حزبی‌که نه دموکراتیک بود و نه مستقل

سمیع فرجاد

کارل مارکس طراح جامعه‌ی کمونیستی، فیلسوف مهم و تأثیرگذار سده‌ی نوزدهم بود، در میان فیلسوفان سیاسی، کم‌تر کسی را می‌توان سراغ داشت که به اندازه‌ی مارکس بر هم‌نسلان خود و نسل بعد از خودش تأثیر گذاشته باشد. مارکس در خیلی از زمینه‌ها اندیشیده و نبشته است، اندیشه‌ی او حتا بر پست‌مدرن و شکل‌گیری اندیشه‌های سده‌ی بیستم نیز تأثیر گذاشته است. انسان این عصر نیازمند است تا برای فهم بهتر تاریخ گذشته و تحلیل رویدادهای حال و آینده به او رجوع کند و او را دقیق بخواند و بشناسد. کاری‌که از دست پیروان و دوست‌داران مارکس بر می‌آید، رجوع به آرا و تحلیل دقیق نظریه و اندیشه‌ی او است. به سخن سیریل اسمیت، مفسر آرای مارکس: « امروزه آنچه بر عهده‌ی ما است، مسئولیت انتقال نحوه‌ی نگرش کارل مارکس به نسل جدید است که چاره‌ای جز روی آوردن به او ندارند» ( اسمیت، ۱۳۸۵: ۲۴). این حرف به این معنا نیست که مارکس خطا‌ناپذیر و خدا‌آسا است و همیشه «درست» گفته است، او چون انسان های دیگر مسأله-ای را شناسایی و تحلیل کرده و سپس تجویز داده است. نقدهایی هم از سوی فیلسوفانی چون کارل پوپر، بر او وارد شده است، اما مارکس جایگاه و تأثیر خود را میان فیلسوفان سیاسی نگهداشته است. انسان روزگار مدرن برای تحلیل و شناخت بهتر جامعه می‌باید به آرا و اندیشه‌ی او رجوع کند. انقلاب چین، نیکآرا گوا، کره‌ی شمالی و انقلاب شوروی به نظریه‌ی او پیوند داده می‌شود، اما پرسش این است که این انقلاب‌ها و نیز رخدادهای سیاسی دیگری که تحت تأثیر انقلاب کمونیستی شوروی در سرزمین‌های دیگر و همین طور افغانستان اتفاق افتاده است، چه ربط و پیوندی به اندیشه‌ی او دارد؟ آیا این انقلابات را می‌توان به اندیشه‌ی مارکس ربط داد و پای نظریه‌ی او نوشت؟ مارکس می‌گوید که انقلاب، حرکت اکثریت توده‌ها در برابر نظام سرمایه‌داری است. نگاه مارکس نسبت به تاریخ نگاهی خطی است، یعنی او برای تاریخ  یک خط ترسیم می‌کند، خطی که یک شروع دارد و یک ختم، شروع آن کمون اولیه است که در اثر گذار تاریخی یا گذار طبقاتی، بشر می‌رسد به کمونیسم و جامعه‌ی بدون طبقه، این کمونیسم بهشتی است که مارکس آن را پیش‌بینی کرده است. جامعه‌ی کمونیستی و بدون طبقه از طریق حرکت اکثریت توده‌ها در برابر اقلیت سرمایه‌دار، به زیر کشیدن آن‌ها و از بین بردن مالکیت خصوصی ایجاد می‌شود. بر این بنیاد، آیا آن چه پس از مارکس به نام انقلاب در جاهایی از کره‌ی زمین اتفاق افتاد، حرکت اکثریت عظیم توده‌ها بود؟ تمام دغدغه‌ی مارکس «رهایی» بوده است؛ «رهایی» از چنگال خون‌آشام سرمایه‌داری‌که دولت را می‌سازد. وقتی دخترش از او می‌پرسد که از چه چیزی زیاد بدتان می‌آید، پاسخ می‌دهد که «بنده‌گی»، یعنی قبیح‌ترین و زشت‌ترین کردار در نظریه و اندیشه‌ی مارکس «بنده‌گی» است. مارکس تمام عمر خود را صرف مبارزه در راه آزادی و سعادت بشر کرد و در این مسیر قدم و قلم زد.

بنیان‌گذاران مارکسیسم، جوامع سرمایه‌داری اروپا را تحلیل کردند و «گذار به سوسیالیسم را تنها در مورد جامعه‌ی سرمایه‌داری پیشرفته مطرح کردند.» (نایبی، ۱۳۹۱: ۴). یعنی در جامعه‌ای که از کمون اولیه به فیودالیته گذار کرده باشد و پوسته‌ی فیودالیته نیز بر هم خورده و جامعه به مرحله سرمایه‌داری رسیده باشد، انتی‌تیز سرمایه‌داری نمایان می‌شود و در این مرحله از تکامل تاریخی، سرمایه‌دار روز به روز قوی‌تر و کارگر روز به روز ضعیف و انبوه می‌شود، در این نبرد نابرابر میان سرمایه‌دار و کارگر، کارگران پیروز و دولت انقلابی پرولتری تأسیس می‌شود. «دولت انقلابی می‌تواند در روند گذار به سوسیالیسم، نیروهای تولیدی را گسترش دهد، ولی شرط برقراری آزادی و رهایی، سر انجام اضمحلال دولت خواهد بود» ( نایبی،۱۳۹۱: ۱۲).

در دهه‌ی معروف به « دهه‌ی دموکراسی» در افغانستان، پس از تصویب قانون اساسی و اعلام دموکراسی از سوی حکومت دوکتور یوسف، تیره‌گی و تاریکی فضای سیاسی زدوده شد و «به منظور انجام کار سیاسی در حوزه‌ها، جلب اعضای جدید و آماده‌گی برای تشکیل حزب سیاسی، کمیته‌ی تدارکات به وجود آمد.» (کشتمند،۲۰۰۳: ۱۳۱). این کمیته با فعالیت و نقش برجسته‌ی ببرک کارمل و با حضور میر غلام‌محمد غبار، میر اکبر خیبر، نورمحمد تره‌کی، علی محمد زهماء و صدیق الله روحی ایجاد شد و پس از چندی به قول سلطان علی کشتمند، محمدطاهر بدخشی نیز به آن پیوست. همه سیاست‌گران و تحصیل‌کرده‌گان از تحولات و بنیان‌گذاری یک حزب مقتدر استقبال کردند، اما خود‌خواهی‌ها و تنش‌های درونی که ناشی از حاکمیت ذهنیت و فرهنگ سیاسی سنتی و قبیله‌ای بود، اعضای کمیته‌ی تدارک را در برابر هم قرار داد، تا آن‌جا که میرغلام محمد غبار، صدیق فرهنگ و هادی محمودی از کار و مسئولیت‌پذیری مشترک سیاسی با اعضا و بنیان‌گذاران حزب دموکراتیک خلق دست برداشتند.

به این ترتیب، حزب دموکراتیک خلق به هدف ایجاد جامعه‌ی سوسیالیستی پس از یک سال از اعلام دموکراسی در ۱۱جدی۱۳۴۳خورشیدی که برابر می‌شود به اول جنوری ۱۹۶۵م در شهر کابل، طی یک گردهمایی سری توسط ۲۷ تن از چهره‌های سیاسی نزدیک به نورمحمد تره‌کی، ببرک کارمل و طاهر بدخشی بر پایه‌ی افکار مارکسیسم –لنینسم بنیان‌گذاری شد .

پس از تأسیس حزب نیز رقابت بر سر رهبری و نحوه‌ی ادامه‌ی مبارزات سیاسی در حزب دموکراتیک خلق وجود داشته است. به نبشته‌ی کشتمند، اختلافات ایدیولوژیک و سیاسی بوده است، تره‌کی به دنبال حزب سرخ مارکسیستی- لنینیستی و کارمل به دنبال حزب ترقی‌خواهی دموکراتیک با قبول سوسیالیسم بوده است. اختلافات در حزب روز به روز میان تره‌کی و کارمل افزون و افزون‌تر می‌شده است تا این که دو سال پس از تأسیس، در سال ۱۹۶۷ میلادی در حزب انشعاب رخ می‌دهد و حزب دموکراتیک به دو جناح به نام‌های خلق و پرچم تقسیم می‌شود. چندی پس از انشعاب، محمد طاهر بدخشی، یکی از رهبران و بنیان‌گذاران برجسته‌ی حزب به دلیل افزون طلبی‌ها و دنباله‌روی‌های هم‌پیمانان سیاسی‌اش از حزب دموکراتیک خلق کنار رفته و «محفل انتظار» را بنیان نهاد. در یادداشت‌هایی که اخیراً محبوب الله کوشانی، یکی از هم‌رزمان و چهره‌های نزدیک به بدخشی بیرون داده است، آمده که بدخشی از عبدالرحمن محمودی و میر غلام‌محمد غبار به نیکی یاد می‌کند و یادآور می‌شود که اگر غبار از حزب دموکراتیک خلق نمی‌برید، حزب مسیری را که رفته است، نمی‌رفت. علت کنار رفتن غبار از حزب دموکراتیک خلق اختلاف نظر او با نورمحمد تره‌کی در پیوند به مسأله‌ی رهبری حزب گفته شده است و به باور بدخشی، اگر غبار با تره‌کی کنار می-آمد و در حزب باقی می ماند، کارنامه‌ی سیاسی حزب گونه‌ی دیگری رقم می‌خورد؛ یعنی حزب این کارنامه‌ی تیره و تاریک و وابسته‌گی را نمی‌داشت و مسیر سیاسی‌ای را می‌پیمود که مشروطه‌خواهان پیموده بودند.

آن‌هایی که کارنامه‌ی سیاسی حزب دموکراتیک خلق را بررسی کرده‌اند، دلیل کنار رفتن‌ها و انشعاب‌ها از این حزب را رنگارنگی حزب از همان گام‌های آغازین فعالیت سیاسی به منظور تاسیس حزب سیاسی دانسته‌اند. یعنی آدم‌هایی از اقوام و تبارهای متفاوت به منظور بر‌پایی حزب دموکراتیک دست و آستین بر زدند و اقدام به تأسیس حزبی کردند که نباید می‌کردند. اگر این استدلال درست باشد، چرا در جاهای دیگر مثل اروپا وقتی افرادی از تبارها و قوم‌های مختلف می‌خواهند حزب سیاسی تأسیس کنند و مسئولیت‌های مشترک سیاسی را پیش ببرند، به آسانی و خیلی زود با هم به تفاهم می‌رسند و کارشان، کار ساز و کارستان می‌شود. در فرهنگ‌های مدرن، بازی‌گران سیاسی و در کل شهروندان به تفاهم می‌رسند، بر همدیگر اعتماد می‌کنند، به یاری ‌هم می‌شتابند و با افترأ بستن‎ و توطئه‌گری‌ و بی‌اعتمادی ‌که میان شهروندان جوامع توسعه‌نیافته و دارای فرهنگ سیاسی سنتی وجود دارد، زیاد آشنا نیستند؛ خیلی زود وارد گفت‌وگو می‌شوند و به نتیجه می‌رسند، اما ما چه؟ ما به هم‌دیگر خشونت می‌ورزیم و دشنام نثار می‌کنیم. طاهر بدخشی در یادداشت‌هایش از تهمت‌زدن تره‌کی و ببرک به هم‌دیگرشان که در همان جلسه‌های آغازین منتج به درگیری و تنش میان آن‌ها شده است، یادآوری می‌کند. این امر به درستی نشان می‌دهد که رهبران حزب از همان آغاز به جای توسل به مدارا، اعتماد سیاسی و پرهیز از خشونت، به تهمت و افترا، خشونت‌ورزی و بی‌اعتمادی سیاسی متوسل شده‌اند. این درگیرها و تنش‌ها، ناشی از چتر فرهنگ سیاسی حاکم بر سرزمین ماست، چتر فرهنگ سیاسی قبیله‌ای و سنتی که خشونت و استبداد سیاسی، افترا بستن، دشنام‌دادن، درگیری و حذف دیگر را به دنبال دارد. این نوع فرهنگ سنتی و قبیله‌ای از همان ابتدأ در حزب دموکراتیک خلق وجود داشته است و «حزب دموکراتیک خلق نتوانست از قومیت و قبیله‌گرایی بدر آید» ( اندیشمند،۱۳۹۱:۱۰۳).

علاوه بر حضور سنگین حاکمیت فرهنگ سیاسی قبیله‌ای و سنتی در حزب دموکراتیک خلق و همین‌طور کل احزاب و جریانات سیاسی افغانستان در دهه‌های گذشته، وابسته‌گی رهبران این حزب به نظام کمونیستی شوروی و نداشتن آگاهی دقیق آن‌ها از آرا و نظریه‌ی مارکس می‌تواند دلیل دیگر فروپاشی و اضمحلال حزب دموکراتیک خلق افغانستان قلم‌داد شود.

حزب دموکراتیک خلق مسیری را که بایست می‌رفت نرفت. بی‌موقع چهره-ی بدنام و سفاک این حزب، حفیظ الله امین دستور کودتا را به اعضای نظامی حزب صادر کرد که هیچ یکی از اعضای برجسته‌ی حزب در جریان نبودند. محمداکرام اندیشمند به نقل از سرگرد عبدالغنی نویسنده‌ی کتاب شب‌های کابل و یکی از افسران وزارت داخله‌ی حکومت داوود می‌نویسد که: «وقتی‌که ۹ نفر (رهبران زندانی هر دو جناح خلق و پرچم حزب دموکراتیک خلق) را یکجا به صحن حویلی نظارت‌خانه آوردم همه با هم مصافحه و روبوسی کردند. امین به تره‌کی و سایرین پیروزی انقلاب را تبریک گفت. تره‌کی از او پرسید که شما از انقلاب خبر دارید؟ گفت بله حینی که دولت به گرفتاری ما و شما اقدام کرد من هم فرمان قیام را به رفقای اردو ترتیب کردم»( اندیشمند،۱۳۹۱: ۱۹).

از سوی دیگر کودتای ۷ ثور یک پیام خوش و نکو برای مردم افغانستان داشته است و آن  فروپاشی استبداد و حاکمیت خانواده‌گی چند سده بر این سرزمین است. پشتون‌ها از زمان احمدخان ابدالی تا تشکیل جغرافیایی سیاسی به نام افغانستان در زمان حکومت امیر عبدالرحمان و از زمان امیر عبدالرحمان تا به فروپاشی حاکمیت داوود و ایجاد حکومت کمونیستی بیشتر از دو سده بر این سرزمین حاکم بوده‌اند. طی این حاکمیت‌های قبیله‌ای و فاشیستی، چه ظلم‌ها و جفاهایی که بر هزاره‌ها و اقوام دیگر نرفته است؛ هزاره‌ها را حاکمیت‌های تمامیت‌خواه و توتالیتر سر زدند و به برده‌گی گرفتند. با روی کار آمدن حزب دموکراتیک خلق بی‌عدالتی و استبداد خانواده‌گی و قومی تا حدی فروکش کرد و نظام سلطنتی توتالیتر جا باز کرد به نظام توتالیتر کمونیستی از نوع شوروی که در این ساختار سیاسی زمینه برای حضور اقوام مختلف در بدنه‌ی قدرت سیاسی فراهم شد.

حزب دموکراتیک خلق نه دموکراتیک بود و نه مستقل، کودتای این حزب نه در مسیر جنبش مشروطیت‌خواهی بود و نه هم در هم‌خوانی و مطابقت با نظریه و اندیشه‌ی مارکس. حرف سلیمان لایق است، عده‌ی برای پول، ویسکی، چوکی و جایگاه دست به حرکت نظامی زدند؛ حرکت نظامی‌ای که زنگ فروپاشی بلوک شرق را با خود نواخت. هر چند در تأسیس این حزب چهره‌های عدالت خواه و  مشروطه‌خواهانی چون غلام محمد غبار، صدیق فرهنگ، طاهر بدخشی و… نقش داشتند، اما این حزب مسیر خلاف خواست مشروط‌خواهان را پیمود. مشروطه‌خواهان به دنبال اصلاح نظام سیاسی کشور به منظور مشارکت مردم در فرایند سیاسی و تأمین عدالت اجتماعی بودند، نه وابسته‌گی و به رگبار بستن و قل و قم شهروندان. کودتای ۷ ثور ح.د.خ. افغانستان مارکسیستی نبود و به باور این قلم، نوشتن آن پای نظریه‌ و اندیشه‌ی مارکس جفای بزرگی در حق آن فیلسوف بزرگ جهان است.

Comments are closed.