از ورای دود و آتش (۳۸۶)

مادر مریض در زندان طالبان

سرگذشت مادری را از زبان یک دختر جوان اش می‌شنویم که در مورد زندگی تلخ مادر رنج دیده و زحمت کش خود چنین قصه می‌کند: «پدرم یک افسر تحصیل کرده اردوی افغانستان بود. پس از سقوط حکومت داکتر نجیب الله و پیروزی گروه های مجاهدین، تشکیلات حاکم نظامی مجاهدین فقط به لحاظ تخصص مسلکی وی، او را  به ایفای وظیفه اش وا داشت.

هر چند پدرم در دوران تجاوز روس ها خدمات بزرگی را به نفع آزادی خواهان به قیمت جان خود انجام داده بود، ولی پس از پیروزی مجاهدین و تداوم جنگ های میان گروهی و نقض حقوق بشری مردم، مانند اکثر هم وطنان دیگر، مایوس گردیده بود.
سر انجام گروه طالبان مرکز قدرت یعنی کابل را به دست آوردند و همه افراد وابسته به تشکیلات حکومت اسلامی به ولایات شمالی و دره پنچشیر متواری گردیدند.
پدرم نیز که در چوکات حکومت اسلامی وظیفه ی رسمی داشت، در جمع بسیاری دیگر که خود را مصوون نمی دانستند، کابل را به صوب شمال ترک نمود. دو سه روز بعد ما چهار خواهر جوان و مادر مریضم نیز در اثر تهدید  طالبان همه دار و ندار خود را که یک باب خانه با تمام وسایل آن بود و محصول یک عمر زحمت و تلاش پدرم در اردوی ملی افغانستان، ترک نموده راهی یکی از کشور های همسایه شدیم. تشویش و دلهره نزد همه اعضای خانواده نسبت به مریضی پدرم وجود داشت. مدتی گذشت، اما مادرم که یک عمر حاصل زحمت خود را صرف خانه نموده بود و با رنج و زحمت،  آن را  را با دستان خود آباد نموده بود، تصمیم گرفت دوباره به وطن و خانه ی خود بر گردیم.
مادرم به این عقیده بود که او یک  زن است و گذشته از آن کدام جرم و جنایتی را مرتکب نشده است. به این دلیل تصمیم گرفت دوباره به وطن بر گردیم. زمانی که مادرم به خانه ی خود بر  می گردد، متوجه می شود که یک خانواده در خانه ی ما سکونت دارد، بدون این که ما کوچکترین اطلاعی داشته باشیم. زمانی که مادرم می خواهد موضوع را بداند، از طرف شخصی که در خانه ی ما با اعضای خانواده بود و باش داشت ممانعت می شود. برای مادرم اجازه ی داخل شدن به خانه اش را نمی دهند . با گریه و ناله های زیاد و مبارزه برای بدست آوردن خانه، بعد از مدتی مادرم موفق می گردد تا دوباره خانه  ی  سلب شده اش را از  سوی  طالبان به دست بیاورد. 
هنوز مدتی یک هفته از گرفتن خانه ی ما  نگذشته بود، که افراد مسلح وارد خانه ی ما شده و مادرم را بدون این که دانسته باشیم چه جرمی را مرتکب شده، با خود بردند. مدتی مادر بیمارم در محبس نزد این سیاه اندیشان و ظالمان قرار داشت که همه روزه تحت شکنجه ی روانی و فزیکی داشته بود و طی مدتی که در حبس بود، به تکالیف و مریضی های مختلف قلبی و فشار قرار گرفته و مریض اش دو چند گردید بود که  به همکاری کمیته صلیب سرخ بین المللی از حبس رها شد.
 مادرم دیگر آن چهره ی بشاش قبلی اش را نداشت. او بیمار بود. تاب و توان اش را جفای روز گار به سر رسانیده بود  و هر لحظه شوک روانی برایش پیش می آید بالاخره این تکالیف او را رنجورتر گردانیده و درست سال قبل ما و این جهان فانی را برای همیشه ترک کرد. هر لحظه ای که خاطرات تلخ مادرم را به یاد می آورم، تاثری عجیبی سرا پایم را فرا می گیرد و آنانی را که  مادرم را شکنجه و عذاب نموده اند، هر گز نمی بخشم». 
آنچه را خواندید، گفته های یک دختر جوان می باشد که سر گذشت مادر قربانی خود را که در دوران طالبان شکنجه شده است، حکایت داشته و در گفته های خود اضافه می کند که هیچ گاهی ظلم ناروایی که در حق مادرم صورت گرفته نمی بخشد.
 

 

دکمه بازگشت به بالا