از ورای دود و آتش (۳۸۲)

یک نشانی هم از همسرم به جا نمانده است

قصه از روزهایی است که در شهر کابل جنگ میان تنظیم‌های مختلف در گرفته بود. مردم بی دفاع و ملکی شهر کابل از این درگیری ها بیشتر آسیب می دیدند. یکی از خانواده های قربانی، پدری رنج دیده ای می باشد که او خود سر گذشت زندگی تلخ و روزگار پر مشقت اش را چنین قصه می کند :» من که به  صفت رییس خانواده بودم، در زندگی خود خوش و آرام بودم. با عاید کمی که ماهوار داشتم، شکر پروردگار را به جا آورده زندگی را با همه فراز و نشیب اش پشت سر می گذشتاندیم. اما زندگی آرام مردم به غم و اندوه مبدل گردید.

همه ی مردم بی دفاع و ملکی اصلا تصور نمی کردند که شهر کابل به ویرانه و میدان جنگ تبدیل شود، اما چنین شد. زندگی خوب و خوشی که مردم داشتند از همه گرفته شد و همه در مهاجرت و دور از وطن خود روزگار سپری می نمودند. در میان جمعی از خانواده ها ما هم قربانی این جنگ های خانمان سوز گردیدیم.
از نخستین روز های وحشت و درگیری که میان احزاب مختلف در پایتخت در گرفته بود، برای تان قصه می‌کنم. در آن روز ها کسانی که از این مردم شناخت داشتند، خانه های شان را ترک نموده و به خارج از کشور رفتند. اما ما و سایر هم وطنان بی دفاع تا هنوز منطقه را ترک نکرده بودیم.  شب های سیاه و تاریک که خالی از اصابت راکت و مرمی نبود، مردم را وادار به این ساخت که فرار نمایند. اما بعضی از خانواده ها مانند ما به دلیل نداشتن اقتصاد خوب و یا هم به دلیل های دیگری که نزد شان بود، خانه های شان را ترک ننمودند. در یکی از همان روزهایی که مرمی و راکت منطقه ی ما را زیر گرفته بود، همه کودکان به زیر خانه ها پناه برده بودند. اما از بلا و آفت هیچ گریز نمی شود؛ چنان که با اصابت یک راکت همسرم جان خود را از دست داد. با از دست دادن همسرم دیگر نتوانستم تلخی‌های زندگی را با چهار کودکم بچشم. ناگزیر گردیدم  بدون این که با خود چیزی گرفته باشم، صرف با یک جوره لباس‌های تن داشته‌ی خود، راهی یکی از کشورهای همسایه گردم.
مدتی را در حالت بی پناهی، فقر و غربت در دیار مهاجرت سپری نمودیم. روز و شب در انتظار آرامی وطن خود بودیم، تا این که دعای ما مردم آواره و مهاجر قبول شد، اعلان آرامی و پایان جنگ را از طریق رسانه ها شنیدیم. با همان احساس خوشی و محبت که نسبت  به وطن داشتم، دوباره با کودکانم در محلی که از آن خاطره های  تلخ از دست دادن همسرم را داشتم، بر گشتیم. اما در خانه ی غریبانه ی خود به جز از انبار خاک و گل چیزی دیگری را ندیدم. حتا یک نشانی از خاطره های همسرم که به دستان خود خانه اش را رنگین و مفشن نموده بود، وجود نداشت.
 کودکانم زار زار می گریستند و از یادداشت های سابق مادرشان یاد می‌کردند، و برای این ظالمان و خدا نترسان که هم جان مردم بی گناه را گرفتند و هم مال و دارایی و حتا از چوب و سنگ خانه‌های مردم دریغ نورزیده بودند نفرین، می فرستند».
آنچه را خواندید، گفته های یک مرد قربانی بود که در اثر جنگ‌های میان گروهی همسرش را از دست داده است. وی در گفته‌هایش اضافه می دارد که «هیچ گاهی خون همسرش را نبخشیده از دولت تقاضا دارد تا قاتلین را به جزای اعمال شان برساند».
 

 

دکمه بازگشت به بالا