از ورای دود و آتش (۳۸۰)

پرسش های بی جواب کودکان

وقتی به خاطر تجلیل از روزهای مذهبی حلوا پخته می کنم، بغض گلویم را می گیرد و هر گاه در محفلی قرار می گیریم که حلوا در آن وجود دارد و من باید از آن بخورم، نا خودآگاه اشک هایم سرازیر می شود، دست و بدنم می لرزد. آن گاه اطرافیانم سوال می‌کنند که چه شده. اما برای کسی گفته نمی‌توانم که از حلوا خاطره های بدی دارم. زیرا به یاد آن روزی می‌افتم که شوهرم از من خواهش نمود که امروز جمعه است برایم حلوا پخته کن.

چون در خانه موادش را آماده نداشتم، از شوهرم خواهش نمودم تا برای آوردن مقداری از آرد و بوره به  بازار برود.
سخنانم از روز های است که تا هنوز گروه های جنگی وارد پایتخت نگردیده بودند، اما با شلیک توپ و راکت های شان مناطق پر ازدحام شهر را هدف قرار می دادند و جان مردم بی دفاع و ملکی را می گرفتند.
شوهرم برای خریداری از خانه بیرون شد. در آن زمان در خیرآباد که یکی از مناطق پر نفوس شهر کابل بود، زندگی می کردیم. روز های خوشی ام همان زمانی بود که شوهر و کودکانم را با خود داشتم. اما چقدر روز های خوب  زود می گذرد. همه مانند یک خاطره و رویا بود، که گذشت. من انتظار بر گشت شوهرم را می کشیدم و کودکانم را آماده نموده در کنار خود گرفته بودم تا با هم یکجا چای صبح را که روز جمعه بود، بنوشیم. انتظار کشیدنم طول کشید. هر لحظه از خانه خارج شده، کوچه را نگاه می کردم که چرا شوهرم این قدر  دیر کرد. ساعت ده بجه ی روز شد. همه کودکانم برایم می گفتند مادر پدرم چه شد، تو برای ما گفتی که حلوا پخته می کنم؟ من هم که از اصل واقعه خبر نداشتم، برای شان جواب نمی دادم. اما بسیار پریشان شدم و هر لحظه که می‌گذشت، در وجودم احساسی بدی پیدا می شد. باز هم توانمندی ام را از دست نداده، خود را مصروف کارهای خانه می کردم. گاهی در فکرم خطور می کرد که مبادا شوهرم را موتر زده باشد و یا هم کدام حادثه ی بد دیگری بالای شوهرم نیامده باشد که دروازه حویلی تک تک شد. بدون این که دانسته باشم کی خواهد بود خود را به دروازه رساندم، اما ناگهان متوجه شدم تعدادی از بزرگان و همسایه های ما با چهره های بسیار افسرده و پریشان در حالی که از زبان هیچ یک شان سخن بیرون نمی شد، آرام و ساکن ایستاده بودند. خودم از آنها دعوت داخل شدن به خانه را نمودم. بعد از سکوت معناداری، یکی از آنان برایم گفت: شوهرت عمر خود را برای شما و کودکان اش بخشید. زمین زیر پایم لرزید و در نظرم همه جا تاریک شد و به شب سیاه مبدل گردید. دیگر به خود ندانستم. زمانی به هوش آمدم که همه مردم بالای سرم هستند و کودکانم اشک می ریزند و از من سوال می کنند مادر جان! تو برای ما وعده داده بودی که امروز جمعه است با پدرم یکجا چای می نوشیم. چرا پدرم با ما حرف نمی زند؟ برای این پرسش های شان جوابی نداشتم و همه ی مردم که در چهار اطرافم بودند، اظهار تاسف و پریشانی می کردند و نفرین و نفرتی را که نسبت به عاملین قتل شوهرم داشتند، اظهار می داشتند».
آنچه را خواندید، گفته های یک خانم قربانی بود که شوهر خود را در زمان حکومت داکتر نجیب از دست داده است. وی در گفته هایش اضافه می  کند که» هیچ گاهی خون بی گناه شوهرش را نبخشیده از دولت تقاضا دارد تا در قسمت محاکمه ی این قاتلین و جنایت کاران هر چه سریع تر عمل نماید، تا مرحمی باشد برای قربانیان».
 

 

دکمه بازگشت به بالا