از ورای دود و آتش (۳۷۸)

محفل خوشی ما به ماتم تبدیل شد

زمانی که از محافل خوشی برایم کارت دعوت روان می شود، به یاد حادثه ی دردناک و غم انگیز خانواده ی خود غرق می شوم و همه ی آن خاطرات سیاه گشته از نظرم می گذرد.
آری ! از روز های پر خاطره و شوم زندگی خود برای تان قصه می کنم. از آن روز های که همه اعضای خانواده برای تجلیل از روز پیوند عقد و عروسی عمه ام آمادگی می گرفتند. پدرم زیاد تلاش می کرد تا در محفل خواهرش همه چیز آماده باشد و از مهمانان به شکل درست پذیرایی شود.

در خانه همه جمع شده بودند. نظر به رسم و عنعنات مردم ما، در شبی که بنام شب حنا یاد می شود، همه منتظر  مهمانان داماد بودند تا آنها را پذیرایی نمایند.
در آن زمان که من تازه جوان شده بودم، خواستم همرای پدرم  به بازار بروم، اما مانع رفتن ام شد و برایم گفت باید از مهمانان پذیرایی کنم و خودش تنها رفت تا سودا بیاورد. من هم قبول کردم. مراسم آغاز گردید. کم کم تاریکی در آسمان دیده می شد. مادرم بی صبرانه انتظار پدرم را داشت و هر لحظه یاد می کرد که چرا دیر کرد. اما او نمی دانست که در خانه همه انتظار او نشسته اند. از طرف دیگر مانند امروز سهولت ارتباطی نبود، زیرا سیستم مخابراتی فعال نبود و اگر با چنین حالات رو به رو می شدیم، باید انتظار می کشیدیم تا کسی برای ما احوال بیاورد.
لحظه به لحظه انتظار همه مهمانان و مادرم زیاد شده می رفت. معلوم می گردید که مادرم پریشان شده، زیرا هر کس از پدرم پرسان می کرد که کجا رفته است. تشویش مادرم بی جا نبود، زیرا در آن زمان  تا هنوز گروه های درگیر و جنگجو داخل پایتخت نگردیده بودند، اما با فیر راکت و سلاح های ثقیله ی شان مردم شهر کابل را در ماتم عزیزان شان می نشاندند.
در آن روز همه ی ما انتظار برگشت پدرم را داشتیم، و در چهار اطراف حویلی در روشنایی چراغ ها، زنان با نواختن سرود و آلات موسیقی مصروف بودند، که ناگهان در جمعی از مهمانان چند مرد از بزرگان قریه ی ما نیز داخل شدند و مادرم مانند سایر مهمانان، آنها را به خانه دعوت نمود. اما از چهره های هر کدام شان غم معلوم می گردید. تا آن لحظه هم مادرم هیچ چیزی را درک نکرده بود. با بسیار شادمانی دوباره آنان را دعوت کرد، اما از جمع آنان مردی خود را به مادرم نزدیک نمود، در حالی که سرش را پایین انداخته بود بسیار نرم و آرام اشک هایش را پاک نموده، گفت: شوهرت دیگر زنده نیست، او عمر خود را برای شما بخشید. در این موقع مادرم را متوجه شدم که می گفت: نه، این حرف درست نیست، او زنده است. بار بار این حرف را تکرار نمود تا که  از هوش رفت. همه مهمانان دور مادرم جمع شدند و ساز و سرود ختم گردید و عمه‌ام در حالی که حنا در دست داشت ناله و فریاد می کشید و بالای جسد پر خون پدرم خود را می انداخت و گریه می‌کرد. آن روز گذشت، ولی روزهای پرسوز و رنج را از یاد نمی برم، که همه در محفل خوشی در خانه ی ما شرکت نموده بودند اما محفل خوشی ما با فاتحه خوانی و گلیم غم پدرم جمع گردید.
مادرم در حالی که گریه و ناله می کرد، خود را در مرگ پدرم مقصر می دانست زیرا مادرم او را برای آوردن سودا به بازار فرستاده بود. آن روزهای استخوان سوز گذشت اما مادرم از غم و پریشانی های زیاد روزگار، یک سال بعد از مرگ پدرم در گذشت و من که در آن زمان به مکتب درس می خواندم، با عمه ام زندگی را پیش گرفتم، و تا امروز همه ی آن خاطرات تلخ در زندگی ام درج شده و فراموشم نمی گردد. 
آنچه را خواندید، گفته های یک پسر قربانی می باشد که پدر خود را در زمان داکتر نجیب از دست داده است. وی در گفته های خود اضافه می کند که  هیچ گاهی خون بی گناه پدر خود را نمی بخشد.
 

 

دکمه بازگشت به بالا