افغانستان و لزوم بازاندیشی منطقه‌گرایی

رضا عطایی، دانشجوی رشته‌ی مطالعات آسیای مرکزی‌

به یمن افتتاح صفحه‌ی ویژه‌ی تحولات منطقه‌ای در روزنامه‌ی وزین ۸صبح، این فرصت پیش آمد تا در مورد ضرورت‌های بازاندیشی در مورد منطقه‌گرایی و با اهمیت تلقی کردن تحولات منطقه‌ای برای افغانستان بپردازم. واقعیت ماجرا این است که افغانستان احتمالاً در مورد تحولات منطقه‌ای نقش تعیین‌کننده‌ای ندارد تا بتواند با استفاده از این تحولات در جهت منافع ملی و بالا بردن جایگاه خود در سطح منطقه‌ای سود ببرد. غیبت رشته‌های مطالعات منطقه‌ای در نهادهای آکادمیک افغانستان و دیگر عرصه‌ها، به خصوص عرصه‌های حکومت‌داری، باعث شده است که تحولات منطقه‌ای روی افغانستان تأثیرگذار باشد و از سوی دیگر جایگاه افغانستان در سه مجموعه‌ی منطقه‌ای آسیای میانه، جنوب آسیا و خاورمیانه همواره در قعر جدول مناسبات میان بازیگران منطقه‌ای باشد.

در این نوشته کوشش شده است که ابتدا به لزوم بازاندیشی منطقه‌گرایی و سپس در مورد اهمیت منطقه‌ی آسیای مرکزی برای افغانستان بپردازم.

امروزه «منطقه‌گرایی» از عناصر اصلی و جداناشدنی «حکمرانی جهانی» و «جهانی شدن» محسوب می‌شود. از اواخر دهه ۱۹۸۰ بدین سو موج‌های جدید منطقه‌گرایی که بازیگران بیش‌تری در زمینه امنیت، سیاست، تجارت و جامعه مدنی را در بر می‌گرفت و هم‌چنین نقش فعالانه‌تری را ایفا می‌کرد، به سرعت افزایش یافت.

پایان جنگ سرد (۱۹۸۹) و فروپاشی شوروی (۱۹۹۱)، گسترش جهانی شدن و به تعبیر مانوئل کاستلز انقلاب عصر اطلاعات و هم‌چنین بازسازی دولت‌ـ‌‌ملت، اهمیت منطقه‌گرایی را در نظام بین‌الملل دو چندان کرد، به نحوی که بسیاری از کشورها در سیاست خارجی خود منطقه‌گرایی را به عنوان اصلی اساسی و مهم در راستای تأمین منافع ملی خود پذیرفتند.

امروزه نظم دولت‌ـ‌ملت وستفالیایی (مفهوم دولت مدرن) با مشکلات و مسایل متعددی دست به گریبان است که بسیاری از اندیشمندان به دگردیسی و حتا زوال حکومت ملی اذعان و باور دارند؛ اما این به معنای زوال مفهوم «حکمرانی» و اقتدار نیست و با فرض پذیرش فرسایش حکومت ملی، اقتدار و حکمرانی به سطوح دیگر نظام در بالا و پایین منتقل می‌شود و در شکل‌ها و فرم‌های جدید و‌ پیچیده‌تری تجلی پیدا می‌کند.

اگرچه امروز رویکرد دولت‌ـ‌ملت وستفالیایی نسبت به «حکمرانی» در حال دگرگونی است، اما مدل نهایی «پساوستفالیایی» یا حکمرانی جهانی و چند‌جانبه نیز مورد مناقشه بوده و دوره ابتدایی و جنینی خود را می‌گذراند. از این روی بسیاری از صاحب‌نظران «حکمرانی منطقه‌ای» را به مثابه یک گام و سکوی پرش به سمت راه حل عالی و برتر از حکمرانی جهانی و چند‌جانبه قلمداد می‌کنند.

امروزه بازیگران بین‌المللی نسبت به دهه‌های گذشته بیش‌تر به این درک رسیده‌اند که می‌توانند از ظرفیت‌های «منطقه‌ای» برای پیش‌برد منافع خود بهره بگیرند و اگر هم از دامنه حاکمیت‌شان کاسته شود، در عوض به منافع بیش‌تری دست خواهند یافت.

اگرچه «منطقه‌گرایی» گام‌به‌گام در حال تبدیل شدن به یک بازیگر مستقل و قدرتمند است، ولی باید به این مهم توجه کرد که کشورها، مناطق را بیش‌تر حوزه‌هایی می‌دانند که در چارچوب آن‌ها می‌توانند «منافع ملی» خود را تأمین کنند.

از آن‌جایی که رشته و حوزه مطالعاتی نگارنده منطقه آسیای مرکزی و قفقاز است، برای اهمیت لزوم بازاندیشی منطقه‌گرایی در سیاست کشورمان، به بیان اهمیت این منطقه می‌پردازم.

پس از فروپاشی اتحاد شوروی، منطقه‌ی آسیای مرکزی و قفقاز مورد توجه دولت‌های غربی قرار گرفت، تا بدان‌جا که برخی از کارشناسان غربی آن را منطقه‌ی منافع استراتژیک غرب خواندند.

 کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز به صحنه فعالیت‌های گسترده بازیگران منطقه‌ای و برخی از بازیگران جهانی تبدیل و «بازی بزرگ جدید» (The New Great Game)  برای توصیف ابعاد و عمق این رویارویی‌ها به کار گرفته شد.

اروپا و امریکا بیش‌تر در پی گسترش رابطه سیاسی‌ـ‌اقتصادی خود با این کشورها بوده‌اند که به مفهوم بهره‌مندی از امکانات و منابع اقتصادی منطقه و جلوگیری از تحکیم حضور و نفوذ روسیه و حتا ایران است.

اگرچه در نخستین سال‌های پس از فروپاشی اتحاد شوروی، رهبران مسکو بر اساس نگرش آتلانتیک‌گرایی در سیاست خارجی خود اولویت را به روابط با امریکا و اروپا داده بودند و کشورهای این منطقه کنار گذاشته شد؛ ولی به زودی سیر تحولات در این کشورهای تازه به استقلال رسیده، همجواری و پیوندهای ناگسستنی روسیه با این کشورها همه‌گی نادرست بودن آن نگرش سیاست خارجی را عیان‌تر ساخت و نگرش «اورآسیاگرایی جدید» جایگزین آن شد که هم‌چنان همین نگاه و رویکرد را روسیه دارد و از کشورهای این منطقه تحت عنوان «خارج نزدیک» (Near Abroad)  تعبیر شد.

اهمیت منطقه آسیای مرکزی برای افغانستان به مراتب بیش‌تر است.

از یک سو افغانستان با سه کشور (اوزبیکستان، تاجیکستان و ترکمنستان) از پنج کشور آسیای مرکزی دارای مرز مشترک است و از سوی دیگر پیوندهای تاریخی، فرهنگی، قومی و زبانی ناگسستنی میان افغانستان و این کشورها وجود دارد.

نکته دیگر این‌که تحولات افغانستان هم‌چون اشغال افغانستان توسط شوروی و شکل‌گیری جهاد اسلامی در مقابل آن، سقوط دولت کمونیستی کابل، ظهور طالبان و حوادث تروریستی ۱۱ سپتامبر و… تأثیرات مستقیم و غیرمستقیم متقابلی میان افغانستان‌ و آسیای مرکزی داشته است، که از حوصله‌ی این مقاله خارج است.

مسأله دیگری که در این زمینه برای افغانستان‌ بسیار مهم است، حفظ تعادل بین «منطقه‌گرایی» و «جهان‌گرایی» (حکمرانی جهانی) است. ایجاد تعادل میان این دو رویکرد با تمرکز بر «منطقه‌گرایی» می‌تواند منافع و امنیت ملی افغانستان را بهتر تأمین کند؛ چرا که اهمیت جهانی افغانستان‌ وابسته به اهمیت مسایل منطقه‌ای و ژیوپلیتیکی آن است.

موقعیت ویژه افغانستان‌ در منطقه‌ی آسیای مرکزی، آسیای جنوب‌شرقی و خاور میانه که از یک سو نقش هم‌پوشانی و نقطه اتصال این مناطق را دارد و از سوی دیگر از همه‌ی آن‌ها متمایز است، برای کشورمان هم تهدید محسوب می‌شود و هم فرصت. به همین دلیل افغانستان‌ نیاز به یک سیاست خارجی فعال مبتنی بر ائتلاف‌ها و اتحادها در مناطق مختلف جهان، به خصوص در مناطق همجوارش، دارد.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن