پس از فاجعه؛ دختری با زخم‌های آغشته به انگیزه

فیصل عمران

روزها بعد از ختم کلاس و حین بیرون شدن از دانشگاه بانوی جوان، مرتب، با موهای نسبتاً خرمایی و چهره‌ای خندان نشسته روی دو چرخه‌ی حمایتی (ویلچر) از کنارم می‌گذشت. از چهره‌اش می‌شد میزان انگیزه‌اش را برای مبارزه حدس زد. لبخندی که بر چهره داشت همیشه نمایانگر اراده‌ی مستحکمش بود. من تازه به دانشگاه امریکایی افغانستان رفته بودم و از دوستانم در مورد حمله‌ای که بالای دانشگاه شده بود، روایت‌های زیادی شنیده بودم. یکی از روایت‌ها در مورد این بانو بود. بانویی که برشنا نام دارد.

تلخی و مشقتی که برشنا آن را سپری کرده بود مرا واداشت تا قراری بگذاریم و به دیدنش بروم. حوالی ساعت دوی پس از ظهر یک روز نیمه ابری به دیدن برشنا که تازه از رشته‌ی حقوق دانشگاه امریکایی فارغ شده بود، رفتم. خانه‌ی‌شان در طبقه‌ی سوم ساختمانی قرار دارد، در همراهی با برادرش وارد خانه شدم. او با لبخند همیشه‌گی به اتاقی که در آن بودیم آمد و پس از احوال پرسی مختصر، پرسش‌ها را با او در میان گذاشتم. او حرف‌ها را از کودکی خود آغاز کرد.

برشنا در ولایت کندهار به دنیا آمد و هنوز یکساله نشده بود که پای راستش از مرض پولیو متأثر شد، اما هنوز می‌توانست به شکل عادی راه برود. او مانند هزاران هموطن ما سختی‌های مهاجرت را تجربه کرده و در سال ۲۰۱۱ به افغانستان برگشته است. برشنا در سال ۲۰۱۲ برای فرا گرفتن تحصیلات عالی وارد دانشگاه امریکایی افغانستان شد. سمستر پایانی دوره‌ی لیسانسش بود که در اثر حمله‌ی تروریستی طالبان بر این دانشگاه زخم برداشت. طالبان در سال ۲۰۱۶ به دانشگاه امریکایی افغانستان حمله کردند و برشنا یکی از قربانیان این حمله بود. برای برشنا این ماجرا از مسجدی که در آن نماز شام را ادا کرده بود آغاز می‌شود. می‌گوید: «تازه نماز شام را ادا کرده بودم و می‌خواستم از مسجد بیرون شوم که صدای انفجاری بلند شد. دوستم دروازه‌ی مسجد را باز کرد تا بیرون شویم اما با باز شدن دروازه، صدای شلیک پیهم به گوش رسید و ما دوباره وارد مسجد شدیم.» برشنا و هم‌صنفی‌هایش تا چند دقیقه در مسجد پنهان می‌مانند تا آن که صدای انفجار دومی در نزدیکی مسجد شنیده می‌شود و آن‌ها مجبور به ترک مسجد می‌شوند. او چون پای راستش در کودکی (از مرض پولیو) صدمه دیده بود نمی‌توانست سریع راه برود، به همین دلیل عقب ماند. برشنا بدون پاپوش روی شیشه‌ها راه می‌رود تا وارد یکی از اپارتمان‌های دانشگاه می‌شود.

شماری از دانشجویان از راه اضطراری بیرون می‌شوند، برشنا آخرین نفر است که آهسته آهسته آن‌ها را دنبال می‌کند و همزمان با یکی از دوستانش نگرانی خود را شریک می‌کند: «می‌ترسم داخل دانشگاه نیامده باشند.» دوستش بی‌درنگ جواب می‌دهد: «آرام باش، خدا نکند که داخل آمده باشند.» او همچنان آخرین فرد در حال فرار است تا آن که یک‌باره‌گی چشمان همه به برشنا خیره می‌شود و او ترسیده به عقب نگاه می‌کند، مردی در لباس نظامی با اسلحه برشنا را هدف گرفته است. چند ثانیه حدس می‌زند که محافظین به کمکش آمده‌اند اما در همین چند ثانیه مرد به برشنا شلیک می‌کند. نخستین گلوله به پایش اصابت می‌کند و روی زمین می‌غلتد. فریاد دوستانش تمام دهلیز را می‌گیرد و در میان فریادها دومین گلوله شلیک می‌شود. گلوله‌ی دومی به پنجه‌های پای صدمه دیده‌ی او بر خورد می‌کند.

برشنا آهی می‌کشد و می‌گوید: «در آن لحظه ترسیده بودم، فکر می‌کردم که مانند حادثه‌ی هوتل سرینا می‌آیند و به سرم شلیک می‌کنند تا مطمین شوند که زنده نیستم.» پس از آن که برشنا روی زمین می‌افتد مهاجم آرام می‌شود. برشنا تلاش می‌کند وانمود کند که مرده و جسم بی‌جانی است که نقش زمین شده است. در عین حال چادر خود را به دهن می‌گیرد تا بتواند نفس بگیرد و با تحمل درد جانکاه، زنده بماند. صدای مهاجمین را می‌شنود اما ترس مجبورش می‌کند همانطور آرام و بی‌صدا بماند. برشنا می‌شنود که مهاجمین به طبقه‌ی دوم حمله‌ور می‌شوند و دانشجوبان فریاد می‌زنند. بعد از چند شلیک، سکوت همه‌جا را فرا می‌گیرد. برشنا صدای هر شلیک و هر انفجار را به درستی می‌شنود، صدای آژیر خطر و امبولانس هر ثانیه به گوشش نجوا می‌کند. شش ساعت می‌گذرد و او همچنان با تن زخمی و بی‌حرکت روی زمین افتیده است. پس از شش ساعت، خاموشی حاکم می‌شود، تنها صدای امبولانس است که گاهی از دور و گاه هم از نزدیکی‌ها به گوش می‌رسد.

برشنا حکایت دردناکش را ادامه می‌دهد: «پای راستم درد داشت و خیلی احساس ناراحتی می‌کردم، هراس داشتم که اگر به بالا ببینم، مهاجمان بالایم شلیک کنند. تنها کاری که توانستم این بود که دستم را بلند کنم و وزن پای چپ را از روی پا راست که از اثر پولیو صدمه دیده بود بردارم.» برشنا از ۷:۳۰ شام که نخستین گلوله به بدنش اصابت می‌کند تا ۱:۳۰ شب در دهلیز دانشگاه در همین حال نقش زمین بوده است. نزدیک‌های ساعت ۱ شب نخستین گروه نیروهای امنیتی وارد دانشگاه می‌شوند و صدای شلیک‌های پراگنده به گوش می‌رسد. همین وقت از بخت بد، سومین گلوله از سلاح نیروهای امنیتی به پنجه‌ی پای برشنا صابت می‌کند. زمانی که نیروهای امنیتی می‌خواهند به برشنا نزدیک شوند با مهاجمین روبه‌رو می‌شوند و عقب‌نشینی می‌کنند. وضع صحی برشنا وخیم‌تر می‌شود و او هر لحظه امید زنده ماندن را از دست می‌دهد، تا آن که گروه دومی نیروهای امنیتی وارد ساختمان می‌شوند. برشنا می‌گوید: «نیروهای امنیتی وارد اپارتمان شدند، من از کلاه و چراغ‌هایی که به سر داشتند شناختم‌شان، اما نه می‌توانستم تکان بخورم و نه هم صدا بزنم. هراس داشتم که در دهلیز عقبی مهاجمی باشد و به من شلیک کند. دستم را بلند کردم، پرسیدند کسی است آن جا؟ نمی‌توانستم پاسخ دهم، دوباره دستم را بلند کردم. از من خواستند به طرف‌شان بروم. حالم خوب نبود، هر دو پایم حرکت نداشت، کوشش کردم که با کمک دستانم بدنم را به طرف نیروهای امنیتی ببرم اما موفق نشدم. به هر دو پاهایم شیشه خلیده بود، از طرفی یکی از درد پولیو صدمه دیده بود و پای دیگر سه گلوله خورده بود.»

نیروهای امنیتی موفق می‌شوند به او نزدیک شوند و برشنا به کمک نیروهای امنیتی نزدیک‌های ۲ بامداد از دانشگاه به امبولانسی انتقال داده می‌شود و در اولین تماس، به نامزدش اطلاع می‌دهد که در امبولانس است. زمانی که وارد بیمارستان می‌شود مادرش را می‌بیند که بی‌حال در دو چرخه‌ی حمایتی نشسته است، پدرش را می‌بیند که به چشمان او نگاه می‌کند. برشنا در اولین نگاه با لبخندی به پدرش می‌گوید: «ببین پدر، پای دیگرم هم زخمی شد.» پدرش در حالی که گویا کوهی از صبر را در بر دارد به دخترش التماس خیر می‌کند و کوتاه پاسخ می‌دهد: «حتمن خیرت در همین بوده دخترم.»

برشنا احساس می‌کرد که دیگر دانشگاه رفته نمی‌تواند و هراس داشت که درس‌هایش ناتمام خواهد ماند. از طرف دیگر او دختری است که در جامعه‌ی سنتی افغانستان زنده‌گی می‌کند و به بانویی که هر دو پایش صدمه دیده باشد، زنده‌گی در این‌جا چندان ساده نیست.

در ادامه‌ی صحبت‌ها از او می‌پرسم: «حالا و در این حالت چه احساسی داری؟» پاسخ می‌دهد:‌ «هر چیزی در زنده‌گی دلیلی دارد و من به خوبی‌های هر دلیلی فکر می‌کنم. احساس می‌کنم آن حادثه در مقایسه با گذشته اراده‌ام را نسبت رفتن به دانشگاه و فراگرفتن دانش قوی‌تر کرد.»

پای برشنا دو عملیات جراحی را سپری کرده است و حالا برای بهبودی کامل انتظار سومین عملیات را می‌کشد. برشنا هر کلمه‌‌ای را با دو احساس متضاد درد و امید به زبان می‌آورد. درد او درد دو پایش بود و امید‌ش، تسلیم‌ناپذیری به سختی‌های زنده‌گی. برشنا پس از این که به کمک دانشگاه امریکایی افغانستان عملیات دوم پایش را در ایالات متحده‌ی امریکا سپری کرد، دوباره به کشور برگشت و یگانه دلیل برگشت او ادامه‌ی تحصیل و به اکمال رساندن یک دوره‌ی ناتمام بود.

در نهایت همین دو هفته‌ی پیش برشنا درس‌هایش را در حالی به اتمام رساند که در آغوش برادرش جواد، همه روزه سه طبقه‌ی آپارتمان را پایین و بالا می‌شد. او یک سال تمام با پذیرش همه‌ی دردها و مشکلات با دوچرخه‌ی حمایتی به دانشگاه می‌آمد و با لبخندی که نمایانگر اراده‌ی محکم او بود در کنار سایر دانشجویان به درس‌های خود ادامه داد.

سر انجام برشنا از دانشگاه فارغ شد، در مراسم فراغتش همه برای تحسین شجاعتش به پا خاستند و کف زدند، او نیز با نیروی تازه‌دمیده به جان رنجورش برای اولین‌بار قدم زد و گواهی نامه‌ی خود را در حالی که روی پاهای خود ایستاده بود، به دست آورد.

برشنا از امریکا برگشت، با دردهای جسمانی و رنج‌های روانی‌ای که از جامعه برایش می‌رسید مقابله کرد و با امید دوره‌ی ناتمام را به پایان رساند.

او نشان داد که ایستاد شدن و مبارزه محدود به دست و پا نیست، چگونه‌گی زنده‌گی به خواست و اراده‌ی خود ما ربط دارد. ما هستیم که با تصامیم ما مسیر زنده‌گی ما را رقم می‌زنیم. برشنا نمونه‌ای از هزارها بانوی مبارز افغانستان است و امیدی از امیدها، برای آینده‌ی روشن این کشور.

دیدگاه are closed.

 

هشت صبح در شبکه‌ اجتماعی فیسبوک