از ورای دود و آتش (۳۷۶)

خاطره ای از یک شب جنگی

قصه ای را که می خوانید، بازتاب زمانی است که یک  گروه جنگی در برابر  گروه دیگر قرار گرفته بود. آنها مردم را به نام، زبان و ملیت شان آزار و اذیت کرده، هزاران فرد بی دفاع و ملکی را به همین دلیل از خانه های شان کشیده و از بین بردند.

از زبان یک مادر قربانی و رنج دیده ای می شنویم که ظلمی را که در زمان  جنگ متحمل شده، به زبان خود بیان می کند:» مادر دو پسر بودم. همراه با دو پسرم زندگی فقیرانه را با بسیار خوشی می گذشتاندم. اما با آغاز جنگ های گروهی همه چیز دگرگون گردید. این جنگ مردم را وادار ساخت تا خانه های شان را ترک نمایند. هنوز فرصتی به دست نیاورده بودیم  تا در مورد خود  تصمیم بگیریم، زیرا جای دیگری که نسبت به منطقه ی ما از امنیت خوبتر بر خوردار باشد را نداشتیم، اما در یک فرصت بسیار کوتاهی که آتش بس اعلان شده بود هنوز به نتیجه نرسیده بودیم که در عصر همان روز خون آلود و آتش بار، افراد مسلح وارد خانه ی ما شدند.  آنها بعد از یک سلسله پرسش ها، پسرم را با خود بردند. من و پدر ریش سفیدش به عذر و زاری شروع کردیم، اما بدون این که توجه و احترامی به ما داشته باشند، به دشنام دادن آغاز نمودند. ناگهان متوجه شدم که پسرم را با لت و کوب شدید از خانه در حالی که دستان اش را بسته نموده بودند، بیرون بردند». در این مقطع صحبت ها، اشک های پی در پی این مادر قربانی که نمایانگر مظلومیت و بی پناهی او بود، سرازیر گردید. خواستم او را به حال خودش بگذارم و از وی چیزی نپرسم. اما وی بعد از کشیدن آهی پرسوز دوباره سخنان اش را ادامه داد: «این ظالمان پسرم را در حالی با خود بردند که من و شوهرم عذر و التماس می نمودیم. بدون اندک توجه و احترام به ما، با یک چشم به هم زدن پسرم را از چشم ما نا پدید کردند. آن شب پر خون را به یاد دارم. با گریه و ناله نمودن تاریکی شب را صبح نمودیم. همین که روشنی شفق دمید، من با شوهرم از خانه برآمدم و هنوز فاصله ی بیش را طی نکرده بودیم که چشمم به جسد پر خون پسرم که در کنار زمین غلطیده بود افتاد. آنگاه دیگر به خود ندانستم و فکر کردم شاید پسرم زنده باشد و من کمکی برایش کرده بتوانم. اما با جسد بی روح و بی نفس پسرم روبه رو شدم. هر چند ناله و فریاد کشیدم، او دیگر زنده نبود تا بداند مادر رنج دیده اش با پدر ناتوان و ضعیف اش بالای سرش آمده و اشک می ریزند». در حالی که از سیمای این مادر غم دیده معلوم می گردید که رنج های زیادی دیده است، اما باز هم ادامه داد:» روز ها به فکر غرق می شوم و می اندیشم که آیا این ظالمان و جنایت کاران با گذشت سال ها از عملکرد شان ازما قربانیان عذر خواهی خواهند کرد؟ فکر می کردم روزی این زخم های ناسور ما تداوی خواهد شد، اما متاسفانه آن چیزی که تصور و آرزو داشتم سال ها است که به دست نیاوردم. من قربانی و رنج دیده، دربه در و خاک به سر، زندگی فقیرانه با مجبوریت و بی پناهی را به پیش می برم».
آنچه را خواندید، گفته های یک مادر قربانی بود که در زمان جنگ های میان گروهی پسر خود را از دست داده است. وی می گوید که هیچ گاهی خون پسر خود را نبخشیده و از دولت تقاضا دارد تا این جنایت کاران را به پای  میز واقعی عدالت بکشاند.
 

 

دکمه بازگشت به بالا