سفر یک‌روزه تا تورخم

علی‌آقا مزیدی

هوا هنوز تاریک است، اما از تماشای جذبه‌های مناظر طبیعی کوه‌های سر به فلک کشیده و دریاچه کوچکی که از دل دره‌های مارپیچ تنگی غارو، ماهی‌پر و سروبی جاری است، نمی‌شود غفلت کرد. نسیم دل‌انگیز با عطر گل و گیاه و چهچه مرغان سحر‌خیز دره، رویایی است. من که برای اولین بار عبور از این شاهراه را تجربه می‌کردم، تلاش داشتم پلک نزم و این مناظر زیبای وطنم را به تماشا بگیرم. هنوز چند دقیقه از ابتدایی‌ترین نقطه وردوی شاهراه کابل ـ‌ جلال‌آباد نگذشته بودیم، دیدیم که قطار سنگین از تیلری‌ و موترهای باربری پشت سر هم متوقف شده و جاده را دو‌طرفه به روی ترافیک بسته‌اند.

ساعت سه و بیست دقیقه صبح (۳/۳/۱۴۰۰) را نشان می‌داد. احمد‌ضیا، راننده‌ای که تا این زمان ساکت و خاموش راننده‌گی می‌کرد، گفت از عصر روز گذشته که از تورخم به سمت کابل آمده‌ام، این جاده بسته بوده و او با زحمت زیاد موفق شده است پس از حدود ده ساعت ماندن در راه‌بندان، ساعت سه صبح به پل محمود‌خان کابل برسد، مسافر تورخم را از موترش پایین و ما را سوار موترش کند. ساعت ۷:۲۰ صبح پس از توقف حدود ۵ ساعت، سرانجام با کمک چند نظامی که موترها را از سه ردیف به دو ردیف منظم کردند، از راه­بندان کشنده در قسمت اولین تونل ماهی‌پر نجات یافته و با سرعت گرفتن موتر نفس تازه گرفتیم. دلیل این راه­بندان، خراب بودن اسکن در دروازه وردی کابل خوانده می‌شد. ضرورت اسکن موترهایی که از جلال‌آباد و تورخم (مرز پاکستان) می‌آیند، نگرانی از حمل مواد انفجاری باید باشد. موترداران و مسافران شکایت از کم‌توجهی دولت به دلیل نداشتن تدابیر بازنگه‌داشتن این شاهراه داشتند، اما حکومت پاکستان را بیش‌تر نفرین می‌کردند که چنین بی‌اعتمادی را به وجود آورده تا حکومت افغانستان جرأت نکند بدون اسکن موترها را از تورخم و جلال‌آباد اجازه ورود به داخل کابل دهد. شاهراه کابل ـ جلال‌آباد یکی از شاهراه‌های خطرناک جهان خوانده شده است. ویب‌سایت تاپ‌تین‌لند که معمولاً در بخش‌های جغرافیایی تحقیقات انجام می‌دهد، این شاهراه را به دلیل باریک بودن و پیچ‌وخم آن در جمع ۱۰ شاهراه خطرناک جهان قرار داده است.

در یک لحظه، خسته‌گی روحی و روانی راه­بندان با نمایان شدن مناظر دل‌انگیز طبیعی کوه‌های سر به فلک کشیده ماهی‌پر از سرم رفت. موتر با سرعت و مهارت خاص راننده، جاده‌ مار‌پیچی که از اوج قله به سمت پایین دره سرازیر می‌شود را طی می‌کند. این جاده­ چشم هرعابری را حریص می‌سازد تا برای محروم نماندن از تماشای این طبیعت استثنایی که تنها در داستان‌های افسانه‌ای می‌شود آن را خواند، پلک به هم نزند.

در پایین دره، آب خروشان رودخانه‌های کابل، پنجشیر و لوگر غرش‌کنان جاری است. عطش تماشای دست‌کم چهار سد آبی در ماهی‌پر، نغلو، سروبی و درونته، نگرانی و ترس حضور طالبان و را‌‌ه‌زنان را از سر می‌برد. گاه در یک پرش ذهنی، این سوال علامت می‌زند که نکند جنگ و نفاق در کشور، عذاب کفران این نعمت‌های افسانه‌ای سرزمین ما است که قدرش را ندانسته‌ایم و خداوندگار را برای ارزانی داشتن آن سپاس نگفته‌ایم و اکنون انسان‌های نفرین شده هستیم. با پیچیدن از یکی از آخرین پیچ‌ها، هم‌سفر ما که از لغمان بود، گفت حالا وارد ولایت لغمان شدیم. با شنیدن نام لغمان، گزارش چند روز قبل شکیلا ابراهیم‌خیل در رادیو دویچه‌وله در ذهنم پیچید: «هم اکنون جنگ در نزدیکی‌های مهترلام، مرکز ولایت لغمان، رسیده و پای لوی درستیز کشور را به این ولایت کشانیده است». او از بازداشت دست‌کم ۲۰۰ سرباز امنیتی به دست گروه طالبان در این ولایت خبر داده بود. هم‌چنان خبر از عقب‌زنی طالبان و کشته شدن بی‌شمار افراد این گروه ذهن را از رشته تماشایی به نگرانی جنگ بدل کرد. خدای من ما چه موجوداتی هستیم، خدا چه لطفی به ما کرده است، اما ما چه ناسپاس مردمی هستیم که برای خرابی این سرزمین و بی‌عفت ساعت ناموس این وطن زیبا کمر بسته‌ایم و از هیچ جنایتی در مقابل هم دریغ نداریم. هم‌سفر لغمانی که جوانی پرنشاط معلوم می‌شد، گفت: «آغاصاحب خوا بده نشی، مونگ شه شایسته وطن لورو، اما دا وطن خاوند نلری». حرفش را تصدیق کردم. از شاه شجاع با معاهده مثلث لاهور، عبدالرحمن با قرارداد دیورند که نهر خون در کشور کانال زد، امیر دوست‌محمد خان با معاهده جمرود، محمد‌یعقوب خان با معاهده گندمک، امیر حبیب‌الله خان با معاهده دین- لویی، امان‌الله خان با معاهده راولپندی و معاهده صلح کابل، نور‌محمد تره‌کی با توافق مزدورانه سیاسی با روسیه، حفیظ‌الله امین، ببرک کارمل، ملا عمر، ملا هبت‌الله و برخی سیاست‌مداران مزدور دیگر در ذهنم یکی پی دیگری ورق خورد. تا مرز تورخم که سراسر دو طرف جاده مملو از کشت‌زارها، آب و مناظر دیدنی است، بار‌بار حرف جوان هم‌سفرم در ذهنم می‌پیچید؛ این‌که وطن زیبا داریم، اما این سرزمین صاحب ندارد.

سرانجام این سلسله تماشایی چشم را از درختان کاج، پشه‌خانه، بید و چنار بند سروبی و مناظر تماشایی ولایت لغمان عبور داده و با درختان زیتون و عطر باغچه‌های لیمو و نارنج ننگرهار پیوند می‌دهد. در آخرین نقطه یک باغچه لیمو، تابلوی یک تانک تیل حکایت از ورودی موتر به ولسوالی بتی‌کوت دارد؛ جایی که گروه داعش در چند سال قبل، فاجعه انسانی آفرید. به یاد می‌آورم اعلامیه وحشتناک این گروه را که در منطقه «ده‌بالا» به اهالی دستور داده بود خانواده‌هایی که دختران جوان دارند، بر فراز بام‌های‌شان پرچم‌های سفید و خانواده‌هایی که زنان جوان بیوه در آن زنده‌گی می‌کنند، پرچم‌های سرخ به اهتزار در بیاورند. به یاد می‌آورم به آتش کشیده شدن خانه‌ها و دارایی‌های مردم و کوچ دسته‌جمعی از آن مناطق را و این‌که گروه داعش چندین زن و دختر جوان را با خود بردند. به پسر‌بچه‌ها و دختربچه‌های خرد‌سال نگاه می‌کنم که با لباس‌های مندرس در کنار جاده، محصولات کشاورزی مانند بسته‌های رومی، بادنجان سیاه، تربز و طالبی (نوعی از خربزه) را قطار کرده و حین عبور موترها عابران را دعوت به خرید می‌کنند.

ساعت ۱۱ قبل‌از‌ظهر موتر احمد‌ضیا در بازارچه مرزی تورخم توقف کرد و خبر پیاده شدن از کرولای دو هزارش داد. بازارچه تورخم اما کم‌رمق و دلگیر به نظر آمد. سرو‌صورت بازارچه غبار‌آلود و خلاف انتظار، سیمای شهر و مردم آن، فقیر و قابل ترحم به چشم می‌خورد. خبری از ساخت‌و‌سازهای دولتی نیست. انتظار از این بازارچه در ذهنم این بود که هتل‌های مناسب و رستورانت‌های مرتب داشته باشد. دکان‌ها کم‌رونق است و دست‌فروشان در آفتاب سوزان با چهره­های چروکیده و چشمان منتظر در پی یافتن مشتری‌اند. با توقف موتر، حد‌اقل پنج تا شش نفر با ویلچر و کراچی­های دست‌داشته اطرافم را گرفتند و هر کدام وسایلم را به سمت خود می‌کشیدند. ویلچری در مقابل درب موتر توقف داده و مانع پیاده شدن خانم مریضم شده بود. اصرار داشت تا ویلچر او را برای رفتن تا خط مرزی به کرایه بگیرم. حیران مانده بودم چه کنم. وسایلم در دستان دو نفر دیگر تقسیم شده بود و مریضم را در ویلچره سومی شانده بودم. به سختی توانستم وسایلم را از دستان دو نفر دیگر جمع کنم. احمد‌ضیا موتروان از مردی راهنما که قرار بود ما را تا دروازه خروجی (مرز پاکستان) برساند، تعهد گرفت که با صداقت و راستی با مراعات حالت مریض ما را برساند. احمد‌ضیا بار‌بار به من تکرار کرد که مواظب وسایلم باشم، چون این افراد خطرناک هستند و هرگز قابل اعتماد نیستند.

پشت دروازه

نقطه صفر مرزی، ساحه کم‌عرضی است. بیش‌تر به گودی سوزناک می‌ماند که از سه سمت با کوه‌های مرتفع احاطه شده است؛ گودی‌ای که از زمین و آسمانش وحشت، نفرت، بی‌حرمتی به زنان، رفتار وحشیانه با کودکان، توهین و تحقیر می‌بارد.

این روزها با شیوع مرض کرونا، پاکستان این مرز را بسته و تنها برای مریضان اجازه عبور می­دهد؛ اما این‌جا صدها تن از افراد سالم منتظر فرصت­اند تا بتوانند به هر نحو ممکن از مرز عبور کنند. حالت مریضم خراب می‌شد. نزد یکی از سربازان کشور که با چوب‌دستی، مشت و لگد با بی‌رحمی تمام هردم به سر و صورت مردم می‌زد، رفتم. تا خواستم صحبت کنم، مشتش را بلند کرد و فریاد زد «پس برو که می‌زنم». خواستم آرام صحبت کنم، اما با شدت مرا تیله کرد که نزدیک بود با پشت به زمین بخورم. برگشتم.

آفتاب داغ بود و تمام مریضانی که بالای ولچر قرار داشتند، زیر نور مستقیم خورشید سوزناک این کویر داغ، نفس کم‌رمق از بازو می‌گرفتند. عجله داشتم تا راهی برای عبور از مرز پیدا کنم، اما سربازان چنان خشن و بی‌رحم مصروف چوب و چماق زدن به مردان، زنان و کودکان بودند که جرأت هرنوع اقدام را از من گرفته بود. از لحظه‌ای که من آمدم تا اکنون که نزدیک ساعت ۱۲ بود، مرز هم‌چنان بسته و همه منتظر آمدن داکتر پاکستانی جهت بررسی دوسیه‌های مریضان بودند. من موفق شدم مریضم را در صف خانم‌ها که پشت میله‌های دروازه قرار داشتند، برسانم. مریض‌ها در یک فضای باز و بدون سایه‌بان در آفتاب سوزان با بدترین حالت سرها را در سایه همدیگر پناه می‌گرفتند. دو سه مریض حالش بد بود و بی‌هوش شدند. قصه دو مریض دیگر هم بود که قبل از ما در پشت میله‌ها جان داده بودند. دختری جوان که سیروم در دستش وصل بود، مادرش هرلحظه آب بر سر و صورتش می­زد. گاه با سیلی آهسته می‌زد و می‌گفت: «لوری، ها لوری، زما خبره آوری؟» به سربازی با صدای بلند پیشنهاد کردم که بیش‌تر از صد مریض با حالت وخیم در این‌جا نیستند، اسامی همین‌ها را بنویسید و به نوبت بخواهید. گفت سواد ندارم. گفتم این کار را من می‌کنم. همه پیشنهادم را تایید کردند، اما سرباز برایم هشدار داد که اگر بار دیگر حرف بزنم، بیرونم می‌کند.

جدا از مریضان، صحنه ویران‌کننده کودکان هشت تا ۱۲ سال است که در پشت خود مواد قاچاق از پاکستان وارد افغانستان می‌کنند. این کودکان هم‌وطن در جریان عبور از مرز، مشت‌ها، لگد‌ها و چوب‌های سربازان مرزی پاکستان و افغانستان را باید تحمل کنند. کودکی با لگد یک سرباز مرزی به شدت تمام نقش زمین شد. مقداری خون، خاک و ماسه صورتش را پوشانید، اما هم‌چنان با دستان کوچکش محموله را در پشتش محکم گرفت، از زمین برخاست و بدون تامل فرار کرد.

ساعت سه‌و‌نیم شد تا هنوز سه بار به مدت کم‌تر از دو دقیقه مرز باز شد و تنها مریضانی که سربازان مرزی افغانستان و سربازان مرزی پاکستان با هم توافق کرده بودند، اجازه ورود یافته بودند. سخن از معامله ۳۰ هزار کلدار پاکستانی بود؛ ادعایی که من نتوانستم مدرک موثق برای آن پیدا کنم.

ساعت سه‌ونیم بعد‌از‌ظهر دروازه بسته شد و سربازان پاکستانی با لت­و­کوب زنان و مردان را از پشت میله‌ها دور کردند و دوازه را با قفل زنجیردار بستند. در این مکان یک مسجد است که شب‌هنگام زنان و مردان زیر یک سقف اما با فاصله‌ از هم می‌خوابند. تشناب‌ها توسط سربازان مرزی به روی مردم بسته می‌شود و زنان و کودکان به ناچار در داخل مسجد رفع ضرورت می‌کنند. ساعت چهار بعد‌از‌ظهر سوار موتر شده و دوباره عازم کابل می‌شوم. به شدت خسته‌ام و حال صحبت با همراهان را ندارم. راننده با تذکر یکی از همراهان کنار یک خربزه‌فروش کنار جاده در قسمت «مارکو» توقف کرد. همه خربزه خریدیم، اما زمانی که دوباره سوار موتر شدم، دیدم دو نفر از همراهان ما یکی جوان و دیگری پیرمردی حد‌اقل هفتاد‌ساله علاوه بر خربزه­هایی که خریده‌اند، یک‌یک خربزه را دزدیده‌اند. خربزه‌ها را چاک زدند تا با هم بخوریم، اما من نخوردم. گفتم اجازه آن جوان فقیر (خربزه‌فروش) نیست، من نمی‌خورم.

ساعت حدود ۸:۳۰ شب، موتر از آخرین تونل ماهی‌پر به سمت تنگی غارو سرازیر می‌شد که متوجه شدیم قطار موترهایی که از شب گذشته متوقف بود، هم‌چنان در کناره جاده متوقف است؛ یعنی هنوز اسکن جور نشده است.

دکمه بازگشت به بالا