از ورای دود و آتش (۳۷۵)

یک عمر در انتظار پسر

از زبان مادری می شنویم که در مورد پسر گمشده ی خود می گوید، در حالی که ریختن قطره های اشک به وی اجازه ی حرف زدن را نمی دهد، سرگذشت و حقیقت دردناک زندگی اش را  چنین قصه می کند:» با به قدرت رسیدن حکومت اسلامی، همه ی ما خوش شدیم و در حالت امیدواری و دلخوشی  به سر می بردیم. اما بعضی از همسایه های ما منطقه را ترک نموده و فرار می کردند.

با این کار شان پسر بزرگم نیز تصمیم گرفت تا منطقه را ترک نماییم، اما پسر کوچکم به دلیل این که با کدام جناح سیاسی وابسته نیستیم، برادر خود را وادار نمود تا در خانه ی غریبانه ی خود بمانیم؛ که چنین کاری را کردیم.
جنگ روز به روز شدت می گرفت و منطقه ی ما به سنگر مدافع یکی از جناح های درگیر تبدیل شده بود. این سنگر یکی از اهداف کلیدی پرتاپ راکت های کورو توپ های جناح متخاصم بیرون شهر را تشکیل می داد، که در هر دقیقه مورد اصابت مرمی های ثقیل و پی درپی قرار می گرفت. با گذشت هر روز و هر دقیقه بیشتر احساس خطر می کردیم. در همان روزهایی که جنگ شدید جریان داشت، آتش بس اعلان گردید. تا هنوز تصمیم فرار از منطقه را نگرفته بودیم. در یکی از نیمه شب های تاریک زمستان که هنوز خواب نکرده بودیم، ناگهان دروازه ی حویلی تک تک شد. پسرم از جایش برخاست تا دروازه را باز نماید، اما من برایش اجازه ی باز کردن دروازه را ندادم. که بار دیگر تک تک دروازه شدید تر شد. پسرم از جایش برخاست و زمانی دروازه  را باز نمود، افراد ناشناس در حال که سر و صورت شان را با دستمال بسته بودند، داخل حویلی شدند و پسرم را با خود بردند. در این اثنا من فریاد کنان از داخل خانه به کوچه دنبال شان رفتم اما این ظالمان و خدا ناترسان مرا با قنداق تفنگ زدند، که با ضرب قنداق به روی زمین افتادم. دیگر به خود ندانستم. زمانی به هوش آمدم که تمام سر و صورتم به خون آلوده بود و نواسه ها و عروسم بالای سرم اشک می ریزند».
در حالی که از نگاه های این مادر قربانی فقر، گرسنگی و بی پناهی معلوم می گردید، با گلوی پر از عقده، به گفته هایش ادامه می دهد: «پسرم را با خود بردند اما تا امروز از او نه احوال زنده بودن اش را داریم و نه هم جسد وی را دریافتیم. آیا این ظالمان قابل بخشش و عفو هستند؟ چطور این ظالمان  را عفو نماییم؟ هرگز نه.
امروز درد بی سرپرستی و بی پناهی و خلاصه درد ناسوری را که در وجودم احساس می کنم، همه از آن روزی نشات گرفت که پسرم را بردند. پس شما قضاوت کنید چطور خون پسر بی گناه خود را ببخشم؟ همیشه دست دعا نزد پروردگار بلند نموده از خداوند نابودی این جنایت کاران را می خواهم».
آنچه را خواندید، گفته های یک مادر قربانی بود که پسرش در زمان جنگ های میان گروهی توسط افراد ناشناس از خانه برده شده و تا امروز از وی هیچ اطلاعی به دست نیاورده است. این مادر قربانی می گوید که هیچ گاهی این ظالمان را نمی بخشد.
 

 

دکمه بازگشت به بالا