ما را بپذیرید

داکتر مریم شمال غالب

زنان در جوامع بسته‌ای مانند افغانستان بدون شک مشکلات زیادی دارند و پی‌هم با ناهنجاری‌های اجتماعی و خانواده‌گی مواجه‌اند. این‌جا می‌خواهم سرنوشت زنی را برای شما بنویسم که از بی‌مهری جامعه و برخورد نادرست اعضای خانواده‌اش، دچار یأس و ناامیدی شده و در بستر یکی از شفاخانه‌‌های کابل افتاده است.

شروع روز کاری‌ام در شفاخانه بود و من مثل همیشه در شعبه عاجل با داکتران دیگر در مورد یک مریض صحبت می‌کردیم که ناگهان از بستر اول صدای گریه‌ی زنی بلند شد. این زن به شدت می‌نالید و صدایش تا اتاق داکتران می‌رسید. پرستار گفت: «خاله باز شروع کرد.»

رفتم به سوی مریض. زنی را دیدم که ظاهرش عادی به نظر می‌رسید، ولی در چشمانش یأس و ناامیدی دیده می‌شد. خواستم بدانم مشکلش چیست، اما او فقط ناله می‌کرد‌؛ ناله‌ای که پر از درد بود و سراسر نا‌امیدی. از همان ناله‌هایش درد درونش را خوب می‌شد احساس کرد. آن زن که در بستر مریضی افتاده بود، فقط دستم را محکم گرفت و فشرد.

از مادرش که در کنارش بود، مشکلش را پرسیدم. او با خسته‌گی و صدایی که بیانگر غم بیکران بود، گفت: «تمام وجودش درد می‌کند و ادرارش را گرفته نمی‌تواند.» از مریض پرسیدم که جایی از بدنش ضربه خورده و آسیب دیده است و یا کسی او را لت‌و‌کوب کرده است؟ او با صبری که ناشی از ترس بود، آسیب‌دیده‌گی بدنش را انکار کرد. در همین حال مادرش که دلش پر از درد بود و از این حالت دخترش رنج می‌برد، شروع کرد به شکایت کردن. می‌دانید از چه کسانی ششکایت داشت؟ عامل وضعیتی که بالای آن زن آمده بود، کس دیگری نبود جز شوهر و پسرانش. گفت چون دخترم وضع روانی مساعدی ندارد و گاه ناگاه ناله می‌کند، این وضعیت برای شوهر و پسرانش قابل تحمل نیست و آنان می‌پردازند به لت‌و‌کوب او. شوهرش نیز سه ماه بعد از عروسی او را طلاق داد، چون او مریض بود.

فهمیدم که درد مریض و این‌که نمی‌تواند جلو ادرارش را بگیرد، ناشی از لت‌و‌کوب بوده است. تعجب می‌کنم از این‌که چنین مردانی قادر نیستند بیماری روانی یکی از اعضای خانواده‌ی‌شان را تحمل کنند و با خشونت با یک بیمار روانی برخورد می‌کنند. از خودم می‌پرسم چگونه به این خلای اجتماعی باید پرداخت و چه کسی یا نهادی برای آگاهی در این زمینه اقدام خواهد کرد. از خودم می‌پرسم دامنه‌ی این نوع خشونت‌های خانواده‌گی تا چه زمانی در این سرزمین دوام خواهد یافت. شاید تمام آرزوی زنی که روی بستر افتاده است و از درد به خود می‌پیچد، آرزوی کوچکی باشد؛ آرزوی این‌که «ما را بپذیرید». این جمله‌ی کوتاه بیانگر دردهای یک بیمار روانی از برخورد خانواده و اجتماع با او است. در جامعه‌ی ما، بیمارانی هستند که مشکل روانی دارند و نمی‌توانند بالای رفتار‌شان کنترل داشته باشند. با رفتار خشونت‌آمیز در برابر این‌گونه مریضان، در واقع ما مشکل‌شان را بیش‌تر می‌سازیم و رفتار‌شان را بدتر می‌کنیم. وقتی عامل افزایش مشکلات روانی یک مریض باشیم، رفتار مریض روز‌به‌روز بد‌تر می‌شود و این وضعیت، زمینه را برای خشونت بیش‌تر در برابر او فراهم می‌سازد. اگر این زن می‌توانست در خانه بماند و اعضای خانواده‌اش از او مراقبت بهتری می‌کردند، احتمال این‌که او وضع بهتری می‌داشت، بیش‌تر بود.

بیایید این قشر جامعه‌ی خویش را بپذیریم و زنده‌گی را برای‌شان دشوارتر نسازیم. بیایید برخورد خشونت‌آمیز در برابر زنان را متوقف کنیم و آنان را به عنوان اعضای برابر جامعه به رسمیت بشناسیم و احترام بگذاریم.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن