از ورای دود و آتش (۳۷۳)

بی کسی و تنگدستی های روزگار

روزهای سرد زمستان بود. همه ی ما انتظار آمدن برادرم را می کشیدیم، زیرا بعد از این که پدرم ما را تنها گذاشت و درگذشت، ما همه کودکانی بیش نبودیم و برادرم با هر کدام ما مانند پدر رفتار می نمود و هیچ گاهی کمبودی پدر را احساس کرده بودیم. ما دو خواهر و یک برادر بودیم. هر وقت و در هر شرایط به خواسته های ما لبیک گفته با پیشانی باز و گشاده با ما رفتار می نمود. اما این خوشی های زندگی ما دیری نگذشت که به غم مبدل گردید.

آری ! برادرم با وجود این که مکتب را ختم کرده بود، اما در هیچ یک از دوایر دولتی ایفای وظیفه نمی نمود. او پیشه ی آزاد داشت و با در آمد از این شغل اش زندگی متوسطی را پیش می بردیم. اما دیری نگذشت که منطقه ی ما درگیر جنگ های میان گروهی شد. همه همسایه های اطراف ما ا ز خانه های شان فرار نمودند که با این کار شان روحیه ی ما را هم ضعیف نمودند. ما نیز با جمعی از مردمان منطقه ی خود فرار نمودیم. این کار هم در وقت بسیار کم صورت گرفت. همه ی ما به طرف کشور همسایه که در آن زمان تمام بی جا شدگان سفر می کردند، رفتیم. مدتی را در آن جا سپری نمودیم. از این که با خود هیچ اسباب و لوازم خانه را نگرفته بودیم، برادرم خواست دوباره به وطن برگشته و بعضی از وسایل کار آمد را نیز باخود بیاورد، اما مادرم مانع رفتن اش در  آن شرایط شده زیرا از طریق رسانه های جمعی شنیده می شد که  جنگ بسیار شدید جریان دارد به خصوص در منطقه ای که ما زندگی می کردیم. برادرم قبول نکرد و گفت: بسیار زود بر می گردم.
بعد از رفتن برادرم، مادرم شب ها خواب نداشت، تا این که از مدت معینه ی که برادرم در مورد باز گشت خود گفته بود سپری شد. این بار تشویش و پریشانی مادرم زیاد گردید. در آن زمان مانند حال سیستم مخابراتی نبود و مجبور بودیم برای احوال گرفتن یک شبانه روز راه و یا هم اضافه تر را طی نماییم تا احوال صحتمندی دوستان خود را بگیریم. مادرم با وجود این که بسیار تکلیف شدید داشت با دوستان ما یک جا به طرف کابل در حرکت شد. اما این بار تشویش و پریشانی ما از دو جهت بود؛ یکی عدم معلومات در باره ی برادرم و دیگری از مادرم که او بیمار بود. زمانی که مادرم به کابل رسید و جویای احوال برادرم گردید، یکی از اقارب ما گفته بود که برادرم زمانی که به طرف خانه می رفت با اصابت راکت از بین رفته است. وقتی مادرم از شنیدن این خبر غم انگیز آگاه می شود، شب و روز را با یاد کردن از خاطرات برادرم؛ از این که در آخرین لحظات ندیده بود را  این که چه کسانی برادرم را به خاک سپردند سپری می کرد. مادرم بعد از مدت بسیار کوتاه این جهان را وداع نمود و ما را با یک عالم مشکلات و تنگ دستی های روز گار تنها گذاشت.  بی پناهی و زندگی فقیرانه را پشت سر می گذرانیم و هیچ گاهی هم خون ناحق برادرم را که عامل مرگ اش پرتاب راکت های جنایت کاران بود، نمی بخشم.
آنچه را خواندید، گفته های یک خواهر قربانی بود که در اثر جنگ های میان گروهی برادر و مادر خود را از دست داده است. وی اضافه می کند که: «هیچ گاهی قاتلین برادر خود را  نبخشیده و از دولت تقاضا دارد که در قسمت جنایت کاران هر چی عاجل تر جدی و قاطعانه عمل نماید.
 

 

دکمه بازگشت به بالا