ناسیونالیسم جبری و برآیند آن

افضل عثمانی، دانشجوی دوره دکترای پالیسی و اداره عامه

دولت‌ها در طول تاریخ مبتنی بر رسوم، عنعنات و فرهنگ‌های مختلف قومی و نژادی خود، نظام سیاسی انتخاب کردند تا در سایه آن به رفاه و آرمان‌شهر خویش دست یابند و هیچ ادعا و پرسشی مبنی بر حقوق اقلیت‌ها و گروه‌های قومی و نژادی و مهم‌تر از همه بحث قدرت سیاسی مطرح نباشد. هدف و ضرورت اساسی تغییر نظام سیاسی در یک دولت، حل بحران سیاسی، بحران هویتی، نابرابری اجتماعی، متمرکز بودن قدرت و غیره هنجار‌های مخل دیگر است؛ از سوی دیگر، تغییر نظام سیاسی در یک دولت به معنای ساده ساختن رویکرد حاکمیت قانون و شکل‌گیری یک ناسیونالیسم فراگیر است. ناسیونالیسم را با توصیه‌نویسی و حرف‌هایی که امروز در حوزه سیاسی افغانستان رایج و در واقع نشانگر ادبیات پوپولیستی است، از قبیل «وحدت ملی»، «متحد باشیم»، «اتفاق کنیم»، «همه برادریم»، «دست به دست هم بدهیم» و غیره نمی‌شود ساخت. در واقع ناسیونالیسم جبری و ناخواسته برای جوامع متکثر و به نحوی تطبیق آن در جوامعی مانند افغانستان، شلاق زدن به اسپ مرده است. امکان تحقق چنین ناسیونالیسمی در جوامع متکثر نمی‌رود، چون خشت اول این ناسیونالیسم را از آغاز کج مانده‌اند و هرقدر با این مفاهیم بخواهیم هم‌بسته‌گی خلق کنیم، امکان ندارد و تا ثریا هم گر رود، کج خواهد بود. کشورهای کثیر‌القومی ناسیونالیسم را در چار‌چوب نظام سیاسی تعریف و مشکلات قومی و هویتی و مبحث قدرت را در چارچوب یک نظام عادلانه حل کرده‌اند که نمونه‌های آن را اندک توضیح می‌دهم. بنابر‌این، چه نظامی را در یک کشور کثیرالقومی، عادلانه گفته می‌توانیم؟ پیش از این‌که به پاسخ این دو سوال بپردازم، اجمالاً به نمونه‌‌ای از ناسیونالیسم «جبری» و برآیند آن اشاره می‌کنم.

به تک‌ناسیونالسیم قومی و سرکوب ناسیونالیسم چند‌پارچه اگر بپردازم، افت‌و‌خیز این پدیده در حوزه بالکان دیده می‌شود که تاریخ نه چندان طولانی دارد. تا فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، کشورهای یوگوسلاوی سابق از ترس کمونیسم خود را صاحب ناسیونالیسم ملی تعریف می‌کردند؛ برای این‌که ملی‌گرایی قومی و فرهنگی ذاتاً با سیاست‌های کمونیسم سر تفاهم و توافق نداشتند و این تفکر مستقیم کمونیسم را تهدید می‌کرد. با این حال، تا پیش از جنگ جهانی دوم، دولت‌های تحت سیطره کمونیسم از ناسیونالیسم قومی و جدایی‌طلب حمایت کرد و حتا کشورهای جدید در چارچوب انسان شوروی یا روسی‌سازی شکل گرفت و بعد‌ها با توجه به این استدلال که رشد ناسیونالیسم قومی پایه‌های نظام سرمایه‌داری را مستحکم می‌سازد، لنین حکم تکفیر ناسیونالیسم را صادر کرد. بنابر‌این، ناسیونالیسم در حوزه کمونیسم گسترده نبود و کشورهای تحت سیطره کمونیسم با یک ناسیونالیسم جبری روبه‌رو بودند؛ این‌که کمونیسم را می‌بایست با تمام هست‌و‌بود آن قبول و «ناسیونالیسم کمونیستی» ـ ناسیونالیسمی که ویژه فرهنگ سیاسی کمونیسم بود ـ را به رسمیت بشناسند. اما بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و شکست کمونیسم، بحث «هویت‌ها» و باز‌تعریف ارزش‌های فرهنگی اقوام در یوگوسلاوی سابق، حوزه اروپای شرقی و نقاط مختلف جهان رشد کرد. آن‌گونه که در فوق تذکر رفت، ناسیونالیسم قومی پیش از فروپاشی نظام دو‌قطبی قد علم کرده نمی‌توانست، وجود گسترده در حوزه کمونیسم نداشت و اگر وجود داشت، خیلی کم‌رنگ و در سطح یک بحث کم‌طرفدار درونی کشورها بود. به بیان دیگر، می‌توان گفت در واقع این ذات نظام دوقطبی بود که هر آن‌چه نظام صلاح می‌بیند، دولت‌ها به آن متعهد باشند.

به دلیل رشد مفاهیم حقوق بشری و حقوق اقلیت‌ها در کشورهایی که تحت سیطره کمونیسم تدریجاً رو به رشد بود، کمونیسم هر قدر به لحاظ سیاسی و اقتصادی رو به شکست می‌شد، شورش علیه این نظام رشد می‌کرد و جان می‌گرفت. این‌که شکست شوروی را در نظام اقتصادی و سیاسی گورباچف «پروسترویکا» و «گلاسنوست» می‌دانند، این بحث فرصت جدا‌گانه می‌طلبد، اما رشد ناسیونالیسم «اتنیکی» و تاثیر آن بر فروپاشی کمونیسم را نمی‌شود انکار کرد.

وقتی دیوار برلین فرومی‌پاشد و کمونیسم سقوط می‌کند، کشورهای اروپای شرقی و بالکان همه پی‌هم بحث برابری و هویت را مطرح می‌کنند. کشورهایی مانند مانتنگرو، یوگوسلاویا، بوسنیا و هرزگوینا را زاییده استبداد صرب و ناسیونالیسم قومی باید دانست، نه رنج نظام اقتصادی و سیاسی گورباچف؛ چون این کشورها در حل مساله ملی به خصوص بحث هویت و قدرت، در کل زیر‌ساخت‌های دولت-ملت‌سازی از قبل مشکل داشتند و صرب‌ها تا زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی از قدرت بالایی برخوردار بودند و از ارزش‌های فرهنگی اقلیت‌های دیگر همواره در تاریخ چشم‌پوشی کرده در پی ادغام خرده‌هویت‌ها بودند. انتظار صرب‌ها در یوگوسلاوی سابق این بود که با حفظ هویت‌های دیگر، صرب باید هویت کلان باشد. از یک سو کمونیسم مخالف ناسیونالیسم بود و از سوی دیگر صرب‌ها که از قدرت بالایی بر‌خوردار بودند، آن را توهین می‌دانستند و هراس داشتند که مبادا هویت‌های دیگر در برابر هویت صرب رشد کند و قدرت سیاسی را اقوام دیگر به دست گیرند. در واقع این معضل منتج به شکل‌گیری دولت‌های مستقل شد و صرب‌ها حتا به نسل‌کشی محکوم شدند. اما دلیل آوردن و سنخیت این مبحث در قضایای افغانستان، چیست؟

اکنون ما در افغانستان ناسیونالیسم قومی چند‌پارچه داریم که محصول نظام متمرکز و استبدادی از بدو تشکیل دولت مدرن در افغانستان است. این صفحه تاریخ را هیچ‌کس تغییر داده نمی‌تواند که سلسله شاهی قبیله‌ پشتون بر اقوام دیگر ظلم روا داشت و هویت‌ستیزی کرد. این لکه بر جبین ناسیونالیسم که همواره بدان تاکید می‌شود، هنوز هم مشهود است.

جعل هویت و ناسیونالیسم معماری شده توسط محمود طرزی، جان‌مایه استبداد در تاریخ افغانستان بوده که امروز تاجیک‌ها، هزاره‌ها و اوزبیک‌ها، مدعی قدرت سیاسی و ارزش‌های فرهنگی و هویتی خودشان هستند. آن‌چه درد استبداد را در تاجیک، هزاره، اوزبیک و اقوام دیگر تازه می‌کند، ساختار متمرکز قدرت در افغانستان است؛ زیرا در طول تاریخ اقوام تحت همین ساختار سرکوب شده‌اند و هویت‌ستیزی در همین ساختار کهنه و استبدادی صورت گرفته است.

مطالعات موردی در باب قدرت متمرکز و کشورهای کثیر‌القومی در حوزه بالکان و آفریقا، نشان می‌دهد که معادله قدرت و بحث هویت را با غیر‌متمرکز‌سازی نظام حل کرده‌اند. سرنوشت کنونی مردم افغانستان را آن‌ها نیز داشته‌اند. در علوم سیاسی مدرن به ویژه بحث دولت ـ‌ ملت‌سازی ساختار متمرکز خود مشکل‌زا است؛ چون از یک سو ارزش‌های دموکراتیک در چنین ساختاری کم‌رنگ است و نهادینه نمی‌شود و از سوی دیگر این ساختار با جوامع متکثرالقومی سر تفاهم ندارد. ولو هر قدر نظریه برای حل مساله قومی در ساختار متمرکز ارایه کنیم، باز هم کارا نیست؛ چون به لحاظ تجربی و نظری ثابت شده که نظام متمرکز در کشور کثیر‌القومی، خالق مشکلات است.

امروز پشتون‌ها، تاجیک‌ها، هزاره‌ها و اوزبیک‌ها همه گفتمان و بحث‌های جداگانه برگزار می‌کنند و همواره صحبت از حقوق سیاسی است. پشتون‌ها می‌گویند حق آن‌ها تلف شده است. به نگاه اکثریت نخبه‌گان پشتون که افراد کلیدی و صاحب قدرت سیاسی بوده/‌هستند، طالبان گروه حق تلف شده‌ و مجبور به جنگ هستند. کرزی یکی از کسانی است که جنگ طالب را ناشی از تلف شدن حق این گروه می‌دانست/می‌داند. اشرف غنی و حلقه اطرافش هم‌چنان طالبان را از جمع حق تلف شده‌گان می‌دانند. به همین منوال، اقوام دیگر هم‌چنان حق سیاسی مطالبه می‌کنند. بناءً، این فصل نا‌تمام را جز ساختاری که قدرت در آن به صورت عادلانه توزیع شود، چیز دیگری نمی‌تواند پایان دهد. در واقع رسیدن اقوام به حق سیاسی و فرهنگی‌شان، معیاری برای دولت ـ ملت شدن جوامع موزاییکی است؛ یعنی دولت ـ ملتی را سراغ نداریم که به مسایل هویتی و قدرت سیاسی اقوام نپرداخته باشد و در عین حال به عنوان یک دولت مقتدر در حوزه بین‌المللی مطرح باشد. تلاش اقوام غیر‌پشتون برای غیر‌متمرکز‌سازی قدرت در افغانستان است. در واقع قدرت با رویکرد فعلی در طول تاریخ منتج به خرده‌ناسیونالیسم قومی در افغانستان شده است. ادعای مطالبه حق سیاسی برای طالبان از طرف نخبه‌گان پشتون و حفظ افراد قانون‌گریز اقوام تاجیک، اوزبیک و هزاره، همه محصول خرده‌ناسیونالیسم قومی است که این خلا را ساختار متمرکز قدرت که در طول تاریخ حاکم بوده، خلق کرده است.

آیا فدرالیسم راه حل بوده می‌تواند؟

فدرالیسم نظامی است که مشخصاً برای حل مسایل هویتی و قدرت در کشورهای کثیر‌القومی مطرح است. از سوی دیگر در کشورهایی که جغرافیای کوهستانی دارد، کارا واقع شده است. هم از لحاظ انکشافی و توسعه و هم از لحاظ حاکمیت قانون، فدرالیسم گزینه‌ای خوب برای جوامع متکثر است. این مبحث یک تحقیق همه‌جانبه می‌طلبد تا در باب مزایای فدرالیسم و تفاوت بنیادی این نظام به صورت مقایسی با ساختار‌های دیگر نوشت. این کوتاهه مسلماً مبین تمام ابعاد ساختار فدرالیسم نیست.

فدرالیسم از منظر سیاست‌های توسعه و به‌زیستی هم مطرح است. این نظام در جغرافیای کوهستانی نسبت به جغرافیای هموار در تامین امنیت، ارایه خدمات بهداشتی، فراهم کردن سهولت برای مردم و غیره موارد موفق‌تر است. کوهستانی بودن افغانستان عمدتاً از دو منظر قابل تامل است: یکی امنیت و دوم اقتصاد. در ساختار ریاستی متمرکز قدرت شبیه آب است که از سرچشمه وافر می‌ریزد و هرقدر فاصله می‌گیرد و به دور‌دست‌ها نهایت ضعیف می‌رسد. فرضاً امروز دهات و قریه‌هایی وجود دارد که پولیس حتا از روی تصادف به آن‌جا گذر نکرده است و مردم با پولیس ناآشنایند. اما در ساختار فدرالیسم قدرت به تهدید نزدیک است و سریع می‌تواند وارد عمل شود.

اکثر دانشمندان حوزه علوم سیاسی، فدرالیسم را به عنوان کارا‌ترین نسخه حل مسایل قومی، انکشافی و تقسیم عادلانه قدرت مطرح می‌کنند. به گونه مثال، نیپال جوان‌ترین کشور فدرالی است. این کشور فدرالیسم را برای تقسیم «مسوولیت» و ثبات سیاسی انتخاب کرد‌. در نظام ریاستی وقتی پای قدرت به میان می‌آید و می‌گوییم اقوام در مساله قدرت مشکل دارند، تقسیم قدرت را خیلی نادرست طوری ترتیب می‌دهند که یک حلقه پولدار خالی از هر نوع طرح و برنامه را به عنوان نخبه‌های سیاسی اقوام در تکت‌های انتخاباتی به عنوان معاون، مشاور، فرمانده و غیره در اطراف خود جمع می‌کنند و با این رویکرد می‌خواهند نشان دهند که قدرت میان اقوام به صورت عادلانه تقسیم است. در واقع این خود یکی از عیب‌های بزرگ نظام کنونی با ساختار ریاستی و یک محاسبه غلط است. بحث قدرت از مجرای نظام سیاسی باید مطرح و حل شود.

آیا فدرالیسم بستر خوب و بانی ناسیونالیسمی که چتری بزرگ برای همه اقوام باشد، شده می‌تواند یا خیر؟ این مساله توضیح طولانی می‌خواهد و ابعاد آن گسترده است. اگر بسیار مشخص بیان کرده باشیم، ساختار فدرال طوری است که قدرت به ایالت‌ها تقسیم می‌شود، هسته مرکزی ایالت‌ها را در کنترل دارد و امر و نهی در اکثر موارد ملی بر‌می‌گردد به هسته مرکزی. رییس جمهور از طریق پارلمان دولت فدرالی انتخاب می‌شود و قدرت به شکل عمودی تقسیم و اعمال آن از طریق ایالت‌ها صورت می‌گیرد. کانون توجه اصلی نظام دموکراتیک فدرالی، مستثنای حاشیه‌هایش، همین چند مورد مزبور است.

امروز به استثنای پشتون‌ها، اقوام دیگر از نظام غیر‌متمرکز چه فدرال و یا غیر‌فدرال حمایت می‌کنند. اخیراً احمد مسعود از ساختار غیر‌متمرکز در یکی از کانال‌های تصویری فرانسه سخن زد و مدل کشور سویس را که احمد‌شاه مسعود دهه‌ها پیش راه حل چالش قدرت در افغانستان توصیه کرده بود، یاد‌آور شد. از حوزه جنبش ملی جنرال دوستم هم‌چنان باری تاکید بر غیر‌متمرکز‌سازی نظام داشت. از حوزه حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان، آقای محقق همواره بر تغییر نظام به فدرالیسم تاکید می‌کرد، هرچند در تازه‌ترین مورد علیه مواضع قبلی خود در این خصوص، ایستاده است. با این حال، اجماعی برای تغییر نظام تاکنون شکل نگرفته است؛ اما امروز فرصتی مناسب برای مطرح کردن بحث تغییر ساختار سیاسی دیده می‌شود و لازم است تا احزاب روی آن کار کنند؛ چون گفت‌وگو‌های صلح و آمدن طالبان به قدرت، به معنای دوام استبداد قومی و ناسیونالیسم جبری است.

دکمه بازگشت به بالا