امریکا، فلسطین و تروریسم؛ شر غربی در برابر شر شرقی

حفیظ‌الله نادری

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا

غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند

حافظ

در تظاهرات چند روز پیش پاریس که علی‌رغم هشدار مقامات دولت فرانسه در حمایت از فلسطینیان برگزار شد، شعار جنبش دادخواهی سیاه‌پوستان امریکا به‌ کار رفت. یکی از شرکت‌کننده‌گان در تظاهرات، پلاکارد بزرگی را با خود حمل می‌کرد که روی آن نوشته شده بود: «من نفس کشیده نمی‌توانم»، اشاره به شعار جنبش دادخواهی سیاهان برگرفته‌شده از جمله جورج فلوید که وی قبل از جان دادن در زیر زانوهای پولیس، آن را به زبان آورد. کاربرد این شعار در قضیه فلسطین امر مهمی است و آن از این ‌جهت که اسرائیل و نیز امریکا مقاومت نظامی فلسطینیان در برابر اسرائیل را تروریسم می‌دانند. بعد از توضیح مختصر دلایل تئوریک حمایت امریکا از اسرائیل، آنچه در ادامه می‌آید، نقدی بر فهم عمومی از تروریسم است که شامل درک این پدیده در افغانستان نیز می‌شود.

دلایل تئوریک حمایت امریکا از اسرائیل

امریکا حداقل بنابر سه دلیل از اسرائیل حمایت می‌کند:

یک: این کشور (در کنار کانادا، استرالیا، زلاندنو و به ‌صورت ناموفق‌تر آفریقای جنوبی) شبه روند تأسیس اسرائیل به میان آمده است.

قاره امریکا قبل از کشف آن توسط اروپایی‌ها، خانه بومیان این قاره بود. ورود اروپایی‌ها موجب ناپدیدشدن هشتاد (در برخی مناطق نودوهشت) درصد ساکنان آن شد. عامل این اتفاق مورد اختلاف است. روایت رسمی و مسلط، آن را ناشی از بیماری‌های جدیدی می‌داند که اروپایی‌ها با خود به آن‌جا برده بودند. اما مطالعات انتقادی نشان می‌دهد که نسل‌کشی و خلق شرایط مساعد برای پخش امراض نیز نقش مهمی در کاهش نفوس بومیان بازی کرده است. با این وجود، جهان رفته رفته متمدن‌تر می‌شد. حق حاکمیت برای غیراروپایی‌ها نیز به رسمیت شناخته می‌شد. همه‌چیز تغییر کرده بود تا آن‌که در سال ۱۹۴۸ کشوری جدیدی به نام اسرائیل بر سرزمین دیگران (فلسطینیان) تأسیس شد؛ چیزی که اتفاقات بعدی را قابل پیش‌بینی می‌ساخت. در عرض یک ‌سال پس از تأسیس، این کشور ۸۵ درصد ساکنان فلسطینی (حدود هفت صد هزار نفر) را از مناطق زیر حاکمیت خویش اخراج کرد. نسل‌کشی و پاک‌سازی قومی حربه‌های اصلی برنامه اخراج گسترده را تشکیل می‌داد. این روند هم‌چنان ادامه داشت تا به موج دومش رسید. در سال ۱۹۶۷ هنگامی‌ که در نتیجه جنگ شش روزه، ساحات جدیدی به ‌دست اسرائیل افتاد، بیش‌تر از سه صد هزار فلسطینی از این ساحات نیز اخراج شدند. میزان کشته‌شده‌گان فلسطینی در تمام این دوران کم‌تر از مورد بومیان امریکایی بوده است؛ اما برنامه ساخت شهرک‌های یهودی‌نشین در سرزمین‌های اشغالی همان چیزی است که اروپایی‌ها در امریکای شمالی عملی ساختند: جاگزینی باشنده‌گان بومی با تازه‌واردان.

از این حیث، امریکا و کشورهای همانند آن شاید نمی‌توانند اساس شکل‌گیری اسرائیل را نامشروع بخوانند؛ چون با این کار شیوه تأسیس خویش را نامشروع اعلام خواهند کرد.

دو: این‌که دموکراسی‌ها مرتکب هیچ‌گونه جنایتی نمی‌شوند، باور مسلط و رسمی در امریکا است. بخش بزرگی از جنگ‌ها و اقدامات غیرنظامی امریکا، از آغاز جنگ سرد تا به امروز، با تکیه بر همین ایده توجیه شده است. دو دلیل برای دفاع از این باور ارائه ‌شده است. از آن‌جایی که دموکراسی‌ها به آزادی بیان احترام دارند، جنایت ارتکاب شده توسط این نوع رژیم‌ها به‌ راحتی همه‌گانی می‌شود و در نتیجه همین امر جلو ارتکاب آن را از سوی آن‌ها می‌گیرد. در قدم دوم، برخلاف دیکتاتوری‌ها، در روند تصمیم‌گیری رژیم‌های دموکراتیک، تمام دیدگاه‌ها در نظر گرفته می‌شود، به شمول دیدگاه‌های هشداردهنده در باب ارتکاب جنایت. این فرصت نیز امکان ارتکاب جنایت را از میان می‌برد. از این حیث چون اسرائیل -همان‌گونه که معمولاً امریکا اعلام می‌کند- «یگانه دموکراسی در شرق میانه» است، پس رفتار او هم‌چنان نمی‌تواند جنایت‌کارانه باشد. دو عامل؛ آزادی بیان در این کشور و دموکراتیک بودن روند تصمیم‌گیری‌های آن جلو هم‌چو رفتار را می‌گیرد.

با این ‌وجود، می‌توان بر این دو استدلال قدری خرده گرفت و حقانیت آن‌ها را مورد سوال قرار داد. شواهد نشان می‌دهد که در نظام‌های دموکراسی ابراز نظر در زمینه مسائل سیاست خارجی آن‌چنان هم آزاد نیست. مثلاً، روشن‌فکران چپی و منتقد امپریالیسم به خوبی نشان داده‌اند که در فردای حادثه یازدهم سپتامبر و وقتی ‌که سیاست خارجی امریکا برای عصر جدید تنظیم می‌شد، آن‌ها هیچ دسترسی‌ای به رسانه‌های این کشور نداشتند. هیچ رسانه مشهوری با آن‌ها مصاحبه نمی‌کرد و نه هم نوشته‌های آن‌ها امکان نشر داشت. در قضیه فلسطین نیز تا همین اواخر ناممکن بود که مثلاً CNN با یک فلسطینی که در زیر اشغال به سر می‌برد، مصاحبه انجام دهد. به‌ عبارت‌ دیگر، حداقل در امریکا در حوزه سیاست خارجی، رسانه‌ها دنباله‌رو سیاست حکومتی‌اند و این امر فرق میان مثلاً یک دموکراسی و دیکتاتوری را از میان می‌برد. در قدم دوم، این‌که دموکراسی‌ها به دلیل جا دادن تمام دیدگاه‌ها در تصمیم‌های خویش نمی‌توانند رفتار ظالمانه داشته باشند، نیز قابل تأمل است. این حرف می‌تواند در سیاست‌ داخلی این نوع نظام‌ها درست باشد (در این سطح هم مثلاً مارکسیست‌ها میدان سیاست داخلی را زیر سیطره طبقه مسلط می‌دانند، بخشی از فمینیستان آن را در دست مردان و جنبش دادخواهی سیاهان حداقل دموکراسی امریکایی را وسیله حفظ و ادامه تسلط سفیدپوستان به حساب می‌برند). اما در سیاست خارجی که تنها در موارد نادر افکار عمومی (امریکایی) به آن علاقه می‌گیرد، نمی‌توان با این ایده موافقت کرد. این بخشی از سیاست از سوی نهادهای «متخصص» اکثراً در پشت درهای بسته تعیین می‌گردد و به همین دلیل به‌ سختی می‌توان فرقی میان سیاست خارجی یک دموکراسی و یک دیکتاتوری دید.

سه: اسرائیل جنگ بر ضد فلسطین را مبارزه در برابر تروریسم می‌داند و این همان جنگی است که امریکا پس از یازدهم سپتامبر تاکنون آن را به‌ پیش می‌برد. حمایت از روایت اسرائیل در این جنگ در حقیقت تأکید امریکا بر حقانیت جنگ خودش است. با این‌ وجود، روایت امریکایی از تروریسم تنها از سوی اسرائیل به ‌کار نرفته است. این روایت جهانی است و حتا کشورهایی که تروریسم در محیط آن‌ها رشد کرده است، آن را می‌پذیرند. در پایان، به نقد همین روایت خواهیم پرداخت.

شر غربی

من در کابل حقوق و علوم سیاسی خوانده‌ام. به یاد دارم هنگامی‌ که در صنف، فاشیسم را مطالعه می‌کردیم، نه من و دیگر هم‌صنفانم، هیچ‌کدام ما نفرتی از هیتلر و حزب نازی نداشتیم. این حس در کنار جذابیت ذاتی قدرت، ناشی از امر مهم دیگری بود: ما فاشیسم را به‌ عنوان یک امر اجتماعی و طبیعی مطالعه می‌کردیم. مثلاً، استاد ما به شکست آلمان در جنگ اول جهانی و پرداخت غرامت از سوی این کشور اشاره می‌کرد. او از زنده‌گی هیتلر، به ‌ویژه از حادثه زخمی شدن او در جریان جنگ اول جهانی یاد می‌کرد. بعد هم‌چنان دانستیم که هیتلر خودکشی کرده بود و دیگر سران نازی همه به دادگاه کشیده شده بودند. تمام این تحلیل‌ها به مقصد فهم فاشیسم بود و این نکته که اگر ما هم در همان زمان در برابر چنین شرایطی قرار می‌داشتیم، به ‌احتمال خیلی زیاد عضو حزب نازی بودیم.

ما شر غربی را این‌گونه می‌خواندیم. البته این سخن چندان هم درست نیست؛ چون کتابی که ما در دانشکده می‌خواندیم توسط یک غربی نوشته ‌شده بود. لذا بهتر است، بگویم غربیان شر خود را چنین به مطالعه می‌گیرند و چون روش غربی به دلایلی روش جهانی است، جهان، شر غربی را آن‌گونه می‌داند.

اما شر ما را چگونه می‌خوانند؟

شر شرقی

شر ما نام دیگری دارد: تروریسم. تروریسم اصطلاحی است که به‌ محض به کار رفتن بحث را به‌ پایان می‌رساند. تروریسم اسم عنصر فراری است. چیزی شبه جن؛ چیزی که فقط ترسناک است.

در عقب تروریسم هیچ اندیشه‌ای وجود ندارد. در یک جست‌وجوی ساده در گوگل با عنوان «پدران فکری نازیسم» سه دسته از این پدران پیش‌کش می‌شوند: فیلسوفان که با نیچه آغاز می‌شوند، ساینس‌دانان مثل فلیپ لینارد که برنده جایزه نوبل است و رهبران دینی و روحانی که هر یک نویسنده و سخنور بزرگ است. اما اگر همین عنوان را با تعویض واژه «نازیسم» با «تروریسم» روی گوگل بنویسیم: «پدران فکری تروریسم»، تقریباً هیچ نتیجه‌ای به ‌دست نمی‌آید. تروریستان فاقد تاریخ‌اند. امکان ندارد آن‌ها فیلسوف داشته باشند.

گذشته از بی‌ریشه‌گی در اندیشه‌، رهبران گروه‌های تروریستی و اعضای آن‌ها نیز چیزی ندارند. ما جز نام‌های عربی آن‌ها، چیز دیگری در موردشان نمی‌دانیم. ما نمی‌دانیم که آیا آن‌ها مثلاً به مانند هیتلر معشوقه داشته‌اند یا خیر. ما می‌دانیم که آیشمن صبح ویولن می‌نواخت. ما می‌دانیم او چند فرزند داشت. ما می‌دانیم… اما در مورد تروریستان چه؟ آن‌ها چه را دوست دارند؟ آن‌ها چند تا فرزند دارند؟ آن‌ها…؟

چون تروریستان نه داستانی دارند، نه عشقی و نه خانواده نورمالی، پس هنگامی‌ که دست‌گیر می‌شوند، اشتباه است که وقت خود را با به دادگاه کشیدن آن‌ها تلف کنیم. آن‌ها را فوراً آن‌جا که دست‌گیر شده‌اند باید بکُشیم. اگر انجام این امر میسر نبود، آن‌ها را در زندان‌هایی نگه می‌داریم که هیچ‌کس به آن‌ها دسترسی ندارد (گوانتانامو). اگر آن‌ها از اروپا به سوریه می‌روند و آن‌جا تروریست می‌شوند، می‌کوشیم همان‌جا باقی بمانند و به خانه برنگردند و هنگامی‌ که دادگاه بین‌المللی‌ای می‌خواهد به جرایم آن‌ها رسیده‌گی کند، سارنوال آن دادگاه را تحریم می‌کنیم، به او اجازه نمی‌دهیم به راحتی سفر کند و مدرک و شاهدی بیابد. هیچ‌چیزی نباید راز وحشت نهفته در چشمان تروریست را فاش کند.

اکثر روشن‌فکران در شرق به شمول روشن‌فکران دینی نیز این پدیده را با کاربرد روش غربی مورد ارزیابی قرار می‌دهند. آن‌ها با پذیرش پیش‌فرض تروریست بودن این گروه، تمام خوانش‌های دینی آن‌ها را ضرورتاً اشتباه و چون توجیه‌گر جنایت‌اند، جنایت‌کارانه می‌دانند. مسابقه به راه می‌افتد میان روشن‌فکران دینی در احمق خواندن تروریستان. و در این میان گاهی فراموش می‌شود که شاید غیراسلامی خواندن خوانش دینی تروریستان این‌قدر هم راحت نباشد. پیامبر خودش در جنگ برده گرفت. ابوبکر بر بخش بزرگی از مردم نظام خلافت خود را با زور شمشیر تحمیل کرد. و داعش همین سنت‌ها را به‌جا می‌آورد. اما این مسأله اصلی نیست. نکته اصلی پرسشی است که روشن‌فکران دینی و غیردینی از پاسخ‌دهی به آن امتناع می‌ورزند: چرا مثلاً داعش خشن‌ترین خوانش اسلام را برگزیده است و نه خوانش‌های متساهل‌تر این دین را؟ جواب این سوال می‌تواند دو رویی روشن‌فکران را به نمایش بگذارد. هنگامی ‌که استخوان‌ها در سرزمین‌های اسلامی در زیر زنجیر تانک امپریالیسم خرد می‌شد، هنگامی‌ که انسان‌ها در بگرام و گوانتانامو و هر جای دیگر دنیا شکنجه می‌شدند، هنگامی ‌که انسان‌ها بدون هیچ محاکمه و روندی با یک روباتی از آسمان کشته می‌شدند، هنگامی ‌که… اکثر این روشن‌فکران خاموش بودند.

وقتی شرایطی مورد توجه قرار گیرد که تروریست‌ها را خلق کرده است، به‌ درستی فهمیده می‌شود که چرا آن‌ها این خوانش خشن را برمی‌گزینند. ابویحیی اللیبی گزارشی منتشر کرده است در مورد رفتار امریکایی‌ها با او در زندان بگرام. او می‌گوید که تمام زندانیان آن‌جا به گونه‌های مختلف شکنجه می‌شدند. او البته توسط پاکستان به امریکا تسلیم داده شد و بعد در زندان بگرام دریافت که تمام کشورهای اسلامی حتا لیبیا که در آن زمان تصور می‌شد با غرب دشمن است، با امریکا همکاری دارند. به همین دلیل است که او سران دولت‌های اسلامی را تکفیر می‌کند. این فتوای اللیبی هم‌چنان متأثر از سیاست‌های سران دولت‌های اسلامی در برابر اسرائیل است. اللیبی معتقد است که همکاری دول اسلامی به ‌ویژه عرب با اسرائیل و امریکا، خالق ستمی است که بر فلسطینیان می‌رود.

با یاد کردن از اللیبی تأکید بر این است که وی در کنار المقدسی و ده‌ها اندیشمند دیگر، در عقب این جنبش قرار دارد. به‌ عبارت‌ دیگر، تروریستان تیوریسن و فیلسوف و… دارند. با این‌ وجود، در جهان اسلام تروریسم به شیوه‌ای فهمیده می‌شود که هالیوود آن را به نمایش می‌گذارد. عده‌ای از انسان‌ها یک روز صبح تصمیم می‌گیرند تا بر امریکا حمله کنند بدون این‌که این کشورهیچ نقشی در محرومیت آن‌ها داشته باشد. بدون این‌که این کشور به سرزمینی لشکر کشیده باشد و یک ملت را در خون نشانده باشد.

شرها همه خاستگاه دارند. هیچ شری از روی تصادف و بدون پیشینه به میدان نمی‌آید. اروپا به شر خود با اتکا بر همین فهم پرداخته است. نظم معاصر حقوق بشر اروپایی پاسخی است به شر هیتلری. اما در شرق تا هنوز اثر چندانی از این روش شر خوانی دیده نمی‌شود. در شرق (افغانستان) هنوز هانا آرنتی ظاهر نگشته تا آیشمن درون خانه را (که شباهت اندکی با آیشمن نازی دارد) به مطالعه بنشیند. ما هر چه خالقان جهانی و محلی این شر می‌گویند را می‌پذیریم و همین است که در دور بی‌پایان تکرار ستم و ستمگری گیر مانده‌ایم.

دکمه بازگشت به بالا