی یونگ

سودابه امینی

چکیده:

یکی از معروف ترین فرضیه‌های پرفسور یونگ روان‌شناس سویسی و نظریه‌پرداز مهم مکتب روان‌شناسی تحلیلی مفهوم «صور مثالی» و مفهوم وابسته به آن «ضمیر ناخودآگاه جمعی» است. چهار صورت مثالی «مادر»، «ولادت مجدد»، «روح» و «چهره‌ی مکار» از مباحثی است که در مطالعات بین رشته‌ای در روانشناسی تحلیلی و شعر مورد توجه سرآمدان این دو حوزه است. «فروغ فرخزاد» و «کریمه شبرنگ» دو شاعر فارسی زبان هستند که یکی در ایران و دیگری در افغانستان و در دو زمان متفاوت زیسته و سروده‌اند. در پژوهش حاضر علاوه بر معرفی چهره‌ای جوان از میان زنان شاعر پارسی زبان یعنی “کریمه شبرنگ” که به فروغ افغانستان معروف است ؛به آثار این دو شاعر از منظر روان‌شناسی تحلیلی یونگ پرداخته می‌شود. نتایج این پژوهش نشان می‌دهد این دو شاعر از صورت‌های مثالی در شعر خود بهره گرفته‌اند. هر شاعر با توجه به شرایط زیست اجتماعی، فرهنگی و طبیعی خود به استفاده از نمادها و نشانه‌های مورد نظر در مکتب روانشناسی تحلیلی یونگ پرداخته‌اند، در برخی از بندهای اشعار فرخزاد و شبرنگ شاهد به کار گیری تلفیقی سه یا چهار صورت مثالی هستیم که البته به صورت ناخودآگاه بروز نموده است؛ همچنین پژوهش حاضر نشان می‌دهد هریک از این دو شاعر از نگاه جامعه خود نماد “آنیما” هستند.

کلید واژه‌ها: ادبیات تطبیقی، روانشناسی تحلیلی، فروغ فرخزاد، کریمه شبرنگ، شعر افغانستان


 ۱-مقدمه:

در جریان‌شناسی شعر فارسی در کشورهای ایران و افغانستان زنان نقش تعیین کننده‌ای داشته‌اند با نگاهی گذرا به این مقوله با نام‌های برجسته‌ای مواجه می‌شویم در کشور افغانستان زنانی چون رابعه بلخی، محجوبه هروی، مخفی بدخشی، زیب النسای مخفی، عایشه درانی، بهار سعید، و… و در کشور ایران نام‌هایی چون مهستی گنجوی، ژاله قایم مقامی، پروین اعتصامی، سیمین بهبهانی، طاهره صفارزاده؛ سپیده کاشانی و… توجه مخاطب عام و خاص را به خود جلب کرده‌اند. در این میان در دو کشور ایران و افغانستان به دو نام می‌رسیم که در تماشای شاعرانه و نگرش اجتماعی به زن و نیز در به کارگیری زبان شعر با یکدیگر تشابه دارند« فروغ فرخزاد» در ایران و« کریمه شبرنگ» در افغانستان.

درباره فروغ فرخزاد بسیار نوشته‌اند و درباره کریمه شبرنگ که شاعری جوان است در ادبیات امروز افغانستان بحث‌های گوناگونی انجام شده است. اما در زمینه مقایسه شعر این دو شاعر از منظر روانشناسی تحلیلی یونگ تاکنون تحقیقی صورت نگرفته است.

این تحقیق بی آن که در مسیر ارزش‌گذاری هنری آثار هر یک از این دو شاعر باشد به دنبال وجوه اشتراک و افتراق این آثار از منظر روانشناسی تحلیلی است. این که دو شاعر زن با خاستگاه مشترک عاطفی چگونه به بیان هنری جهان‌های خود بپردازند و در کشف‌های شاعرانه‌ی شخصی از نمادها، نشانه‌ها و کهن الگوها بهره گیرند، سوال اصلی این تحقیق است.

 

‌۱-۱بیان مساله:‌

نقد بنا به یک تعبیر باز جست سره از ناسره و سنجش واقع‌بینانه عیار اثر مورد بررسی و ارزیابی آن است. پیدا است اثر شایان نقد -یک‌سره بی‌ارزش و عاری از اعتبار نیست بل که نقاد صاحب نظر و آگاه به چند و چون کار دشوار و خطیر نقد –کوششی دادگرانه و بی‌غرضانه به منظور شناختن و شناسانیدن اثر منظور به عمل می‌آورد و پس از بازنمودن موارد  قوت آن _نکته‌ها و نقطه‌های ضعف آن را نیز بر می‌شمارد و از این راه با عرضه‌ی آثار استحسانی خویش؛ راه را برای اصلاح و اکمال هموار می‌سازد و این کار هر گاه به صورت  امری فعّال و خلّاق و انتقادی نباشد بهره‌ی چندانی در بر ندارد. (الیوت، ۵۳:۱۳۷۵)

سیمون ژون تطبیق دادن را نوعی سنجیدن، تعریف کردن و فهمیدن متون ادبی از خلال یکدیگر تعریف می‌کند و معتقد است که هر ادبیاتی همیشه تحت تاثیر ادبیات بیگانه قرار دارد و در ارتباط با ادبیاتی دیگر و گاهی در تضاد با آن معنی پیدا می‌کند. لذا ادبیات تطبیقی را ابزاری کمکی و ضروری برای مطالعه ادبیات ملی می‌داند.(ژون، ۱:۱۳۹۰)

آن چه روانشناسی می‌تواند درباره هنر بگوید همواره به فرآیندهای روانشناختی فعالیت هنری محدود می‌شود و هرگز به محرمانه‌ترین ذات و گوهر آن دست نمی‌یابد. این کار همان‌قدر ناممکن است که عدم امکان تصور یا درک و دریافت جوهر احساس برای عقل یا قوه فاهمه (یونگ، ۱۳۷۲:ص ۶۳و۶۴)

در سال ۱۳۹۵ اتحادیه نویسندگان افغانستان در مراسمی ده شاعر برتر افغانستان را به جامعه ادبی معرفی کرد.سید‌رضا محمدی رییس اتحادیه نویسندگان افغانستان در پایان جشنواره سراسری شعر افغانستان که درکابل برگزار شد اسامی شاعران برتر سال ۱۳۹۵را اعلام کرد. کریمه شبرنگ یکی از آن شاعران بود.  

شبرنگ درسال ۱۳۶۵ در پیشاور پاکستان به دنیا آمد. او اهل استان بدخشان و فارغ التحصیل دانشکده زبان و ادبیات فارسی‌دری دانشگاه کابل است. وی در سال ۱۳۸۹ اولین دفترشعر خود را با نام “فراسوی بدنامی “به دست چاپ سپرد. این دفتر شعر واکنش‌هایی منفی به دنبال داشت طوری که شاعر ناگزیر شد بدخشان را ترک کند و در کابل اقامت گزیند.«پله‌های گنه آلود» نوعی مبارزه مسالمت‌آمیز برای گرفتن حقوق زن زخمی و شکسته‌ی افغانستان است. سخن گفتن از زن و تابوشکنی در این دفتر شعر خود‌نمایی می‌کند. او در یکی از مصاحبه‌هایش می‌گوید به خاطر شعرهایم تکفیر شدم و در نهادهای رسمی جامعه افغانستان به من کار رسمی ندادند. دو دفتر شعر دیگر او “نگفته‌های اهورائی” و”عنکبوت دام می‌بافد من خیال “نام دارند.

فریادهای کریمه شبرنگ غریبانه و بی‌جواب است‌. هنگامی که او چادر غصه‌هایش را در شعر می‌تکاند و انسان، انسانی که رسالتش را گم کرده است آزادی وتوانایی او را در چهارراهی به دار می‌آویزد… فروغ فرخزاد را به خاطر می‌آورد.

اگرچه این دو در دوره زمانی و در دو اقلیم متفاوت زیسته‌اند اما جهان روانشناختی شعرشان مشابه یکدیگر است. در این که خواندن اشعار فروغ فرخزاد برای کریمه شبرنگ میسّر بوده و نیز در اثر گذاری شعر فروغ بر شعر کریمه تردیدی نیست، اما در این مجال هدف ما بررسی آثار این دو شاعر از منظر روانشناسی تحلیلی است و بیش از آن که به حوزه خودآگاه بپردازیم قصد داریم از جهان ناخودآگاه این دو شاعر سر در بیاوریم، استفاده از صورمثالی، نمادها و نشانه‌ها در اشعار این دو شاعر، روان زنانه(آنیموس) و روان مردانه(آنیما) و تجّلی آن‌ها در اشعار این دو؛ مسأله این پژوهش است. در این تحقیق به بیان مؤلفه‌هایی که مربوط به ارزش هنری این دو شاعر هست نخواهیم پرداخت چون اساسا روانشناسی تحلیلی در صدد تعیین ارزش هنری آفرینش هنر نیست.

 

۱-۲سوالات تحقیق:

مهم ترین مسائلی که این مقاله درصددپاسخگوئی بدانهاست عبارتند از:

فروغ فرخزاد و کریمه شبرنگ ناخودآگاه در اشعار خود از نمادها، نشانه‌ها و کهن الگوها بهره گرفته اند.

شعر فروغ فرخزاد و کریمه شبرنگ در نسبت با«کهن الگوها» و «نمادها» با هم شباهت دارند.

 فروغ فرخزاد و کریمه شبرنگ نماد «آنیما» در جامعه و دوران خود هستند.

 

۱-۳پیشینه تحقیق:

اولین اثر در این حوزه “بررسی تطبیقی کاربرد اسطوره و کهن الگو در شعر فروغ فرخزاد و گلرخسار صفی آوا” است که توسط حسن اکبری بیرق و مریم اسدیان نگاشته شده است. در این مقاله وجوه اشتراک و اختلاف طرز به کارگیری اسطوره، کارکردهای آن وکمیّت و کیفیّت و کاربرد آن در زبان شعری دو زن شاعر بررسی شده است.

مقاله دوّم با عنوان “مدرنیسم در شعر فروغ فرخزاد، نقد جامع شناختی شعر فروغ فرخزاد” نوشته«فرهاد کامران‌نژاد» مفاهیمی مانند فردیت، تجربه زیستن، گام نهادن برزمین خاکی، اسطوره سرگشتگی برای یافتن هویّت و مفاهیمی ملّی مانند میهن‌پرستی درآثار فروغ فرخزاد بررسی شده است. تقابل سنّت و مدرنیته، عدم وجود قطعیت در دنیای مدرن شاعر و سوژه‌ی شعرش، شعر اعتراضی و استفاده از کلمات و عبارات جدید در اشعار شاعر که از مفاهیم زنده‌گی انسان در دنیای معاصر است نیز کانون توجه این مقاله قرار گرفته است.

مقاله‌ای با عنوان “مطالعه استعاره زمان دراشعارفروغ” در مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تربیت مدرس به چاپ رسیده است و در آن مفهوم زمان به عنوان یک استعاره از چند دیدگاه مورد بررسی قرارگرفته است. اثردیگر، مقاله خانم «جاسمین‌دار زنیک» است که در مجله مطالعات زنان خاورمیانه نوبت اول شماره شش‌، ۲۰۱۰ چاپ شده و به مطالعه برخی درون مایه‌ها و بن مایه‌های اندیشه فروغ مانند عدالت، زن، حقوق انسان و غیره پرداخته است.

مقاله دیگری با عنوان “تحلیل درد و رنج در آثار شاعران زن معاصر؛ مطالعه آثار فروغ و سیمین بهبهانی” چاپ مجله نقد ادب، شماره ۹، نوبت سوم، سال ۲۰۱۰ است که در آن نویسندگان مقاله به مفهوم درد و رنج به عنوان یک درونمایه یا موتیف در اشعار فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی می‌پردازند.

یکی از پایان نامه‌های قابل توجه در این زمینه مطالعه‌ای است که توسط «افسانه ادب آوازه» با عنوان “مطالعه قیاسی بن مایه‌های زن بودن، عشق، مرگ و زنده‌گی دوباره دراشعار فروغ فرخزاد و «سیلویا پلات»” که دردانشگاه شیراز در سال ۱۳۸۷ به زبان انگلیسی نوشته شده است..

تحقیق دیگری که در این زمینه انجام شده “خوانش اسطوره شناختی شعر (آن روزها) اثر فروغ فرخزاد از دیدگاه «نوثروپ فرای» است. این تحقیق توسط «رقیه علوی و سیدرضا ابراهیمی» درسال ۱۳۹۱ انجام شده ودرفصلنامه‌ی علمی پژوهشی زبان و ادب فارسی دانشگاه آزاد سنندج شماره سی و یک، سال چهارم به چاپ رسیده است. این تحقیق سعی دارد تا با استفاده از یکی از شاخه‌های نظریات نقد تحلیل روانکاوانه (نقد اسطوره شناسی) به بررسی کهن الگوها‌، تفسیر و تحلیل خاستگاه‌های فرهنگی و اجتماعی آن‌ها در شعر “آن روزها” بپردازد. تمرکز اصلی این تحقیق روی نظریه نوثروپ فرای (۱۹۹۱_۱۹۱۲) در زمینه وجود چهارفصل اسطوره‌ای در هر اثر ادبی بنا نهاده شده است. براساس نظریه فرای شعر “آن روزها” گذار و استحاله پر رمز و راز سوژه شعر از دنیای معصومیت به دنیای تجربه را بیان می‌کند. تعابیر و تصاویر این گذار از مرحله عاشقانه به مرحله ترتزیک زنده‌گی سوژه با تعاریف «فرای» از «میتوس تابستان و زمستان» همخوانی دارد که در این تحقیق مورد بررسی قرار گرفته است.

 

۲-بحث:

۲-۱روان شناسی تحلیلی

گفته‌اند مصراع اول شعر را خدا به شاعر هدیه می‌کند و بقیه آن را شاعر خود می‌سراید. در این گفته نکته دقیقی است. آن چه درباره استعداد و قریحه و الهام و از این قبیل گفته‌اند با همان مصراع اول شروع و به همان هم پایان می‌یابد، از اینجا به بعد همه چیز بستگی به این دارد که شاعر تاچه حد ذهن خود را با سنت و فرهنگ و تجربه‌ی زنده‌گی پرورانده باشد تا مصراعهای بعدی را بنویسد. دشوار بودن و گاهی محال بودن ترجمه‌ی شعر به دلیل همین پیوند ذاتی آن با کل فرهنگی است که شاعر درآن پرورش یافته است. آنچه شعر را شعر می‌کند، معنای ظاهری آن نیست. معنا بیرونی ترین وسطحی ترین لایه شعر است. کلمه‌ها از متن فرهنگ برمی‌خیزند و عبارت‌ها و ترکیبها و اسم‌ها سرشار از تاریخ وتداعی هستند. شاعر فرهیخته به کمک این سازه‌هاست که آهنگ خود را می‌نوازد. اما رسیدن به این توانایی نیاز به دانش گسترده و همه جانبه دارد. (موحد، ۱۱۱:۱۳۸۲)

بهره مندی از مزایای روانی شعر ممکن نمی‌شود مگر این دو عملکردروان انسانی، یعنی عملکرد امر واقعی وعملکرد امر غیر واقعی، با یکدیگرهماهنگ شوند.درشعر، شکلی واقعی از درمان به وسیله‌ی کلام موزون ارائه می‌شود که واقعیت وخیال را در می‌آمیزدواز طریق فعالیت دو گانه‌ی دلالت گری وشعر زبان را پویائی می‌بخشد و در شعر، تعهد والتزام موجود خیال پردازبه گونه ای است که او دیگر صرفا فاعل فعل «سازگارشدن با واقعیت»نیست.شرایط واقعی دیگر عامل تعیین کننده نیست.در عالم شعر، تخیل در حاشیه تحقق می‌یابد، دقیقا در آن جا که عملکردتخیل و واقعیت گریزی به افسون یا برآشفتن –وهمواره برانگیختن- انسانی می‌پردازدکه غرق در خواب ورؤیای خود انگیخته است، دربین این رؤیاهای خودانگیخته، مرموزترین ومخفی ترین آن‌ها که همان خودانگیختگی زبان است، آن گاه که به قلمرووالایش محض گام می‌نهیم، از کار باز می‌ماند.از فراز این والایش ناب که بنگریم، تخیل معطوف به باز آفرینی واقعیت دیگر اهمیت چندانی ندارد.به قول ژان پل ریشتر :«تخیل معطوف به بازآفرینی واقعیت، شکل منثورتخیل خلاق است»(باشلار، ۱۴۵:۱۳۹۴)

 

۲-۲-۱روان کاوی واسطوره :

اندیشههای فروید (۱۸۵۲-۱۹۳۹)سرچشمه‌ی نقد روانکاوانه‌ی پس از خود گردیده است، به گونه‌ای که روان‌کاوان دیگر، فرویدی یا پسافرویدی به شمار آمده‌اند :آدلر، یونگ، لاکان، دلوز، گتاری، کریستوا، بلوم و دیگران.

یونگ با تفاوت‌های چشمگیرش با فروید، ناخودآگاه جمعی و کهن الگوهایش را برپایه‌ی ناخودآگاه فردی و اندیشه‌های دیگر او استوار ساخته است. فروید نمادها را در افراد و بافت فرهنگی آن‌ها جست وجو می‌کرد اما یونگ در آن‌ها دستکاری کرد و به نمادهای جهانی و همگانی رو آورد. یونگ در این باره که ای‌بسا پندارهایی در نهانگاه آدمی پنهان می‌ماند و خواب و رؤیا و آثار ادبی با نمادها ونشانه‌های خود زمینه‌ی کشف این پندارها می‌شودبا فروید همنواست.اما یونگ این پندارها را سحر آمیز، جهانی و همگانی می‌داند.”از نظر یونگ، ناخودآگاه فرد از طریق ناخودآگاه جمعی درتصویرها وخیال پردازی‌های خود سهیم می‌شود و این ناخودآگاه جمعی از همه‌ی دوره‌ها و فرهنگ‌ها می‌گذرد تا کلا ًمیراث نوع انسان را دربرگیرد. تصاویر ازلی معینی از این ناخودآگاه جمعی به روان فرد صادر می‌شوند که یونگ آن‌ها را «کهن الگو» می‌نامد، زیرا این تصاویر همواره و درسراسرجهان درافسانه‌ها و اسطوره‌ها وجود دارند”(مکاریک، ۱۴۳:۱۳۸۴)

فروید پیش از یونگ از کهن الگوها واساطیر در روانکاوی خود بهره برداری کرده به گونه‌ای که امروزه بررسی‌های اسطوره شناختی بیش از همه مدیون رویکردهای روان‌شناختی و روانکاوی است. (تسلیمی، ۱۲۲:۱۳۹۴)

 

۲-۲-۲ نظریه ناخودآگاه جمعی (روان شناسی اساطیر):

یونگ(۱۸۷۵-۱۹۶۱)، روان‌پزشک سوییسی “ناخودآگاه جمعی”و مباحث وابسته به آن را در روانشناسی تحلیلی خود مطرح کرد و آثار بسیاری همچون «انسان مدرن درپی روح»(۱۹۳۳)، «روان وسمبول»(۱۹۵۸) و «انسان و سمبول‌هایش» را انتشار داد.گروهی کشفیات ارزشمند علمی خود را مدیون “الهامات “دانسته‌اند و در باورهای یونگ چه بسا این الهامات همان است که در ناخودآگاه وجود داشته و اکنون به خودآگاه بدل شده است.

این سخن افزون برآنکه یادآور نظریه “مٌثٌل” و “تذکر” افلاطونی است، برآن است که کارکرد ناخودآگاه را در روان آدمی نشان دهد ناخودآگاه فردی جایگاه واپس زنی‌های جنسی شخصی است اما یونگ فراتر می‌رود و سطح ناخود آگاه شخصیت را تا واپس رانی‌ها و سرکوب‌های‌جمعی گسترش می‌دهد. یونگ براین باور است که ناخودآگاه جمعی در بردارنده‌ی کهن الگوها است. او دراین باره جهانی می‌اندیشد و می‌پندارد این کهن الگوها به گونه‌ی غریزی و عمومی در ناخودآگاه هرقومی حضور دارد.(تسلیمی، ۱۳۰:۱۳۹۴)

“خود” مهم‌ترین کهن الگوی یونگ است که برای شناخت آن باید به درون ناخودآگاه راه جست. این خود، خود باستانی وگذشته‌ای است که آدم‌ها باید دوباره با آن آشنا شوند، تا از بیماری ناشی از بیگانگی با ناخودآگاه رهایی یابند.  (همان:۱۳۲)

“خود” که در آثارباستانی دایره وار نشان داده می‌شود، نشانه‌ی تمامیت است (ماندالاهای راهبان بودایی، تصویرکره‌ی زمین و دایره‌ی خورشید برخی از نمادهای آن‌اند) جریان “خودشناسی”، “فرآیند تفرد” نام دارد، به زبان دیگر کهن الگوی “خود” در کانون فرآیند تفرد جای دارد: پیروی از انسان تمام عیار به این معنی نیست که فرد عینا همان روند زنده‌گی او را درپیش گیرد؛ بلکه باید با پاکی و صمیمیتی هم‌مانند، بر بنیاد زنده‌گی فردی خویش استوار باشد. فرآیند تفرد و خودشناسی دامنگیر کهن الگوهای دیگر یونگ نیز می‌شود: فرد باید اندازه‌های زشتی خود(سایه)را دریابد و روان زنانه و روان مردانه‌ی نیک و بدش را باز شناسد تا به خود دست یابد. بنابراین، کهن الگوهای یونگ درون فرآیند تفرد رخ می‌دهند: سایه، روان زنانه و مردانه، نقاب … و در پایان، خود.

“سایه” چهره‌ی منفی و تاریک درون آدمی است که از جنبه‌های جنسی تا جنبه‌های کینه‌توزانه، ددمنشانه و شیطانی او را دربر می‌گیرد. ما می‌پنداریم دیگران گناه‌کار اند، اما اگر بخش تاریک درون ما یعنی کهن الگوی سایه را شناسایی کنیم از هر گونه آثار بد اخلاقی پرهیز خواهیم کرد، و آن‌ها را در پستوهای درون خود سرکوب و زندانی خواهیم نمود، اگرچه نمی‌توان آن‌ها را از میان برداشت چرا که این آثار و امیال، آتش زیر خاکستر اند و ما همواره ناچاریم آن‌ها را زیر نظر داشته باشیم. (تسلیمی، ۱۳۹۴: ۱۳۲)

 

۲-۲-۳ کهن الگوی “روان زنانه”یا”روان مردانه”

روان زنانه‌ی زن، زن درون مرد است و روان مردانه‌ی مرد، درون زن. هرکدام زشت‌کار یا نکوکارند. از این رو روان انسان دوجنسی است. در فرآیند فردیت وبازشناسی”خود”است که ناخودآگاه دوجنسه‌ی ما فاش می‌شود. پرده افکنی از این راز پنهان با تفسیر رؤیاها و فرافکنی‌های ما صورت می‌پذیرد. هنگامی که “من”کسی را به عنوان انسانی والا برمی‌گزیند و یا زنی را با داشتن ویژگی‌های پسندیده می‌ستاید، زیبایی‌های درون خود را با او هماهنگ دیده و خود را بر او می‌افکند و در اصطلاح امروزی نیمه‌ی دیگر وگمشده‌ی خود را باز یافته است.

روان زنانه همان خواسته‌ها، احساسات، عواطف، غیر منطقی بودن، پیش گویی‌ها وفال گیری‌ها و دوستی با طبیعت است که در درون مرد نهفته است و روان مردانه، وارونه‌ی آن در درون زن است: منطقی بودن، واقع گرایی، سرسختی، جدیت و تقدس. بنابراین مردان بسیار احساساتی و زنان بسیار منطقی و سرسخت شدیدا دوجنسی‌اند. اما میانگین آن، دست کم همان است که مردان در جست‌وجوی احساسات سنجیده(زن)اند و زنان در پی اندیشه و پایداری (مرد): نیمه‌ی دیگر.

“نقاب” کهن الگوی دیگر یونگ، نقش و شخصیت اجتماعی آدم‌ها است.

آدمها چه بسا همان شخصیتی را ندارند که به مانند یک هنرپیشه بازی می‌کنند. به زبان دیگر یونگ براین باور است که سرکوب روان مردانه وزنانه، سایه و نقاب مشکلی را حل نمی‌کند. باید با آن‌ها کنار آمد. اگر صفات زشت آدمی چون سایه شناخته شود، سبب می‌شود که وی بهتر به شناخت خود دست یابد (یونگ، ۱۳۷۹: ۲۸۴/۲۸۷)

۳ چهار صورت مثالی:

صورمثالی: صورت مثالی دارای یک مفهوم مرکزی ثابت است و اصولا می‌توان به آن نامی داد.”صورمثالی” تنها از راه سنت، زبان و مهاجرت انتشار نمی‌یابند، بلکه ممکن است در هر زمان و مکان و بدون وجود هیچ نفوذ خارجی، خودبه‌خود تجلی کنند.(یونگ، ۲۲:۱۳۷۶)

در تراوشهای خیالبافانه، صورازلی مرئی می‌شوند و در اینجاست که مفهوم “صورت مثالی” کاربرد خاص خود را می‌یابد.

«صورمثالی»درنفس خود، درشمار والاترین ارزش‌های روان انسان قرار دارند. آن‌ها از دیرباز ملکوتیان کلیه‌ی اقوام را تشکیل داده‌اند. بی‌ارزش انگاشتن آن‌ها ضایعهای آشکار خواهد بود، از این رو وظیفه‌ی ما انکار «صور مثالی» نیست، بلکه باید این فرافکنی‌ها را منتفی کنیم، تا مگر محتوای «صور مثالی» را به فرد که ناخواسته آن‌ها را از راه فرافکنی از خود بیرون رانده است‌، باز گردانیم.(یونگ، ۲۹:۱۳۷۶)

مادر، ولادت مجدّد، روح و چهره‌ی مکّار چهار صورت‌مثالی در روان‌شناسی تحلیلی یونگ هستند که در این‌جا به طور مختصر به آن‌ها می‌پردازیم.

 

۳-۱ مادر مثالی

 مفهوم مادر اعظم یا الهه مادر به الهه‌هایی گفته می‌شود که مادر ارباب انواع‌اند و برجسته‌ترین سیرت‌شان مادری جهانی است. ادیان کهن جهان به مادر اعظم معتقد اند. روان‌شناسی عملاً با مفهوم «تصویر ذهنی مادر اعظم» که شرح آن رفت به نحوی که مورد توجه حوزه‌ی ادیان تطبیقی است، فقط به ندرت و تحت شرایطی بسیار خاص سر و کار دارد. بدیهی است که این نماد از اصطلاح «مادر مثالی» ناشی می‌شود.(همان)

ما در مثالی مانند هر «صورت مثالی » دیگری در صور مختلف تقریبا نامتناهی تجلی می‌کند. اهم این صور عبارتند از: مادر واقعی و مادربزرگ، نامادری و مادرزن یا مادرشوهر و پس از آن هر زنی که خویشی و ارتباطی با او برقرار است. رب‌النوع به این طبقه بندی تعلق دارد، خصوصا «مادرخدا»، «باکره» و «سوفیا»، اساطیر انواع بسیار گوناگون «مادر مثالی» را ارائه می‌دهند.

سایر مظاهر مادر به مفهوم مجازی آن، در چیزهایی متجلی می‌شوند که مبیّن غایت آرزوی ما برای نجات و رستگاری است، مانند فردوس، ملکوت خدا و اورشلیم بهشتی. بسیاری از چیزهایی که احساس فداکاری و حرمت گذاری را بر می‌انگیزند؛ می‌توان از مظاهر مادر به شمار آورد؛ مثل دانشگاه، شهر، کشور، آسمان، زمین، جنگل، دریا و یا هر آب ساکن و نیز حتی ماده، جهان زیرین و ماه. این «صورت مثالی» با چیزها و مکان‌هایی تداعی می‌شود که مظهر فراوانی و باروری می‌باشند، مثلا «شاخ فراوانی»، مزرعه‌ی شخم زده و باغ. «مادر مثالی» با صخره، غار، درخت، چشمه، چاه عمیق، و یا ظروف مختلف مانند حوض غسل تعمید و یا گل‌های ظرف‌گونه چون گل سرخ و نیلوفر آبی تداعی می‌شود. دایره‌ی جادویی یا «ماندالا» را به خاطر مضمون حمایت کننده‌اش می‌توان شکلی از «مادر مثالی» دانست. اشیای گود چون دیگ و ظروف طبخ و البته زهدان و رحم و هرچه شبیه آن است مادر را تداعی می‌کنند. بسیاری از حیوانات مانند گاو، خرگوش صحرایی و کلّا حیوانات مفید به این فهرست اضافه می‌شوند.

همه‌ی این «مظاهر» ممکن است دارای معنایی مثبت و مطلوب و یا معنایی منفی و اهریمنی باشند. «مظاهر» شر عبارت‌اند از جادوگر، اژدها (یا هر حیوانی که می‌بلعد و به دور بدن می‌پیچد، مانند ماهی بزرگ یا افعی) گور، تابوت، آب ژرف، مرگ، کابوس، و لولو. البته این فهرست کامل نیست و فقط مهم‌ترین اشکال «مادر مثالی» را ارائه می‌دهد.(یونگ، ۲۶:۱۳۷۶)

سه وجه اساسی مادر عبارتند از: مهر مراقبت کننده و پرورش دهنده، احساسات تند و اعماق تاریک او. (همان)

 

۳-۲ ولادت مجدّد:

ولادت مجدّد فرآیندی نیست که به طریقی بتوان مورد مشاهده قرار داد. ولادت مجدّد، کاملا دور از دریافت حواس است. در اینجا ما با حقیقتی سروکار داریم که صرفا «روانی» است و فقط به طور غیر مستقیم و از طریق احکام شخصی به ما انتقال یافته است. (یونگ، ۶۷:۱۳۷۶).

ولادت مجدّد «اعتقادی» است که باید جزء اعتقادات اوّلیه‌ی نوع بشر به حساب آید. این اعتقادات اوّلیه‌ی بر چیزی بنیان دارند که یونگ آن را «صورت مثالی» می‌خواند.

صور گوناگون ولادت مجدد شامل: انتقال نفس یا هجرت روح، رستاخیز، تولدی تازه در گردونه‌ی حیات، شرکت در فرآیند دگرگونی یا ولادت مجدد غیرمستقیم است.

 

۳-۳ روح:

دامنه‌ی کاربرد کلمه‌ی «روح» چنان وسیع است که برای روشن کردن تمام معانی این کلمه کوشش بسیار لازم است. می‌گوییم روح، اصلی است که در موضع مخالف ماده قرار گرفته و از این گفته عنصری غیرمادی و یا صورتی از وجود را درک می‌کنیم که در عالی‌ترین و جهان شمول‌ترین سطح خود «خدا» نام دارد. (یونگ، ۱۰۴:۱۳۷۶)

 

۳-۴ چهره‌ی مکّار:

از آن‌جا که تمام چهره‌های اساطیری با تجارب درونی روانی مطابقت دارند و اصلا از آن‌ها ناشی شده‌اند، یافتن پدیده‌های خاص در حوزه‌ی فرا روانشناسی که مکّار را به یاد می‎آورد تعجب‌آور نیست. اینها پدیده‌هایی هستند متناظر با اشباح جنجال‌گر که در هر زمان و هر مکان در اطراف کودکان نابالغ ظاهر می‌شوند. حیله‌های شرورانه‌ی شبح جنجال‌گر به اندازه‌ی کم هوشی و حماقتش در چگونگی ایجاد ارتباط معروف است: ضمنا یکی دیگر از صفات مشخصه‌ی او ظاهراً، قدرت تغییر شکل دادن است، چنان که راجع به ظهور او به شکل حیوانی، روایتهای زیادی وجود دارد. (یونگ، ۱۵۲:۱۳۷۶)

 

۴ تمثیل (سفر از محسوس به نامحسوس):

اهل منطق تمثیل را اثبات یک حکم واحد دریک قضیه‌ی جزیی به واسطه‌ی ثبوت آن در جزیی دیگر که با اولی معنی مشترکی دارد، تعریف کرده‌اند و فقها این را قیاس می‌خوانند و جزیی اول را فرع و جزیی دوم را اصل و معنا مشترک بین این دو را علت و جامع می‌گویند.

اگر چه استخوان‌بندی تمثیل شعری نیز همین استخوان‌بندی منطقی است، ولی باید در نظر داشت که در شعر، مصراع‌ها (که همان جزیی‌های منطق‌اند) در اصل از مقوله‌ی انشا هستند و نه خبر؛ اگر شاعر ما می‌گوید (هرکه رفت از دیده داغی بر دل ما تازه کرد) علی رغم ظاهر خبری مصراع، کار شاعر انشا محسوب می‌شود، چرا که حرف او را نمی‌توان و نباید زیر ذره بین (صدق و کذب) قرار داد و خبر بودن آن را محک زد. تفاوت میان منطق و شعر تفاوت از زمین تا آسمان است، اما همین قدر اکتفا می‌کنیم که مخاطب منطقی عقل است و مخاطب شاعر، دل و احساس. (حسینی، ۱۸:۱۳۶۷)

 

۵ کریمه شب رنگ و شعر امروز افغانستان:

۵-۱ شبرنگ از نگاه «پرتو نادری»

کریمه شبرنگ از شمار شاعران پساطالبانی است. شخصیت شعری او در همین سال‌ها شکل گرفته است. روزگاری که بسیاری از هنجارهای دیرپا و حتا سنگ شده‌ی ادبی با شتاب فرو شکسته‌اند و گفتمان تازه‌ی شعری آغاز یافته است

او در شعرهایش به گونه‌ای از تبعید سخن می‌گوید که در حقیقت، تبعید زن افغانستان است در پشت هفت کوه تعصب و زورگویی‌های مردانه. او از پشت شیشه‌ی بدبینی به همه چیز نگاه می‌کند. گناه در نگاه او مفهوم خود را از دست می‌دهد و پای بر پلّه‌های آن می‌گذارد او گاهی با زن بودن خود در ستیز است. همین زن بودن را از سرچشمه باختن حقوق و آزادی‌هایی می‌داند که پیوسته زنان از دست داده‌اند. وی هویت خود را گم کرده است، اما امید را از دست نداده و پیوسته در جستجوی آن است و سرانجام در می‌یابد که اگر هویتی دارد این هویت جز همان فریاد دادخواهانه چیز دیگری نیست. «صدایم به کشف هویت خود برخاسته است» در کلّیت شبرنگ شاعری است آگاه که آرمان گرایانه می‌سراید، که محور این آرمان‌گرایی را آزادی و برابری انسان تشکیل می‌دهد. (نادری :۱۳۹۱)

 

۵-۲ شبرنگ از نگاه «لطیف پدرام»:

شعرهای کریمه شبرنگ حس دانایی و زیبایی را در خواننده بیدار می‌کنند. کریمه شبرنگ بدون تردید و به گواهی شعرهایش شاعر مدرن است. نگاه عاشقانه‌ی او به هستی مقوله‌ی عشق عمیق و از سر دانایی است. نگاهش به شعر جدی و آگاهانه است. وسواس و نگرانی نسبت به شعر را در تک‌تک کارهایش می‌توان مشاهده کرد. به سخن «فلوبر» ادبیات واقعاً یا هیچ چیز است یا همه چیز است. شعرهایش از آمدن یک شاعر بزرگ و اثرگذار خبرمی دهند گرچه هم اکنون در جایگاه برتر شعر مدرن و معاصر افغانستان نشسته است. کریمه شبرنگ، یک شاعر صمیمی است. (پدرام، ۱۳۹۵: ۳/۱۴)

 

۵-۳ شبرنگ از نگاه «یعقوب یسنا»

. اگر ابعاد اشعار کریمه شبرنگ را در نظر بگیریم، به طور مشخص ابعاد چهار گانه داشته است: بُعد اندیشه، بٌعد عمومی اجتماعی، بٌعد زن بودن و بٌعد عاطفی است. شبرنگ شعر را با نگرانی‌ها و دغدغه‌های اندیشه‌ای، مسأله‌هایی چون زنده‌گی چیست، مرگ چیست، چرا انسان است، بودن و نبودن و…شروع می‌کند؛ کم‌کم این نگرانی‌ها جنبه‌ی اجتماعی پیدا می‌کند، مسایل و عوامل اجتماعی نیز وارد شعر می‌شود؛ سپس جنبه عمومی اجتماعی شعر، کارکرد خاص‌تر پیدا می‌کند که مسأله زن بودن در اجتماع است؛ سرانجام شعرهای شبرنگ در مجموعه‌ی «عنکبوت دام می‌بافد من خیال» وارد جنبه‌ی عاطفی می‌شود کریمه شبرنگ، در تاریخ شعر سرایی‌اش، آگاهانه متأثر از فروغ فرخزاد بوده است؛ در شعرهای او می‌توان جایگاه فروغ را چنان دید که گویا نسبت به فروغ تعهدی دارد تا دیدگاه او را در شعرهایش برای خواننده افغانستانی گسترش بدهد. (یسنا:۱۳۹۷)

 

۶- فروغ فرخزاد

فروغ با دفترهای شعر «اسیر»، «عصیان» و «دیوار» وارد ادبیات خلّاق جامعه‌ی دوران خود شد. ردّ پای «من» شاعر در همه‌ی اشعار فرخزاد حاصل تفکر و نگرش عمیق به خود و پیروی از تربیتی است که در آن «خویشتن» کانون و مبدا همه‌ی تحولات است. در سه اثر اول فروغ، شاعر سعی در تعریف «من» شخصی و احساسات و امیال راستین زنی محبوس در اجتماعی سنّت‌گرا دارد. دوره‌ی دوّم زنده‌گی هنری شاعر، با حرکت و تحوّل ذهنی و نگرشی او همراه است و به همین دلیل در دوره‌ی دوّم اشعارش «من» شخصی او متحول شده و به «من» اجتماعی و عمومی تبدیل می‌شود که حاصل و زایش تفکر جمعی یا همان ناخودآگاه جمعی است که پس از دفتر «تولدی دیگر» هم در قالب و هم در محتوی شعری به منصه‌ی ظهور می‌رسد.(حقوقی، ۳۷:۱۳۸۴)

دکتر شفیعی کدکنی در کتاب «ادوار شعر فارسی از مشروطیت تا سقوط سلطنت » ویژه‌گی‌هایی برای شعر فارسی بر می‌شمرد. نگارنده بر آن است که این ویژه‌گی‌ها به صورت مشترک در شعر فروغ فرخزاد و کریمه شبرنگ دیده می‌شود به برخی از این موارد اشاره می‌کنیم: تحوّل در زبان و روابط اجزای زبان، ثبت لحظه‌های شخصی شاعر و گرایش به سوی فردی شدن شعر، نزدیک شدن به زبان کوچه (چه از لحاظ صرف و چه از لحاظ نحو)، فاصله گرفتن از تفّکر سنّتی، گرایش به سوی فرم‌های تازه مثل شعر سپید؛ ستیز با اخلاقیات حاکم بر جامعه، گرایش به سمت سمبولیسم اجتماع‌گرا، گسیخته‌گی عاطفی و حالتی خشم‌گینانه، تأثیرپذیری از شعرای اروپایی به خصوص الیوت، زدودن کلیّت از معشوق و تبدیل کردن او به یک طرف خطاب تجربی. هم‌چنین در شعر این دوره، صبغه‌ی اقلیمی، نوعی نقد اجتماعی که زمینه‌ی اصلی شعر این دوره را تشکیل می‌دهد و هیجان‌های سطحی را به تفکر عاطفی زلال تغییر داده است، ستیز امید و نومیدی که پرچم‌دار آن مهدی اخوان ثالث است و….دیده می‌شود.(شفیعی کدکنی :۱۳۹۰)

در خصوص تداعی‌های دور و شهود یک خصیصه‌ی مهم نظریه‌ی کمپبل این است که افکار جدید با ترکیب عناصر اتفاقی عناصر ذهنی پدید می‌آید. سیمونتون این پدیده را “تبدیل اتفاقی” می‌نامد. (ویزبرگ، ۹۰:۱۳۷۸)

در مورد آثار دوره کمال شاعری فروغ فرخزاد می‌توان با اطمینان گفت که این تبدیل اتفّاقی کاملاً شهودی بوده است و نمادها ناخودآگاه در اشعار او بروز داشته‌اند. اگر این جمله را اغراق بدانیم که الگوی بیانی فروغ و کریمه به هم شبیه است لااقل می‌توانیم شباهت جهان زنانه‌ی آن دو در جوامع ایران و افغانستان را عامل نزدیک بودن جهان بینی شبرنگ به جهان بینی فروغ تلقی کنیم.

هایدگر به تکرار می‌گوید انسان مادام که گمان می‌کند ارباب زبان است در توهم به سر می‌برد، چرا که زبان ارباب اوست. (گلن گری، ۹۲:۱۳۹۴)

 

۷- اشعار فروغ و کریمه از منظر روان‌شناسی تحلیلی

کریمه شبرنگ و فروغ فرخزاد دو شاعر زن معترض هستند. این اعتراض‌گاه به طبیعت زنانه‌ی آن‌ها باز می‌گردد و گاه به اجتماع. آن‌ها گاه به تاریخ و نگرش تاریخی جامعه‌ی خود معترض‌اند و گاه به خویشتن. این دو، شاعرانی تمامیت‌خواه‌اند و از هستی و جامعه سهمی بیش‌تر از آن‌چه برای آنان مقرر شده می‌طلبند. کمال انسانی مد نظر فروغ و کریمه است.

اگر جامعه ایران یا افغانستان را در دوران شاعری این شاعران معادل با وجود یک انسان در نظر بگیریم؛ می‌توان گفت که هر دو شاعر، روان زنانه‌ی جامعه‌ی خویش‌اند. روان زنانه‌ای که از نگاه جامعه ایران و افغانستان “سایه” شمرده می‌شود و حاوی زشتی و پلشتی است. در اجتماع دوران فروغ و شبرنگ هیچ یک از اجزای روان در جایگاه واقعی خود قرار ندارند و تلاش فروغ و کریمه بر آن است که جهل حاکم بر اندیشه‌ها را به نور شعر نمایان کرده و جامعه را به از میان بردن این جهل دعوت کنند. «من فردی» فروغ و کریمه زنی است که از عشق می‌گوید و در مسیری سالم تمامیت عشق را برای رسیدن به کمال می‌خواهد. این هر دو به دنبال شخصیت برتر اند و به اندیشه‌ی معیوب در جامعه خود اعتراض می‌کنند. نگاه کنید به شعر صفحه ۴۴ در دفتر «نگفته‌های اهورایی». هم‌چنین بسامد واژه‌ی «اتاق» در اشعار کریمه شبرنگ نمایان‌گر محدودیت زن در چاردیواری کوچکی است که حق طبیعی زیستن را از وی گرفته است. نمونه‌هایی از این شعرها را می‌توان در دفتر شعر «نگفته‌های اهورایی» صفحات ۱۴، ۱۹، ۲۳، ۲۸، ۶۱ و… و در دفتر «پله‌های گنه‌آلود» صفحات: ۳۵، ۱۴، ۱۷، ۲۹ و… یافت. نیز در دو دفتر دیگر او نیز بسامد کلمات اتاق، دیوار، پنجره و آزادی قابل تامل است.

یونگ در کتاب «چهار صورت مثالی» می‌نویسد: هنگامی که نقطه‌ی اوجی از زنده‌گی فرا می‌رسد، وقتی شکوفه می‌شکوفد و از کوچک‌تر، بزرگ‌تر پدید می‌آید، آن‌گاه به قول نیچه «یک، دو می‌شود. کسی که به راستی و عاجزانه حقیر است؛ همواره الهام شخصیت برتر را به سطح حقارت خود فروخواهد کشید و هرگز در نخواهد ‌یافت که روز به داوری کشاندن حقارتش فرا رسیده است. اما کسی که در درون خویش بزرگ است؛ خواهد دانست که رفیق روحش، آن که از دیرباز چشم به راهش بوده، آن رفیق جاویدان، اکنون به راستی از راه رسیده است تا اسارت را به اسیری برد، یعنی کسی را گریبان گیرد که همیشه این شخصیت فناناپذیر را اسیر و دربند داشته است و آن‌گاه با این عمل، حیات او را به سوی حیات عالی‌تر جاری کند و این است لحظه‌ی مهلک‌ترین خطرات (یونگ، ۷۳:۱۳۶۸)

«نفرین بزرگی بود /برگردن هرچه نسل انسان است / ما همان نطفه‌های بیهوده بودیم/ که تکرار شدیم تا امروز/ بی‌آن که بدانیم، صدایی می‌شنویم/چه حسادت تلخی به آتش می‌کشد تن‌مان را/ به لبخند دیگران فریاد دردناک می‌کشیم/ حجم فریاد غم انگیز ما/ فراتر از وسعت این جهان بی‌معناست/ ما تکرار سرد / لحظه‌های گنگ خداوندیم…» (شبرنگ، ۳۷:۱۳۸۳)

در شعر «آن‌روزها» سروده‌ی فروغ فرخزاد با از دست‌دادن مواجه هستیم. بیان کودکانه، ساده و نزدیک به زبان محاوره در این شعر گذشتن از دوران کودکی نسل بشر را روایت می‌کند، جهان «مادر مثالی» یعنی مهر مراقبت‌کننده‌ی خود را از دست داده است و شاعر سوگوار از دست نهادن‌ها است. روزهای پاکیزه‌گی و ساده‌گی به پایان رسیده است. روزهای بی‌پیرایه‌گی تمام شده و تمام مظاهر مادر مثالی (از قبیل: شاخساران پر از گیلاس، چادر مادربزرگ، زنبیل مادر، جعبه‌ی سربسته، صندوق‌خانه، گل، شهر، اقاقیا، شمعدانی و…) از دست رفته‌اند. در این شعر تا قبل از رسیدن به مصراع پایانی با سه وجه اساسی مادر که عبارت‌اند از «مهر مراقبت‌کننده و پرورش‌دهنده»، «احساسات تند» و «اعماق تاریک» او؛ مواجهیم اما مهّم این‌جا است که فروغ فرخزاد آگاهانه یا ناخودآگاه وجوه منفی مادر مثالی را در این شعر بدل به وجوه مثبت نموده است و این اتفاق شگرف به واسطه احساسات و عواطف شاعرانه رخ داده است. اضطراب، ترس، شرم، تاریکی و تمامی احساسات و هیجانات منفی وقتی در زیر چتر مفهوم مثبت مادر مثالی هستند به کمال و غنای آدمی منجر می‌شوند. هنرمندی فروغ فرخزاد در این است که پیام شعر را تا بند پایانی لو نمی‌دهد و حتا در این مصراع که احتمالاً رو به شعر تازه‌ای باز می‌شود در نهایت تنهایی و یاس و ضربه زننده‌گی، فروغ انتظاری عجیب برای خواننده ایجاد می‌کند و سوالی از این دست که آیا در وجود این زن تنها با کدام جنبه از مادر مثالی روبه‌رو هستیم و او چه جهانی را برای پس از این برخواهد گزید؟

در هم ریختن ارکان روان در جامعه ناسالم در شعر «دلم برای باغچه می‌سوزد» کاملاً مشهود است: «… برادرم به باغچه می‌گوید قبرستان/ برادرم به اغتشاش علف‌ها می‌خندد/ و از جنازه‌ی ماهی‌ها/که زیر پوست بیمار آب/ به ذره‌های فاسد تبدیل می‌شوند/ شماره برمی‌دارد/برادرم به فلسفه معتاد است /برادرم شفای باغچه را/ در انهدام باغچه می‌داند.» (فرخزاد، ۷۴:۱۳۶۰) اغتشاشی که فروغ از آن سخن می‌گوید در به‌هم‌ریزی ارکان جسم و جان فرد و اجتماع رخ داده است و همان موجب بروز چهره‌ی مکار(سایه)، وجه منفی صورت مثالی مادر، نا امیدی برای رخ دادن ولادت مجدد(شفا) و از دست رفتن روح به چشم می‌خورد. این بند از شعر مثل بسیاری از شعرهای دوران کمال فروغ از نبوغ و خلاقیت وی سر زده است. تلفیق باغچه و قبرستان تلفیق دو وجه مثبت و منفی صورت مثالی مادر است. فساد آب و ماهی که در وضعیت طبیعی نماد حیات و نشاط هستند نیز و….

 

۷-۱ مادربزرگ یا مادر اعظم و بروز آن در اشعار فرخزاد و شبرنگ:

شخص «مادر» در نقطه‌ی نخستین حامل صورت مثالی است، زیرا کودک در آغاز، در حالتی از هم‌سانی بی‌خبرانه در هم‌زیستی کامل با مادر زنده‌گی می‌کند. مادر شرط اولیه‌ی روانی و جسمی کودک است. با بیدار شدن خودآگاهی «من»، این همزیستی به تدریج تضعیف می‌شود و خودآگاهی با ناخودآگاه یعنی وضع قبلی خود آغاز به مخالفت می‌کند و این «من» را که تمام خصوصیات افسانه‌ای و مرموز مربوط به تصویر ذهنی مادر آغاز به فروریختن می‌کند و به نزدیک‌ترین فرد به او، مثلاً به مادربزرگ انتقال می‌یابد. او به عنوان مادر مادر از مادر پیشین، «بزرگ‌تر» است، در حقیقت او «مادر بزرگ» یا «مادر اعظم» است. (یونگ، ۵۰:۱۳۷۶)

در شعرهای کریمه شبرنگ و فروغ فرخزاد با مفهوم مادر اعظم مواجه می‌شویم. (فردا/حجم سفیدلیز/باخش وخش چادر مادربزرگ آغاز می‌شد….شعر” آن روزها “{فرخزاد، ۱۰۰:۱۳۴۴})و در این شعر(. ..تو را خدا به من داد/ مثل هوا/ اما نه مثل هوایی که در قصه‌های مادربزرگ صاف بود/ شاید مثل هوای کابل…شعر “تو را خدا به من داد” از” دفتر نگفته‌های اهورایی “{شبرنگ، ۱۰:۱۳۹۳})

و یا در شعر «دیوارهای مرز» می‌خوانیم: «…اکنون دوباره همهمه‌های پلید شهر/چون گله‌ی مشوّش ماهی‌ها/از ظلمت کرانه‌ی من کوچ می‌کنند….»، ظلمت، کرانه‌ی مشوش ماهی‌ها و شهر هر سه از مظاهر مادر مثالی هستند. (فرخزاد، ۱۱۵:۱۳۴۳)

صورت مثالی مادر در شعرهای شبرنگ و در دفترهای مختلف وبا صورت‌های متنوع به کار رفته است (نگاه کنید به شعر« ای خاک» در دفتر “نگفته‌های اهورایی” که صورت‌های خاک، شهر، بطن مادر را به کار برده و همه می‌توانند با صورت مثالی مادر انطباق داشته باشند. {همان})

 

۷-۲معصومیت و صورت مثالی مادر

مفهوم معصومیت که اغلب در کنار دخترانه‌گی قرار گرفته و مفهوم باکره‌گی که در شعرهای کریمه و فروغ اغلب با عشق نسبت تام و تمام یافته نیز با مفهوم مثبت صورت مثالی مادر- مریم مقدس پیوند دارد.

از دید گاه یونگ آشناترین نمونه تاریخی دوگونه‌گی طبیعت مادر، شاید مریم باکره باشد که هم مادر خدا و هم بنا بر روایات قرون وسطایی صلیب او است. (یونگ، ۲۷:۱۳۷۶)

می‌بینیم که یونگ در ارائه تعریف از صورت مثالی مادر مطلق نگر نیست. این نکته در شعر شاعر نیز شناور است و واجد انتخاب به بیان دیگر شاعرانی چون فروغ و کریمه می‌توانند از هر دو وجه منفی و مثبت صورت مثالی مادر استفاده کنند.

کریمه شبرنگ در دختران شهر خود تکرار می‌شود و این تکرار با مفهوم معصومیت مریم مقدس تناسب تام وتمام دارد:…معصومیت دستم را کسی ندانست/دستی که به بوی خاک عادت کرده/دیرگاهی…(شبرنگ، ۵۹:۱۳۹۳)

چگونه معصومیت نگاهم را تفسیر کنم؟/که خوشبختی آلوده‌ام را/دیگر نه سلیمانی است و نه پرنده‌ای که قصه گوید(همان)

فروغ اما معصومیت زنانه‌ی خود را به عناصر طبیعت نیز نسبت می‌دهد؛ او درنهایت فشردگی معصومیت زن را با شب که صورت مثالی مادر است تلفیق می‌کند و دو چهره از زن به دست می‌دهد: سلام ای شب معصوم/….شب نماد مادر مثالی و معصومیت نماد مریم مقدس است (فرخزاد، ۳۰:۱۳۶۰). ..و یا: انگار/آن شعله‌ی بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوخت/ چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود(همان)

 

۷-۳ «ولادت مجدد» در اشعار شبرنگ و فرخزاد:

مفهوم صورت مثالی ولادت مجدد در شعرهای کریمه شبرنگ اغلب در واژه‌ی دختران به تصویر کشیده شده است : «…من از پنجره‌ی خویش، قرن نیامده‌ی روزگار را دیدم. /دختران بعد من!/فرصت‌ها را بنوشید /که عشق در روزگار من نام نیکی نداشت.»(شبرنگ، ۱۶:۱۳۹۱)

مفهوم ولادت مجدد در اشعار فروغ در شعر تولدی دیگر و اشعار دوران کمال فروغ خودنمایی می‌کند… دست‌هایم را در باغچه می‌کارم/سبز خواهم شد، می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم /و پرستوها در گودی انگشتان جوهری‌ام تخم خواهند گذاشت… (فرخزاد، ۱۶۸:۱۳۴۳)ویا : «من پری کوچک غمگینی را/می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد/و دلش را در یک نی لبک چوبین /می نوازد، آرام، اآرام/پری کوچک غمگینی/که شب از یک بوسه می‌میرد /و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد…»(فرخزاد، ۱۶۹:۱۳۴۳)در این شعر با سه صورت مثالی مادر، ولادت مجدد و روح مواجه می‌شویم.

کریمه شبرنگ درپی ولادت مجدد جامعه‌ی خود است. وی بسیاری از اعتقادات از جمله خدایی که در ذهن جاهلان مجسم شده را به سخره می‌گیرد:

ای خدا!/ای خدائی که به گناهم آلوده ای/ومن شاید رمان بی‌قهرمان تو ام/یا خشم حرام شبی که/ بار هستی ام را بست.(شبرنگ، ۶۳:۱۳۹۳)

در این شعر شبرنگ با استفاده از تلمیحات و واژه‌گان قرآنی چون: تور، موسی، بهشت، دوزخ، زمین، گناه و…اعتقادات و برداشت‌های غلط از دین درجامعه‌ی افغانستان را زیر سوال می‌برد.

 

۷-۴ «روح» در اشعار شبرنگ و فرخزاد:

یونگ معتقد است روح و بدن مجموعه‌ای یگانه‌اند. روح زنجیره‌ای از تصاویر در گسترده‌ترین مفهوم آن است؛ اما مجموعه‌ای از مجاورت‌ها و توالی‌های تصادفی نیست: روح، ساختاری منطقی و هدایت شده است و به نوعی بینش تصویری از فعالیت‌های زنده‌گی است. همان گونه که ماده‌ی بدن آماده‌ی زنده‌گی نیاز به روان دارد تا زنده‌گی جریان یابد، روح نیز به انگاشتن بدن زنده نیازمند است تا به تصاویرش جان بخشد. (یونگ، ۱۹:۱۳۸۷)

در اشعار کریمه شبرنگ بسامد واژه‌ی «خدا» بالاست. این شاعر از واژه خدا در مفهوم وسیع استفاده کرده است. گاه این واژه در مفهوم مقدس و آسمانی و حقیقی استفاده شده، گاه خداباوری در جامعه افغانستان مد نظر است و گاه خدا در مفهوم زمینی در نظر گرفته شده و ویژه‌گی‌ها یا مفهوم انسانی را در بر دارد. به هر روی با تعریفی که یونگ می‌دهد{روح اصلی است که در موضع مخالف ماده قرار گرفته و از این گفته عنصری غیر مادی یا صورتی از وجود را درک می‌کنیم که در عالی‌ترین و جهان شمول‌ترین سطح خود «خدا» نام دارد} می‌توان گفت خدا با مفهوم صورت مثالی روح قابل انطباق است. نگاه کنید به برخی مصداق‌ها از دفتر «پله‌های گنه‌آلود»:«روزگاری اگر بدخشان آمدی/مرا از پشت هفت کوه سیاه صدا کن /اگر رابطه‌ات با خدا سرد بود/نشانی‌ام را از مهتاب بپرس/…»(شبرنگ، ۱:۱۳۹۱)وقتی به تنهاترین لحظه‌ی دو دیدار می‌رسم/درب کیف شعر و آغوش را می‌گشایم، /خدا حضور می‌یابد/در هر چشم بستن من/خدا دوست دارد مصرع‌های شکسته‌ی شعر مرا /خدا در پیاله‌ی من چای سیاه می‌ریزد/و دانه‌های سیاه شطرنج را در سمت من می‌چیند./خدا به اندازه‌ی توانایی‌اش مهربان بود. /چرا رهایم کرد؟ (شبرنگ، ۲:۱۳۹۱)

روح در اشعار دوران کمال فروغ در شعر “علی کوچیکه” و “کسی که مثل هیچ کس نیست”، ناخودآگاه جریان دارد. هم‌چنین این شاعر در برخی فرازهای شعرش از واژه‌ی روح استفاده کرده است، مثل این بند از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد: سلام ای شب معصوم!/سلام ای شبی که چشم‌های گرگ‌های بیابان را/به حفره‌های استخوانی ایمان واعتماد بدل می‌کنی/ودرکنارجویبارهای تو، ارواح بیدها/ارواح مهربان تبرها را می‌بویند…(فرخزاد، ۳۱:۱۳۶۰)آمیزش ارواح مادر مثالی (بیدها) و چهره‌ی مکّار (تبرها)به مرگ منجر می‌شود و این درهم تنیده‌گی مرگ و زنده‌گی در لایه‌ی زیرین شعر فروغ زیبایی مفهومی شعر را دوچندان می‌کند.

در برخی از اشعار فروغ بروز روح و رؤیا را شاهدیم :کسی می‌آید/کسی می‌آید/کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست/در صدایش با ما است/کسی که آمدنش را /نمی‌شود گرفت/دست‌بند زد و به زندان انداخت/کسی که زیر درخت‌های کهنه‌ی یحیی بچه کرده است/و روز به روز بزرگ می‌شود، بزرگ‌تر می‌شود/کسی از باران، از صدای شرشر باران، از میان پچ‌وپچ گل‌های اطلسی/کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می‌آید/ و سفره را می‌اندازد/و نان را قسمت می‌کند / و پپسی را قسمت می‌کند/و شربت سیاه سرفه را قسمت می‌کند… (فرخزاد، ۸۶:۱۳۶۰)

در این شعر فرخزاد واژه‌ی یحیی مفهوم مرکزی ولادت مجدد، واژه‌ی دست‌بند مفهوم مرکزی چهره‌ی مکار، واژه‌ی کسی مفهوم مرکزی روح و واژه‌ی باران مفهوم مرکزی مادر مثالی در معنا مهر مراقبت‌کننده و پروراننده را در بردارند.

 

۷-۵ «چهره‌ی مکّار» در اشعار کریمه و فروغ:

چهره‌ی مکار در اشعار کریمه شبرنگ معمولا با مفهوم بخشی از جامعه همخوانی دارد؛ بخشی که قصد کشتار نیمه‌ی زنانه‌ی جامعه را دارند. در شعر کریمه چهره‌ی مکار به صورت سوم شخص جمع تجلی می‌کند و این بسیار زیباست از این جهت که بخش سایه‌ی جامعه که سرشار وحشت و پلیدی و پلشتی است در شعر هم به صورت سایه تجلی می‌کند: «انگار بودنم بالاتر از هضم این روزگار است، ای خدا! / ای فاصله‌های رنگ رفته؟ و ای حادثه‌های منتظر/دست به کار شوید/مرا بنویسید تنها و مبهم، /بر دیوار پابرجای زمان/ و جار بزنید از حنجره‌ی عریان  خاک/خاموشی‌ام را/من زنی بودم که تن ندادم /به فشار تند دستان که گلوی فریادم را گرفته بود /و زبانم را هر روز به هر چهار راهی به دار می‌آویختند./سنگ‌های بی‌صورتی که مخاطبان من بودند/بیگانه کردند.» (شبرنگ، ۱۸:۱۳۹۱)

چهره‌ی مکّار اما در اشعار فروغ فرخزاد بیش از آن که به افکار عمومی منفی نسبت به «زن » باز گردد به سیاست بازان اشاره دارد؛ درشعر ای مرز پرگهر فروغ چهره‌ی مکار را در هیأت حقه بازها و گدایان تصویر می‌کند: در سرزمین شعر و گل و بلبل/ موهبتی است زیستن، آن هم/ وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سال‌های سال پذیرفته می‌شود/ جایی که من / با اولین نگاه رسمی‌ام از لای پرده، ششصد و هفتاد و هشت شاعر را می‌بینم /که، حقه بازها، همه در هیأت غریب گدایان/در لای خاکروبه، به دنبال وزن و قافیه می‌گردند/…(فرخزاد، ۱۶۱:۱۳۴۳)

در مجموعه شعر «فراسوی بدنامی» سروده شبرنگ می‌خوانیم:«…روزگاری است بدرودم دادند/روشنی اتاقم را دزدیدند /خورشید!/خواهرت را می‌کشند/این ابرهای دلگیر/جنازه‌ی مرا منتظرند/این شهر آلوده‌ی آلوده/هیچ گاهی خسته نخواهد شد/خورشید! » (شبرنگ، ۴۱:۱۳۸۸)

این بند از شعر بیانگر سایه است. سایه‌ای که خود در بخش تاریک شعر شبرنگ قرار دارد. چهره‌ی مکّاری که روشنی اتاق شاعر را می‌دزدد و او را دلگیر می‌کند. این همان چهره‌ی مکّار است، چهره‌ی مکّاری که رخسار نمی‌نماید و شاعر نمی‌تواند صورت ظاهری برای او ترسیم کند. اگر شهر را معادل مفهومی مادر مثالی در نظر بگیریم، آن گاه دادن صفت آلودگی به شهر به تلفیق دو صورت مثالی منجر می‌شود کهن الگوی مادر با کهن الگوی سایه و یا چهره‌ی مکار شاعر را در زاویه تاریک و تلخ تنهایی قرار می‌دهد.

همان گونه که اشاره شد در برخی از شعرهای هر دو شاعر بندهایی دیده می‌شود که سه یا هر چهار صورت مثالی به کار گرفته شده‌اند مثل این بند از شعر شبرنگ در کتاب پله‌های گنه‌آلود:«…و اما تمام شب پناه بردم به سکوت درختان خانه‌مان /که شعرهای شکسته‌ی مرا به گوش خدا زمزمه می‌کنند/ و روح سرگردان که/ بعد از مرگ تنم زاده شده است/ دریچه‌ای به سمت آزادگی و انسانیت گشوده/ زنده باد/ب اور من و باغچه!»(شبرنگ، ۷۰:۱۳۹۱) و یا«…که خدا/زاده‌ی دست‌های سبز کهن ترین باغ پیر است…»(شبرنگ، ۶۷:۱۳۹۱)

در این بند از شعر فروغ فرخزاد در شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» شاهد به کار گیری چند صورت مثالی هستیم: و این منم/زنی تنها/در آستانه‌ی فصلی سرد/در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین/ و یاس ساده و غم‌ناک آسمان/وناتوانی این دست‌های سیمانی…نجات دهنده در گور خفته است/و خاک، خاک‌پذیرنده/اشارتی است به آرامش.» (فرخزاد، ۲۳:۱۳۶۰)

در بسیاری از اشعار دوران کمال فروغ «زن »تصویر من شخصی فروغ نیست، بلکه پر سونا یا نقابی است که فروغ به چهره می‌زند تا به جامعه بگوید صدای زن در جامعه باید شنیده شود. در این بند از شعر با صور مثالی «مادر»، «روح»، و «چهره‌ی مکار رو به رو می‌شویم. زمین درعین حال که برابر مفهوم مادر مثالی است، چهره‌ی مکار هم هست. چرا که همچون «سایه» دچار آلودگی است. همینطور «گور» و «خاک پذیرنده» هر دو نماد مادر مثالی اند و نجات دهنده را که می‌تواند نماد مسیح باشد در خود زندانی کرده‌اند. خاک و گور و زمین می‌تواند نماد بطن مادر باشد که به جای نزدیک شدن به وجه مثبت مادر و در اوج این وجه «مریم مقدس» که ناجی انسان را در بطن خود پروراند، بدل به گور شده است. هنر فروغ فرخزاد در این شعر کامل آن است که اولا: به تلفیق صور مثالی پرداخته، ثانیا: در نهایت ایجاز و فشرده‌گی در بندی کوتاه از شعر نمادین سخن گفته است وثالثاً: زن را در وجهی درنقش قربانی و در وجهی در نقش عامل از میان رفتن نجات دهنده به تصویر کشیده است. این نجات دهنده می‌تواند «آنیموس» یا روان مردانه‌ی جامعه یا وجود باشد که در عین حال که در گور خفته است از کنار درختان خیس می‌گذرد: چنان که فروغ درادامه اشاره می‌کند : « و مردی از کنار درختان خیس می‌گذرد/مردی که رشته‌های آبی رگ‌هایش /مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش/بالاخزیده‌اند/….»(فرخزاد، ۲۵:۱۳۶۰) و باز از منظر پختگی زبان و ذهن فروغ به زیبایی تلخ این شعر پی می‌بریم تلفیق زن و دیوار در جایی که می‌گوید: و ناتوانی این دست‌های سیمانی و نیز تلفیق آنیموس با صورت مثالی مادر با تصویر مارهای مرده‌ای که در گلوگاه مرد قرار دارند پی می‌بریم. این در هم پیچیدن صورت‌های مثالی از پیچیده‌گی زیست روانی انسان جامعه‌ای که شاعر در آن تنفس می‌کند خبر می‌دهد.

با نگاهی به بندهایی از شعر “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد “به این نکته پی می‌بریم که فروغ صور مثالی را با یکدیگر تلفیق کرده است:. ..و من نگاه نکردم/تا آن زمان که پنجره‌ی ساعت/گشوده شدو آن قناری غمگین چهار بار نواخت/ و من به آن زن کوچک برخوردم/که چشم‌هایش، مانند لانه‌های خالی سیمرغان بودند/ و آن‌چنان که در تحرک ران‌هایش می‌رفت/گوئی بکارت رؤیای پرشکوه مرا/با خود به سوی بستر شب می‌برد.”

زن کوچک تصویر مادر مثالی است که پیش از آن که بدانیم چشم‌هایش مانند لانه‌های خالی سیمرغان اند؛ نقش مثبت دارد. اما به محض خواندن مصراع سیمرغان تصویر زن بار منفی می‌گیرد. بکارت رؤیا به خودی خود مثبت است و در بردارنده‌ی صورت مثالی روح و مادر مثالی است که درهم تنیده‌اند و به خودی خود بار مثبت دارد اما وقتی به سوی بستر شب می‌رود مخاطب را با سایه، چهره‌ی مکار و مادر مثالی منفی روبه‌رو می‌سازد.

 

۷-۶«من» در اشعار کریمه و فروغ:

یونگ در کتاب آیون می‌نویسد: ما، «من» را عامل پیچیده ای تصور می‌کنیم که همه‌ی محتوای خود آگاه بدان ربط دارد. به طوری که می‌دانیم «من» مرکز میدان خودآگاهی را تشکیل می‌دهد و تا جایی که خودآگاهی، شخصیت تجربی را شامل می‌شود، «من» سوژه‌ی کل اعمال شخصی خود آگاهی است. رابطه‌ی یک محتوای روانی با «من» معیار خودآگاهی آن را تشکیل می‌دهد، زیرا هیچ محتوایی نمی‌تواند خودآگاه باشد مگر آن که به سوژه‌ای نمایانده شده باشد (یونگ، ۹:۱۳۸۳) من در شعر فروغ فرخزاد گاه در مفهوم «من» در مکتب روان‌شناسی تحلیلی یونگ به کار می‌رود و گاه بدل به سوژه‌ای می‌شود که مخاطب شعر یا جامعه را به خودآگاهی دعوت کند:

یک پنجره برای من کافی است/ یک پنجره به لحظه‌ی آگاهی و نگاه و سکوت /اکنون نهال گردو /آن قدر قد کشیده که دیوار را برای برگ‌های جوانش /معنا کند /…(فرخزاد، ۶۲:۱۳۶۰)

شاعر به عنوان حنجره ای است که حقیقت من جامعه‌ی زمان خود را یادآوری می‌کند، این «من» که پشت واژه‌ها و سطرها پنهان است، گاه فقط یک صداست، صدایی که «من» گم‌شده‌ی جامعه را هشدار می‌دهد، فارغ از این که در گوش‌های شنوا فریاد زند یا ناشنوا : کسی به فکر گل‌ها نیست/کسی به فکر ماهی‌ها نیست/ کسی نمی‌خواهد/باور کند که باغچه دارد می‌میرد/ که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است /که ذهن باغچه دارد آرام آرام/از خاطرات سبز تهی می‌شود/و حس باغچه انگار/چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است. ..(فرخزاد، ۷۰:۱۳۶۰)

از آن جا که «من» نقطه‌ی عطف قلمرو هوشیاری است، سوژه‌ی همه تلاش‌های موفقیت‌آمیز، جهت انطباق است، البته تا جایی که این تلاش‌ها به طور ارادی صورت می‌گیرد. بنا بر این «من» نقش مهمی در اقتصاد روانی ایفا می‌کند. موقعیت آن از این لحاظ به قدری مهم است که برای این پندار تعصب‌آمیز که «من» مرکز شخصیت است، و روان فی‌نفسه میدان خودآگاهی است زمینه‌ی خوبی را تشکیل می‌دهد. (یونگ، ۱۳:۱۳۸۳)

اگر اجتماع را یک واحد انسانی در نظر بگیریم شاعر مرکز شخصیت جامعه‌ای است که در آن زنده‌گی می‌کند. او تلاش می‌کند با آگاه نمودن جامعه «من» او را به سطح خودآگاه وی بیاورد و جامعه را نسبت به این من هوشیار کند:

به یاد دارم شبی را که از نیمه گذشته بود/و من به جست‌وجوی تو برخاستم، /تو که /نیاز ناتمام شب‌های منی/تو که /نگاهم را وسعت رازناک حضورت تسخیر کرده بود…(شبرنگ، ۵:۱۳۹۱)

سهم این «من» شاعرانه در رسانیدن جامعه به سطح هوشیاری و آگاهی نسبت به «من» اجتماعی کاملاً نسبی است. در واقع شاعر با روان فراهشیار شخصی در صدد است که روان فراهشیار جمعی را به جامعه یادآوری نماید.

بنا به نظر یونگ آن چه ما را به این فرضیه سوق می‌دهد اهمیت اطلاعات تجربی است، ونیز این احتمال قوی که شباهت کلی فرآیندهای روانی در همه‌ی افراد بایستی مبتنی بر اصلی به همان اندازه کلی، غیر شخصی و تابع قانون باشد، درست همان طور که تجلّی غریزه در فرد، فقط تجلی جزئی از زیربنای غریزی مشترک در همه‌ی افراد بشر است.(یونگ، ۱۴:۱۳۸۳)

ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم می‌رسیم و آن گاه/خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.(فرخزاد، ۲۸:۱۳۶۰)

پیکرم/مرموزترین کتیبه‌ی جهان است/ و اما تو/باستان‌شناسی که تازه/ ورقم زده‌ای(شبرنگ، ۶۳:۱۳۹۶)

 

۸- نتیجه‌گیری:

این پژوهش نشان می‌دهد که وجود کهن الگوها به ویژه «چهار صورت مثالی: مادر، ولادت مجدد، روح و چهره‌ی مکار» با توجه به دریافت‌ها و احوالات درونی فروغ فرخزاد و کریمه شبرنگ نمود پیدا کرده است. به کارگیری این چهار کهن الگو از موارد اشتراک شعر این دو بانوی فارسی سرا است. هر دو شاعر درعین حال که از پیچیده گویی پرهیز دارند و به زبان مردم عادی می‌سرایند؛ از نمادها و نشانه‌هایی که در روان‌شناسی تحلیلی یونگ واجد بار مفهومی است بهره برده‌اند. بسامد به کار گیری صورت مثالی مادر در مفهوم منفی آن در شعر هر دو شاعر و به ویژه کریمه شبرنگ بالاست. در برخی اشعار فشردگی و ایجاز نمود لااقل سه صورت مثالی در یک بند از شعر به چشم می‌خورد. همچنین جهان مشترک زنانه در شعر هر دو نشانگر تاثیرپذیری شبرنگ از فرخزاد است. هر دو شاعر از منظر مفهومی در شعر خود اثبات کننده این فرضیه هستند که جامعه آن‌ها را به عنوان “آنیما” شناخته ولی محکوم به آنند که در سایه باشند و “سایه” {از منظر یونگ} دیده شوند و به همین دلیل در برخی شعرها با پرسونا یا نقاب زنانه به بیان مفاهیم شاعرانه می‌پردازند. این ویژگی البته در اشعار شبرنگ نمود بیشتری دارد و شاعر تلاش کرده است از این تفکر رهایی یابد. نکته مهم این که فروغ دوران کمال با شبرنگ دوران جوانی مقایسه شده است. و چه بسا شبرنگ دوران کمال بسیار متفاوت از آن باشد که تا کنون در شعرش نمود داشته و برای اثبات این امر ناچاریم به کارنامه آینده این شاعر در زمانی دیگر بپردازیم.

 

_________________________________

فهرست منابع:

۱.فرخزاد. فروغ.(۱۳۶۰)ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد. چاپ پنجم.تهران:مروارید

۲.فرخزاد.فروغ(۱۳۵۴)برگزیده اشعار. چاپ چهارم.تهران:شرکت سهامی کتاب‌های جیبی با همکاری مؤسسه‌ی انتشارات فرانکلین

۳.شبرنگ، کریمه(۱۳۹۶).عنکبوت دام می‌بافد من خیال. چاپ اول.کابل:انتشارات امیری

۴.شبرنگ. کریمه. (۱۳۸۹)فراسوی بدنامی چاپ اول. کابل : انجمن قلم افغانستان

۵.شبرنگ. کریمه. (۱۳۹۳)نگفته‌های اهورایی.چاپ اول.کابل:نشر زریاب

۶.شبرنگ. کریمه. (۱۳۹۱)پله‌های گنه آلود.چاپ اول. کابل:انتشارات برگ

۷.شفیعی کدکنی. محمد رضا.(۱۳۹۰)ادوار شعر فارسی.چاپ ششم.تهران:سخن

۸.ژون. سیمون. (۱۳۹۰)ادبیات عمومی وادبیات تطبیقی؛رساله‌ی راهبردی.ترجمه‌ی دکتر حسن فروغی.چاپ اول.تهران:سمت

۹.تسلیمی.علی(۱۳۹۵)نقد ادبی، نظریه‌های ادبی وکاربرد آن‌ها در ادبیات فارسی.چاپ سوم.تهران:اختران

۱۰.یونگ.کارل گوستاو.(۱۳۷۶)چهار صورت مثالی، مادر، ولادت مجدد، روح، چهره‌ی مکار..ترجمه‌ی پروین فرامرزی (چاپ دوم) مشهد:آستان قدس رضوی

۱۱.جمعی از نویسندگان.(۱۳۸۲).ارغنون.درباره‌ی شعر. چاپ چهارم. تهران:سازمان چاپ وانتشارات وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی

۱۲.داد.سیما.(۱۳۸۰) فرهنگ اصطلاحات ادبی.تهران:مروارید

۱۳.ویزبرگ.رابرت (۱۳۷۸)خلاقیت، فراسوی اسطوره‌ی نبوغ.ترجمه مهدی والفی.تهران:انتشارات روزنه

۱۴.یونگ. کارل گوستاو.(۱۳۸۷)روح وزنده‌گی.ترجمه دکتر لطیف صدقیانی.تهران:جامی

۱۵.الیوت.تی.اس.(۱۳۷۵)برگزیده‌ی آثار در قلمرونقد ادبی. ترجمه‌ی سیدمحمددامادی.تهران.انتشارات علمی

۱۶.حسینی. سیدحسن.(۱۳۶۷)بیدل، سپهری، سبک هندی. تهران:سروش

۱۷.یونگ.کارل گوستاو(۱۳۸۳)آیون پژوهشی در پدیده شناسی «خویشتن».ترجمه پروین و فریدون فرامرزی. مشهد.آستان قدس رضوی.به نشر

مقالات:

۱.اکبری بیرق، حسن واسدیان، مریم بررسی تطبیقی کاربرد اسطوره و کهن الگو در شعر فروغ فرخزاد و گلرخسار صفی آوا.. دو فصل‌نامه علمی پژوهشی پژوهش‌های ادبیات تطبیقی.دوره۲.شماره۱پیاپی۳ بهار و تابستان ۱۳۹۳ص ۱۶۱تا۱۹۲

۲.کامران نژاد.فرهاد.مطالعه استعاره زمان در اشعار فروغ.  مجله دانشکده ادبیات وعلوم انسانی دانشگاه تربیت مدرس.۱۳۸۹

۳.دارزنیک. جاسمین. تحلیل درد ورنج درآثارشاعران زن معاصر.مجله نقد ادب شماره ۹.نوبت سوم ۲۰۱۰

۴.ادب آوازه.افسانه. مطالعه قیاسی بن مایه‌های زن بودن فروغ وسیلویا پلات. وزارت علوم تحقیقات و فناوری دانشگاه شیراز ۱۳۸۴

۵.علوی، رقیه و ابراهیمی.سیدرضا.خوانش اسطوره شناختی شعر«آن روزها»اثر فروغ فرخزاد از دیدگاه نوثروپ فرای. فصل نامه علمی پژوهشی زبان و ادب فارسی.دانشگاه آزاد اسلامی.واحد سنندج.سال چهارم/شماره۱۳زمستان۱۳۹۱

Comments are closed.