روایتی از جان‌فشانی یک قهرمان؛ عزاداری به جای عروسی

فرشته آویژه، خبرنگار آزاد

مامای جوانم همیشه وقتی از وظیفه رخصتی می‌آمد، رخصتی‌اش را کامل در خانه نمی‌ماند و پیش از ختم رخصتی، به وظیفه‌اش در خطوط اول جنگ علیه دشمنان وطن برمی‌گشت. وقتی به رخصتی می‌آمد، رویش را می‌بوسیدیم، اما با باور به خرافات محلی، می‌گفت: «خواهرزاده‌ها! بوسه‌های‌تان را جفت بسازین و اگر نه تنها می‌مانم [مجرد می‌مانم].»

هم‌سان با شوخی‌های او، آرزوی جدی همه‌ نزدیکان همین بود که روزی او عروسی کند؛ اما هم‌چنان بهانه‌ بی‌خانه بودن را می‌آورد. برای همین پدر و مادرش (که پدرکلان و مادرکلان مادری من هستند)، برایش خانه‌ای ساخته بودند. پدرکلانم که سال‌ها معلم و سرمعلم بود، از پول تقاعدی‌اش خانه‌ای پخته برای کوچک‌ترین پسرش ساخت و این‌طوری بهانه‌های پسرش در مورد ازدواج را از بین برد.

در آستانه رمضان امسال و در آخرین بار، پنج روز پیش‌تر از آغاز رمضان، به پدرش پول فرستاده بود و گفته بود که حالا راضی است نامزد شود. این برای خانواده خبر خوبی بود. همین امروز و فردا، زمان رفتن به خواستگاری بود. همه از این خبر در خانه‌‌شان شاد بودند. همه نزدیکان هوای آماده‌گی برای عروسی داشتند، اما در روز دوم رمضان مردم به جای عروسی، به مراسم تشییع جنازه غلام‌سخی آمدند.

خرج و مصرف خانه بر دوشش بود، اما اندک‌اندک برای روز مبادای پدرش که ضعیف شده بود، آماده‌گی گرفته بود. او ۵۰ هزار افغانی را در حسابش پس‌انداز کرده بود تا خدای‌نخواسته اگر پدر پیرش درگذرد، پول «کفن و دفن» را در اختیار داشته باشد. اما زمان طوری دیگر پیش رفته بود: غلام‌سخی که آماده‌گی تدفین محترمانه‌ پدرش را با پس‌انداز ۵۰ هزار افغانی داشت، حالا پدرش با دستان لرزان باید جنازه آغشته به خون او را دفن می‌کرد. در گوشه‌ای از شهر ولسوالی کشم ولایت بدخشان، همه گریان و سرخ‌چشم بودند. آواز گریه، دریایی از غم را حمل می‌کرد. جنازه را آوردند و این صدا بلندتر شد.

پیش از رسیدن پیکر غلام‌سخی، مادرش خود را با این تخیل دل‌داری می‌داد که شاید وقتی تابوت را بیاورند و او سر تابوت را بگشاید، ببیند که داخل تابوت پسرش نیست و پیکر اشتباهی را آورده‌اند. مادرکلان سر تابوت را گشود. از صورت جسد فهمیده می‌شد که مربوط به مامایم غلام‌سخی است، اما مادرش با آن هم دست بر دهان جسد پسرش برد که ببیند آیا دندان طلای پسرش، که نشانی از او است، هست یا نه. بعد از مطمین شدن، گفت: «خانه‌ام سوخت، خود قیس جانم است…» این‌گونه، همه برای آخرین بار پیکرش را دیدیم.

غلام‌سخی را در خانه «قیس» صدا می‌کردند. به تازه‌گی ۲۸ ساله شده بود. چنان شجاع و نترس بود که در میان هم‌سنگرانش به دلیری شهرت یافته بود. با آن‌که در آغاز یک سرباز عادی بود، اما به خاطر قهرمانی‌های بی‌شمارش، برایش رتبه‌ بریدملی داده بودند. طالب‌ها از غیرت و قهرمانی‌هایش در جنگ، خبر شده بودند. او در مسیر خود آنان را دچار مشکل کرده بود. به همین دلیل، هر بار اخطارش می‌دادند، اما ترسی از طالب و مرگ در وجودش نبود. می‌گفت تا زنده هست، از خاک و وطنش در برابر دشمنان افغانستان دفاع می‌کند.

غلام‌سخی به خاطر وطن‌دوستی بیش از حدش به ناامن‌ترین ولایت‌ها داوطلبانه به جنگ می‌رفت. هیچ‌گاه از خدمت به وطن و مردمش خسته نشد و هر باری که به رخصتی می‌آمد، تنها شش روز رخصتی‌اش را در خانه می‌بود و دوباره به وظیفه بر‌می‌گشت. او که شور و شوق بسیاری نسبت به وظیفه و وطنش داشت، سرانجام در راه دفاع از مردم و وطنش، در حمل ۱۴۰۰ و در اولین روز رمضان جان باخت.

او مثل هزاران قهرمان دیگر در حالی که دیگر در میان ما نیست، اما در قلب‌های ما و دوستان و هم‌سنگرانش جا دارد. هرچند رفتن او کمر پدر و مادرش را شکسته و تنهای‌شان ساخته‌، اما قربانی‌ شدن او در جنگ علیه دشمنان وطن، با قهرمانی‌هایش، امروز مایه فخر والدینش است. پدر و مادرش همیشه به قهرمانی‌های فرزند شهیدشان فخر می‌کنند و چراغ یاد او را روشن نگه می‌دارند. این سرزمین آرزوهای زیادی را بلعیده و زیر خاک برده است. به قول واقف لاهوری:

همه بردند آرزو در خاک

خاک دیگر چه آرزو دارد؟

دکمه بازگشت به بالا