از ورای دود و آتش (۳۷۴)

هنوز از پدرم اطلاعی ندارم
گزارش های را  که می خوانیم، سر گذشت های تلخ زندگی مردم اند. تمام راویان این داستان ها می گویند که تمام عاملین جنایت ها، با گذشت سال های زیاد از اعمال جنایت کارانه ی شان، هیچ گونه عذرخواهی از آن ها نکرده اند. این سخنان را از پسری جوانی می شنویم که می گوید: « خانواده ی بزرگی بودیم، اما با شروع شدن جنایت ها در جامعه، خانواده ی بزرگم را از دست دادم».

این جوان که هم اکنون مصروف کار و غریبی است، خاطرات گذشته اش را چنین بیان می دارد:» در شهر کابل زندگی می کردیم. در خانواده ی بسیار بزرگ که شامل کاکاهایم و یک عمه ام بود، یکجا زندگی می کردیم. زندگی ما بسیار به خوشی می گذشت. هر چند در آن زمان کودکی هفت ساله ای بیش نبودم اما باز هم خوبی های زندگی را در خانواده درک می کردم و می دانستم که همه با صمیمت و محبت زندگی می کنند. اما این آرامش زندگی ما زیاد دوام نکرد. پدرم مانند سایر مردان متدین و با دیانت بود و در یکی از نهاد های دولتی ایفای وظیفه می نمود. پدرم به مطالعه کتاب عشق و علاقه زیاد داشت. در خانه ی ما از هر گونه کتاب که می خواستی پیدا می شد. زیرا پدرم در خانه یک کتابخانه ی کوچک داشت و همیشه مردم برای مطالعه از این کتاب ها می بردند.
پدرم در آن زمان زیاد در مورد مطالعاتی که خودش داشت، برای ما حرف می زد، اما در آن موقع مفهوم حرف های پدرم را درست درک کرده نمی توانستیم و از طرف دیگر پدرم خودش نیز اکثر اوقات اگر در خانه هم می بود،  برای ما می گفت اگر کسی در پشت دروازه آمد و در مورد من پرسید، شما بگویید که پدرم در خانه نیست. با این حرف پدرم، احساس بدی پیدا کردیم، اما هر گز تصور نمی کردیم هر دروغ ما مساوی با از دست دادن پدرم می باشد. 
عصر یک روز دروازه ی ما تک تک شد. زمانی دروازه را باز کردم دو نفر که به  ظاهر مهربان معلوم می شدند، با لباس های شخصی که به تن داشتند نام پدرم را گرفته از من پرسیدند که در خانه است یا نه. اما چون قبلا از طرف پدرم تاکید شده بودکه برای هیچ کسی از بودن  پدرم در خانه چیزی نگوییم، همان حرف در یادم بود و برای آنها گفتم نخیر، پدرم خانه نیست. در این موقع فکر نمودم شاید کار درستی را انجام داده باشم. دوش کنان داخل خانه شده و به  پدرم اطلاع دادم؛ اما لحظه ای نگذشته بود که همان اشخاص با کارت دست داشته ی خود داخل خانه ی ما شدند و پدرم را با خود بردند. از این حادثه سال های زیادی می گذرد، اما از پدرم کوچکترین اطلاعی تا امروز به دست نیاورده ایم. با سقوط حکومت حفیظ الله امین،  خوش شدیم و فکر نمودیم شاید حالا بتوانیم از پدر گم شده ی خود اطلاعی به دست بیاوریم. مگر متاسفانه  ما هم در جمع سایر هم وطنان خود روز را در پشت دروازه های زندان شام نمودیم، و هیچ نشانی ای از پدرم به دست ما نیامد. مانند ما هزاران نفر در جستجوی گمشدگان، مقتولان و زندانیان خود در ماتم و عزا بودند».   
 آنچه را خواندید گفته های یک پسر قربانی بود که پدرش در زمان حکومت(…)لادرک گردیده و تا امروز از وی هیچ اطلاعی ندارند.
 

 

دکمه بازگشت به بالا