نامه‌ا‌ی به سربازی که به جنگ رفت

صحرا کریمی، کارگردان فلم

تو به جنگ رفتی و من ماندم و پیراهن سفیدی که هنوز ترانه‌هایی که در جشن خندیدن‌مان با شوق خوانده بودیم، آواز خوانان، می‌رقصید در پاهایی که نمی‌دانستم فردا به سوی سنگرهایی در دور‌دست‌ها روان است.

گله نمی‌کنم از جنگ که هر بار خواسته‌ایم زنده‌گی کنیم، تو را با خود برده است به میان دود و باروت. گله‌ی من از روزگار ما است؛ روزگاری که تاریخ را علیه تمام خوشی‌های ما نوشته است، که تو سرباز شدی و من زنی که روزگارش با تار و‌ پود انتظار، پیچ‌در‌پیچ، پیچیده‌تر از سرنوشت بشری گره خورده است.

شنیده‌ام از لابه‌لای پچ‌پچ‌های همه‌ی زنانی که فرزندان‌شان را به جبهه‌های جنگ فرستاده‌اند، که گاه با تمام تشنه‌گی، گرسنه‌گی و ناچاری از این‌همه تیرباران شدن، تیرباران کردن، هم‌چنان جنگیده‌اید، هم‌چنان مقاومت کرده‌اید، به فکر آب نبوده‌اید که گلوی خشک‌تان را تازه سازید، به فکر نگاهی نبوده‌اید که در غبار سنگرهای پر از زخم دیگر رمق دیدن نداشته‌اند و هم‌چنان در مقابل دشمن جنگیده‌اید و زمزمه کرده‌اید نام وطن را.

من نگران آن‌همه حمله‌های شبانه بر تو نیستم؛ بیش‌ترین هراسم آن لحظه‌ای است که تو را آن‌قدر در جنگ غرق کنند که فراموش کنی چه بی‌باکانه آن روز سرد زمستان، میان هیاهوی مردمی که نمی‌دانستند کجای زنده‌گی را محکم بگیرند تا جا نمانند از زیستن، من تو را بوسیده بودم و چشمانت خندیده بود در اوج آن‌همه هرج‌و‌مرج.

چشمانم را می‌بندم تا تصور کنم در کدامین جبهه می‌جنگی تو سرباز جسور من! هان شاید همان‌جایی که حالا فصل انار است، فصل دانه‌های سرخی که در پاییز مست می‌شوند. و من دانه‌دانه انار به نگاهت هدیه داده بودم سال پار، و تو در میان لذت سرخی که میان عاطفه‌هامان جاری بود، دلواپسی وطن را در چشمانت نگران نگریسته بودی به من. حالا میان باغ‌های اناری، اما هوس چیدن سرخی که تو را مست کند، گم شده در سیاهی و سپیدی روز و شب‌هایی که تمام وجودت تپیده است تا پرچم این سرزمین همیشه خفته در خون را بر فراز کوه بلندی افراشته سازی، جشن بگیری پیروزی‌ات را.

تو در هجوم این‌همه سیاهی جنگ، تمام وجودت را نثار وطن کرده‌ای و من تصور کرده‌ام تاک‌های انگور و آرزویی که میان‌شان پنهان شوم تا تو مرا پیدا کنی، در آغوش بگیری و من لباس سربازی‌ات را شادمانه در دریای روان آن سوی قریه بشویم، دل بسپارم به آب. و حالا تو دوری، آن‌قدر دور که ذهنم برای رسیدن به تو باید خسته‌گی در کند، از جبهه‌های بسیاری عبور کند، از جنگ‌های بسیاری بگریزد، در سنگر‌های بسیاری بمیرد تا به یادت بیاورد که میان این‌همه تفنگ و باروت و جنگ می‌شود خندید، و هر‌دو می‌خندیدیم، قاه‌قاه. و تو آویزان می‌شوی از خاطره‌ای لرزان، آن‌سوی‌ترهای دور، خیلی دور. تو ناگهان در میان این‌همه کشته شدن، دست در آب زلال دریا فرو می‌بری. چهره‌ام را می‌بینی و مرا به یاد می‌آوری. رویا می‌بینی تاک‌های انگور را و من که گیسوانم را رها کرده‌ام و تو تمام هستی‌ام را بوییده‌ای.

تو به جنگ رفته‌ای، ماه‌ها است، سال‌ها است؛ و من هر روز به راهی می‌نگرم که یک کاسه آب زلال بدرقه‌ات کرده بودم تا زود برگردی، تا دوباره مرا به نامی که دوست دارم صدا زنی و من گندم‌های جهان را درو می‌کردم تا برایت نان داغ بپزم و خودم را وقف تمام عشقت کنم.

دکمه بازگشت به بالا
بستن