افغانستان، سرزمین شعرهای سوگوار

نگاهی بر «از سرخی خوشه‌های انگور» چهارمین دفتر شعرهای قنبر‌علی تابش

افغانستان سرزمینی است سوگوار. دهه‌های داغ و خونینی می‌شود که بر گلیم سوگ نشسته است. این سوگ‌ جان‌سوز، هنوز همچون آتش سوزانی در رگ‌ و جان هر شهروند آن می‌دود.

شاعرانش نیز سوگوار اند. گویی نوحه‌سرایان دلتنگ روزگار خود اند که جای شعر و ترانه نوحه‌سرایی می‌کنند. این‌جا شعر خود نیز سوگوار است. فریادی آمیخته با خون. حافظ سده‌ها پیش گفته بود: «کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد»

این روزها که چهارمین دفتر شعری قنبرعلی تابش «از سرخی خوشه‌های انگور» را خواندم، او را نیز از شمار نوحه‌سرایانی یافتم که دستان ما را گرفته و با خود برده است تا خون‌های ریخته بر خیابان‌ها و چهارراه‌ها را برای ما نشان دهد. گلوهای بریده‌ی مسافرانی را نشان دهد که در سر هوای رسیدن به زادگاه و خانه‌های خود داشتند. می‌خواهد برای ما نشان دهد که در این سرزمین خشم و خشونت، سرزمین آتش و بیداد، چگونه تبسم‌ها را گلو می‌برند و فرخنده را به آتش می‌کشند. چنین است که در این سرزمین بهارها با تبسم و فرخندگی آغاز نمی‌شوند.

تابش در گزینه‌ی «از سرخی خوشه‌های انگور» ما را به گل‌گشت باغ‌های پر گل نمی‌برد. چهچه‌ی بلبلی را در شعرهای او نمی‌شنویم، اما نوحه‌ی کودکان و مردمانی را از دهکده‌های دوری می‌شنویم که زندگی و هستی‌شان در زیر آوار زمین‌لرزه‌‌‌ها گیر مانده است.

از عید سخن می‌گوید، اما هلال عید در شعرهای او خون‌چکان است و طبیعت نامهربان. وقتی از شعری به شعر دیگری سفر می‌کنی، گویی از میان کشت‌زاران به آتش کشیده، از تاکستان‌های سوخته و از دهکده‌‌های ویران می‌گذری که جای باغ‌هایش سنگلاخ‌های‌ سوزان انتحار دامن گسترانیده‌اند. او روایت‌گر رویدادهای خونین انتحار و انفجار است. رویدادهایی در کدام انبوهی شهروندان سرزمین او به خاک و خون افتاده‌اند.

تا از شعری به شعری سفر می‌کنی، بیشتر چشم‌هایت به این واژگان و ترکیب‌های خون‌آلود برمی‌خورند که در دو کناره‌ی راه چنان نشانه‌ها و نماد‌های بدبختی و بربادی یک سرزمین ردیف شده‌اند:

«تیغ، تیغ‌ها، زخم، زخم‌ها، خون، خونین، خون ناحق، خون‌چکان، خون‌بها، سیلاب خون، پر خون، خون‌آلود، خون و خاکستر، گهواره‌ی خونین، شمشیر، شمشیرها، گلوله، مرگ، کفن، تابوت، گور، گور و کفن، گورکن‌ها، حجله‌ی سوخته، قتل، قتل‌گاه‌ها، جنازه، جنازه‌ی لبخند‌ها، جسد، شهید، شهیدان، خنجر، چاقو، تیر، بم، جنگ، آتش، شعله، چپاول، چور و چپاول، ویرانی، خاکستر، تل خاکستر، گیسوان سوخته، رویاهای خون‌آلود…»

از این میان واژگان خون، مرگ، تابوت، کفن، گور، کفن و آتش بسامد بیشتری دارند. از دیگر واژه‌ها که بگذیرم، بسامد کاربرد واژه‌ی خون و ترکیب‌های خونی در این گزینه به ۴۰ بار می‌رسد.

همین واژگان و ترکیب‌هایی که بر بنیاد آنان در شعرها شکل گرفته‌اند، چگونگی پیوند ذهنی شاعر با زندگی و هستی پیرامون را نشان می‌دهد. هر کدام ذهن خواننده را به محور اصلی موضوع و محتوای شعر می‌کشاند.

تابش در این گزینه، بیشتر شاعری است اجتماعی- سیاسی و کمتر با تغزل و سرودهای عاشقانه سر و کار دارد. حتا در غزل‌هایش نیز صدای انفجار را می‌شنویم، غزل‌هایش نیز بیشتر بوی خون، باروت، دود و آتش دارند. اگر گاهی هم از وزش باد و نسیم سخن می‌گوید و از پرواز کبوتری، صدای باد و بال کبوتر نیز خونین اند.

رنگ صدای باد در پاییز خونین است

پای درختان، شر شر کاریز خونین است

در ذهن مادر، دهمزنگ آغاز ویرانی‌ست

در چشم‌هایش بعد از این هر چیز خونین است

سرخی، نشان ‌روشنایی‌هاست مادرجان

وقت سحر، بال کبوتر نیز خونین است

هر جا که آزادی‌ست چوک دهمزنگ آن‌جاست

چوکی که تا دامان رستاخیز خونین است

از سرخی خوشه‌های انگور، ص ۴۵٫

خشونت حاکم بر جامعه حتا با سروده‌های تغزلی او نیز می‌آمیزد و گونه‌ای از بیان خشونت‌آمیز در تصویرپردازی‌های عاشقانه‌ی او سایه می‌اندازد.

چنگ می‌زد چون پلنگان بادها بر موی تو

تیغ می‌زد خویش را با خنجر ابروی تو

همان، ص ۲۴٫

تصویری که این‌جا از رقص زلف یار در باد ارائه شده است، تصویری است آمیخته از یک حس و حالت زیبای عاشقانه‌ که شاعر آن را با افزار و حس خشونت‌آمیزی آمیخته است.

گزینه‌ی «از سرخی خوشه‌های انگور» در بر گیرنده‌ی ۵۴ شعر است. از این شمار ۴۵ شعر آن غزل است، همراه با ۵ مثنوی و ۴ شعر سپید.

تابش در چارچوب اندیشه‌ی سیاسی- اجتماعی‌ای که دارد، در شعرهایش به بیان وضعیت حاکم و چگونگی استبداد می‌پردازد و بعد به دادخواهی برمی‌خیزد. می‌شود گفت که او چنین شیوه‌ای را دست کم در همه‌ی سروده‌های این دفتر دنبال کرده است.

اسطوره‌های سامی، روایت‌های دینی- مذهبی، شخصیت‌های مذهبی، گاه حماسی و تاریخی نیز در شعرهای تابش راه یافته‌اند. او با استفاده از چنین ابزارهایی می‌خواهد برای بیان دیدگاهای سیاسی- اجتماعی و مذهبی خود زمینه‌سازی کند. 

به دنبال صلح و حاکمیت داد در کشور است، اما گاهی گونه‌ای ناسیونالیزم قومی در سروده‌هایش نیز سایه می‌اندازد. بر یگانگی هزارگان افغانستان تأکید می‌کند و از آنان می‌خواهد تا همه‌ی پراگندگی‌های منطقه‌ای و مذهبی خود را کنار بگذارند تا به یگانگی قومی برسند.

غزل‌ها و سروده‌های تغزلی‌اش نیز با موضوعات سیاسی- اجتماعی می‌‌آمیزد. زبان غزل‌ها بیشتر سنتی و کلاسیک اند. در این غزل‌ها بیشتر با افزار تصویرپردازی سنتی رو برو می‌شویم:

ای چشم تو از خوشه‌ی انگور چکیده

گرمای صدای تو ز تنبور چکیده

مژگان تو صد سلسله از تیر و کمان اند

از تیر و کمان، سلسله‌ی غور چکیده

همان، ۱۴٫

بیت نخستین با نگاه و حس تازه‌ای نسب به زیبایی معشوق آغاز می‌شود؛ در این تصویر زیبایی چشم و صدای معشوق با خوشه‌ی انگور و صدای تنبور پیوند خورد است. تصویر بیت دوم اما یکی و یکبار خواننده را به آنسوی سده‌‌های دور پرتاب می‌کند. باز همان مژگان است و همان تیر و خنجر.

تابش از جغرافیای کشور نیز گاهی به نمادپردازی می‌پردازد. چنان که کوه‌های پامیر، هندوکش و بابا بار بار در شعرهای او قامت بلند کرده‌اند که بیشتر رنگ و بوی نمادین دارند. شاعر با این کوه‌ها گفت‌وگو می‌کند. این کوه‌ها گاهی برادر اند، گاهی خواهر و گاهی هم پدر. شاعر گاهی اندوه مردم را با این کوه‌ها در میان می‌گذارد و گاهی هم  از این کوه‌ها نمادهایی می‌سازد برای بیان درد‌ها، بدبختی‌ها و مصیبت‌های مردم.

خواهرکم

لبخندهایت را چگونه به خاک بسپاریم

لبخند‌هایت که سربلندی هندوکش

لبخندهایت که غرور ارغنداب

لبخند‌هایت که ناموس «بابا» بود

 لبخندهایت را چگونه به خاک بسپاریم؟

همان، ص ۸۹٫

آدم‌کشان سیه‌کردار روزگار گل‌خنده‌های دختربچه‌ای را با تیغ مرگ پر پر کرده‌اند. او این اندوه را با پامیر در میان می‌گذارد. با شاه فولادی در میان می‌گذارد.

پر پر شدن لبخندهایت

شاه فولادی را از کمر شکست

و پامیر را هزاران سال پیرتر کرد

این روزها پدر بودن داغ بزرگی است

که فقط پامیر می‌داند

لبخندهایت

استخوان‌هایم را قلم کرده است

همان، ص ۹۰٫

در این شعر، این شاعر است که در نماد شاه فولادی کمرش شکسته و در نماد پامیر هزارن سال پیرتر شده است. شاعر این‌جا، خود نماد جامعه است، نماد سرزمین و نماد کشور.

دهه‌ها است که این‌جا در این سرزمین، پدران فرزندان جوان‌شان را خاک می‌کنند. دهه‌هاست که خانواده‌ها سوگوار اند. برای آن‌که این‌جا، در افغانستان شاعر هر روز یک‌فصل انتحار خرمن می‌کند.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن