از ورای دود و آتش (۳۸۳)

مادری با آخرین نفس‌های پسر نوجوان‌اش

باز هم از آن روز های سرد زمستان و روز هایی که شهر کابل از طرف  گروه های درگیر به میدان جنگ و سنگر مبدل شده بود، یاد می کنیم. زمانی می خواهیم  از آن دوران و از خاطرات و یادداشت های تلخ و سیاه آن روز ها یاد آوری کنیم، بدن ما از ترس به لرزه می افتد.

آری ! روز های سخت زمستان از یک سو و جنگ و آتش از جانب دیگر و گذشته از همه فقر، بی چارگی و نبود مواد سوخت و مواد خوراکه دامنگیر مردم بیچاره ی شهر کابل شده بود، به خصوص به مردمی که در مناطقی سکونت داشتند، که به میدان جنگ نیرو های درگیر مبدل گردیده بود.
خانه ی مادر یکی از نواحی پرنفوس شهر کابل موقعیت داشت، که از طرف نیروها ی جنگجو به پایگاه نظامی تبدیل گردیده بود. به همین دلیل شب و روز خانه های مردم مورد اصابت راکت و سلاح های ثقیله قرار می گرفت و اندک توجه به مال و دارایی مردم و زنده جان ها نمی شد.
جنگ روز به روز شدت می گرفت و مقاومت و توانایی مردم ملکی و بیگناه را ضعیف تر می ساخت. همه اشخاصی که توان مالی داشتند منطقه را ترک نمودند، اما مانند ما بعضی ها به دلیل نداشتن امکانات در خانه های شان باقی ماندند. هیچ گاهی تصورش را نکرده بودیم که روزی برای فرار هم فرصت پیدا نمی کنیم .
از یک طرف جنگ و از طرف دیگر سردی هوا دامنگیر ما گردیده بود. همه خرد و بزرگ که در زیرخانه ها پناه برده بودیم، از شدت سرما و ترس راکت می لرزیدیم. گریه و ناله ی کودکان در زیرخانه ها پیچیده بود.
پسرم که تازه جوان شده بود، چنین وضیعتی را برای کودکان تحمل نتوانست، از جایش بلند شد و به طرف دروازه رفت. صدایش کردم کجا می روی ؟  نمی بینی که صدای  راکت چقدر نزدیک ما است؟ بدون این که پاسخی گفته باشد، قدم هایش را تیز تر برداشت. در این موقع دلم آرام نگرفت خود را به او نزدیک کردم و گفتم: نروید! اما در حالی که در چهره اش غم و اندوه معلوم می گردید، با بسیار خون سردی برایم جواب داد: ببینید، همه کودکان از شدت سردی می لرزند. بالا رفته کمی چوپ می آورم. آنها ظالم هستند اما ما که ظالم نیستیم! باید برای گرم نمودن اتاق کودکان چاره ای بیندیشیم. از زیرخانه خارج شد تا مقداری چوب بیاورد. اما این  را ندانسته بودیم که برای  این ظالمان فرقی ندارد که کسی و یا کودکی گرسنه و یا هم خنک خورده باشد. آنها باید جنگ می کردند و قدرت به دست می آوردند. اگر کودکی از گرسنکی و یا هم از شدت سردی از بین می رفت برای آنها فرقی نداشت. من که یک مادر بودم، دلم بسیار می تپید و لحظه شماری می کردم. هنوز مدت زیادی نگذشته بود که صدای بسیار مهیب و دلخراشی که همه جا را تکان داد و از هر گوشه و کنار اتاق خاک بلند شد، به گوش ما آمد. همه در جاهای خود نشستند و کودکان به گریه و ناله آغاز کردند. در این موقع من نام پسرم را گرفته نا خود آگاه از زیرخانه بلند شدم. فریاد می‌کشیدم، بدون این که دانسته باشم چه اتفاقی رخ داده است. دفعتا متوجه شدم که پسرم غرق در خون است. او را در بغل گرفته، خواستم برایش کمکی کنم. اما او بسیار ناتوان شده بود و هیچ کمکی برایش کرده نتوانستم. او آخرین بار در بغل مادر رنج دیده اش  نفس می کشید.
آنچه را خواندید، گفته های یک مادر رنج دیده بود، که پسر خود را در اثر جنگ های میان گروهی از دست داده است. وی در ادامه ی گفته هایش می افزاید که» هیچ گاهی خون پسر خود را نبخشیده و از دولت تقاضا دارد تا صدای این مادران قربانی با سایر فریادهای قربانیان به گوش مراجع بلند رسانیده شود تا این ظالمان و جنایت کاران به پنچه ی قانون سپرده شده و به سزای اعمال شان برسند. تا دیگر ظالمان زندگی شاهانه نداشته باشند».
 

 

دکمه بازگشت به بالا