از ورای دود و آتش (۳۷۲)

کاش مانع رفتن پسرم نمی شدم

به ادامه ی حکایت های پردرد و رنج قربانیان، باز هم قصه ای را می شنویم که دردها و رنج های مادری را بیان می کند که وی از خاطرات تلخ جنگ درد دل می کند. این مادر پیر که حتا توان گپ زدن را هم ندارد، حرف های ناگفته ی دل اش را برای چنین بیان می کند: «پسرم دهقان کار بود. او بالای زمین های که از مردم به اجاره می گرفت، کار می کرد و از همین طریق لقمه نان حلال برای کودکان اش پیدا می کرد.

وی از کار خود خوش بود. به نان شب و روز خود احتیاج نبودیم و همیشه شکر خدا را به جا می آوردیم. اما این ظالمان و غم آوران، جنگ را در شهر ما آغاز کردند؛ جنگی که پایانی نداشت و هر روز زد و خورد میان گروه ها صورت می گرفت. ما همه شاهد این صحنه ها بودیم.
پسرم یک روز تصمیم گرفت تا خانواده را جای دیگری انتقال دهد، اما من که نسبت به خانه، مال و اسباب دلبستگی زیاد داشتم، مانع این تصمیم پسرم گردیدم. او هم ناگزیر شد تا در خانه باشد. در روزی که جنگ شدید می گردید، پسرم نزد من آمده و می گفت: مادر جان! تو مانع فرار ما از منطقه و خانه شدی، اگر نه در چنین حالت هیچ گاهی زندگی نمی کردیم.
 اما من به این دلیل که با کدام حزب و گروهی ارتباط نداریم و کسی به ما کار ندارد، به زندگی خود در همان منطقه ادامه دادیم. حالتی رسید که هیچ راه فرار از وجود نداشت. پسرم بار بار گفته های مرا یاد می کرد که مانع رفتن شان گردیده بودم. خودم نیز اظهار پشیمانی می کردم. روزهای بدی را سپری نمودیم، حالت فقر، بی پناهی. اما گذشته از همه، چور و غارت را به چشم خود می دیدیم که صورت می گرفت.
 در یکی از روزهای که آفتاب در حالت غروب بوده و همه اعضای خانواده از ترس آمدن راکت، در زیرخانه ها پناه برده بودیم، ناگهان صدای انفجار به گوش ما رسید. پسرم گفت: معلوم می گردد که این راکت در نزدیکی ما اصابت کرده است. بعد از چند لحظه که فضا آرام تر به نظر می رسید پسرم گفت: می روم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است. هر چند مانع رفتن اش گردیدم اما قبول نکرد و گفت حال آرامی شده زود بر می گردم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که این بار صدای مهیبی که گوش از شنیدن آن کر می گردید، همراه با دود و خاک در زیرخانه رسید. همه ی ما از جا تکان خوردیم و کودکان به گریه و ناله آغاز کردند. من که از رفتن پسرم پریشان بودم، نام او را صدا می کردم و متوجه هیچ کسی دیگر نبودم. بعد از این که بوی باروت و خاک کم گردید، از زیرخانه خارج شدم که ناگهان چشمم به جسد آلوده به خون پسرم افتاد که کنار حویلی تکه و پارچه شده بود. آنگاه دیگر به خود ندانستم. همه جا در نظرم تاریک گردید. زمانی به هوش آمدم که کنار جسد پسرم قرار داشتم. عروس و نواسه هایم گریه و ناله می کردند. آن گاه من خود را ملامت می کردم و بار بار گفته های پسرم به یادم می آمد که او می خواست تا منطقه را ترک نماید، اما من مانع این کارش می گردیدم». در حالی که این مادر غم دیده با یاد آوری خاطرات تلخ اش اشک می ریخت به گفته های خود ادامه داد: «من آن روز  فاجعه بار و پر خاطره را ابدا فراموش نمی کنم و این قاتلان و غم آوران را که برای هر مادر غم از دست دادن جگر گوشه های شان را داده، نمی بخشم».
آنچه را خواندید گفته های یک مادر قربانی بود که پسر خود را در اثری جنگ های میان گروهی از دست داده است. وی می افزاید: « که هیچ گاهی خون ناحق پسر خود را نبخشیده و از دولت تقاضا دارد تا این ظالمان را به پای میز عدالت کشانیده و به سزای اعمال شان  برساند.
 

 

دکمه بازگشت به بالا