افغانستان در پرتگاه: آیا طالبان می‌توانند با کابل مذاکره کنند؟ – قسمت سوم

تغییرات ساختاری

طالبان دو دسته جنگجو دارند: یک. طالبانی که متحد شبه‌نظامیان بوده، از زورمندان محلی بریده و با این گروه پیوسته‌اند؛ دوم. طالبان معمولی اند و به گونه‌ی مستقیم و منظم زیر کنترول کمیسیون نظامی این گروه قرار دارند. با توجه به این، رهبری مرکزی ممکن است کنترول کمتری نسبت به فرماندهان گروه اولی داشته باشد و این، فرصتی را برای دولت افغانستان فراهم می‌کند که این دسته را از زیر اداره‌ی طالبان خارج کند. در واقع، گذشته‌ی خشونت‌ها، شواهدی را برای چنین احتمالی ارائه می‌کند. در زمان جنگ در برابر مجاهدین، دولت نجیب‌الله که از حمایت شوروی سابق برخوردار بود، سیاست «آشتی ملی» را در پیش گرفت؛ آشتی ملی شامل «جلب» فرماندهان محلی و شبه‌نظامیان آن‌ها به دولت می‌شد.

خاد (آژانس اطلاعات دولتی) و جبهه‌ی ملی پدر وطن (NFF) در پیش‌برد این سیاست در بعضی از مناطق نسبتاً موفق بودند. هدف این سیاست این بود که شبه‌نظامیان را به سوی حکومت بکشانند. هرچند آن‌ها زیر رهبری فرماندهان واحدی قرار نداشتند. این امر، مشکل عمده‌ای خلق کرد: بی‌نظمی، چور و چپاول و رقابت‌های محلی ایجاد شده، بیشتر اعتبار دولت را تضعیف کرد. حالا اگر دولت کنونی بتواند برخی از شبه‌نظامیان طرفدار طالبان را به سمت خود جلب کند، باید مکانیسم‌های بهتر از بالا به پایین را که با رویکرد برنامه‌ی خلع سلاح مرتبط باشد، روی دست گیرد.

دوم این‌که رهبری مرکزی طالبان طور کامل از سابقه‌ی این پدیده آگاه است و اقداماتی را برای جلوگیری از این روند انجام داده است. رهبری مرکزی این گروه به گونه‌ی فزاینده و رسمی دسته‌های نیمه خودمختار این گروه را به واحدهای رسمی تحت کنترول کمیسیون‌های نظامی ادغام می‌کند. انسجام و توانایی در کنترول این جناح‌ها ممکن است برای تأمین صلح معنادار مهم ثابت شود. به این ترتیب، تأکید بیشتر بر تلاش‌های هدف‌مند بر بخشی از طالبان ممکن است نظارت و اجرای توافق صلحی را که قرار است در سطح بالا برقرار شود، تسهیل کند.

تا آن‌جا که بحث توانایی رهبری برای تبدیل شدن به یک سازمان حزبی مطرح است، گروه طالبان از نظر ایدیولوژیک مخالف دموکراسی است. و این مهم‌ترین مانع برای آن‌هاست. با این حال، گزارش‌ها حاکی از آن است که رهبری این گروه، بر سر هدف‌قراردادن روندها و نهادهای دموکراتیک دچار انشعاب شده‌اند. هرچند این، بیشتر به دلیل استراتیژی این گروه است؛ در اوایل انتخابات ۲۰۰۴ طالبان سعی می‌کردند هواداران‌شان را از طریق سیاست‌های محلی به طرف خود بکشانند. اگر آن‌ها ادعا می‌کنند که حمایت جوامع مختلف را در افغانستان با خود دارند، دولت می‌تواند بر فرماندهانی که طرفدار مذاکره استند و می‌خواهند در یک روند سیاسی دخیل شوند، تمرکز کند.

به لحاظ ساختاری این مسئله احتمالاً دست‌یافتنی است. پروژه‌ی دولت‌سازی که پس از سال ۲۰۰۱ آغاز شد، برای تغییر «فرماندهان نظامی» به سیاست‌مداران محلی بیشتر توجه نکرد. در حالی که شمار قابل توجهی از جنگ‌سالاران دهه‌ی ۱۹۹۰، در دولت جدید کابل جذب شدند. تغییرات در رویکرد گذشته‌ی نظامی طالبان اندک بود، اما کامل غایب نبوده است.

شورشیان همچنین ساختارهای مختلف حکومتی را در مناطقی که اکنون در اختیار دارند، ایجاد کرده‌اند. مهم‌ترین آن‌ها کمیسیون‌های مختلف محلی (نظارت و انتخاب مقام‌های محلی خودخوانده)، کمیسیون‌های عدلی (نظارت بر دادگاه‌های شریعت)، کمیسیون‌های شرکت‌ها (نظارت بر مالیات و فعالیت‌های اقتصادی محلی)، کمیسیون‌های سازمان‌های غیردولتی (نظارت بر سازمان‌های غیردولتی مطابق به قوانین طالبان) و کمیته‌های آموزش و پرورش (که مدرسه‌ها و بیشتر مدرسه‌های مورد حمایت دولت را که در آن مفردات درسی طالبان آموزش داده می‌شود، زیر نظر دارد) است.

توانایی طالبان برای حفظ این ساختارهای حکومتی در مناطق مختلف افغانستان متغیر است و آن‌گونه که پیشتر گفته شد، قربانی تقسیم‌بندی میان شوراها است. گروه طالبان در مقایسه با دیگر گروه‌های شورشی در سطح دنیا به عنوان یک جریان اصلی شناخته می‌شود. اما در مورد به خصوص خودشان، تلاش‌های این گروه در حکومت‌داری شورشیان اسمی و نسبتاً محدود بوده است. این با تقسیمات در درون رهبری مرکزی با توجه به تخصیص بودجه‌ی نظامی به نیروهای غیرنظامی تقویت می‌شود. گذشته از این، وقتی پدیده‌ی «ساختارهای موازی دولتی» گسترده می‌شود، محاسبه‌‌ی قدرت که هر تلاشی را برای تقسیم قدرت به وجود می‌آورد، به طور فزاینده‌ای پیچیده و غیرقابل انعطاف می‌سازد.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن