از ورای دود و آتش (۳۷۰)

غروب همیشگی ام را از یاد نبرده ام

ماه مبارک رمضان بود و نزدیکی های عید سعید فطر. ما همه انتظار داشتم پدرم از بازار بر گردد و برای ما لباس های نو بیاورد. هر لحظه از مادرم می پرسیدم که پدر. کی می آید. مصروف شانه زدن در قالین بود می پرسیدیم که چرا پدرم دیر کرد. اما مادرم که از کار زیاد خسته شده، بود، به ما می گفت : پسرم می آید، شاید موتر برایش پیدا نشده باشد.

روز های جنگ بود؛ روز هایی که هر لحظه ی آن برای ما خاطره بود. جنگ  میان دو گروه در منطقه در گرفته بود و چون آمد آمد روز های عید بود، آتش بس میان شان اعلان گردید و این یک فرصتی بود برای مردم بی چاره و بی گناه شهر کابل. ما هم از این آتش بس استفاده نموده و  خواستیم تجلیلی داشته باشیم از روز های خجسته ی عید رمضان. اما این ظالمان احترام و ارجی به این روز هم نگذاشته، راکت های کور شان را به شهر کابل پرتاپ نموده  و جان  هزاران مردم بی گناه شهر کابل را گرفتند.
در آن روز ما انتظار بازگشت پدرم را داشتیم و مادرم خسته و افسرده از کار زیاد قالین بافی، می خواست لحظه ای بیا ساید. آفتاب آهسته آهسته غروب کرد و تاریکی و سیاهی شب دمید. دروازه ی حویلی ما تک تک شد. همه خوشحال شدیم که پدرم آمده و دویدیم تا دروازه را باز نماییم. اما در آن هنگام تابوتی را دیدم که نمی دانستم از کی است. متوجه شدم همسایه های ما همه با چشمان پر اشک به ما نگریسته و اظهار تاسف می نمایند. مادرم که موضوع را پیشتر از ما دانسته بود، گریه و ناله می کرد و نام پدرم را به زبان می آورد و می پرسید این کودکان را به کی گذاشتی؟ برای این کودکان چه جواب بدهم که دیگر انتظار پدر را نداشته باشید. آنگاه دانستم که این جسد از پدرم است و  او دیگر زنده نیست تا برای ما لباس های نو بیاورد.
آری ! پدرم در میان دود و آتش جنگ های داخلی فدا شده بود و جسد او با سوغاتی های ما به روی زمین در خانه ی ویران شده ی ما افتاده بودند. آن و غروب  همیشه به خاطرم باقی است، که  قلب های پر از امید ما کودکان مظلوم را شکست. چنانچه درد و رنج یتیمی تا به حال در وجودم خنجر غم را فرو می برد. با احساس کودکانه ام، مصیبت بزرگی را به روی شانه هایم درک می نمایم، زیرا می دانستم از آن روز به بعد مادرم برای همیشه به خاطر به دست آوردن یک لقمه نان  شب و روز باید پشت کار گاه نشسته و قالین ببافد. اگر از من پرسشی شود که چرا درس و مکتب نخواندم با قلب شکسته و هزاران ناله و فریاد برای شان خواهم گفت که : خانواده ی من قربانی جنگ ها گردیده و من کوشش می نمایم تا مادر رنج دیده و غم کشیده ی خود را در زندگی کمک نموده و خواهران و برادر کوچکم که از نبود پدر اشک می ریزند سر پرستی نمایم و کشته شدن مظلومانه ی پدر بی گناه خود را هیچ گاهی فراموش نکرده و برای قاتلان اش نفرین می فرستم.
آنچه را خواندید، گفته های یک دختر جوان بود که پدر خود را  در جنگ های میان گروهی  از دست داده است.  این دختری جوان که فعلا یگانه نان آوار خانه اش می باشد، می گوید که  هیچ گاهی قاتلین پدر خود را نبخشیده و از دولت تقاضا دارد که هر چه عاجل تر در محاکمه آنها عمل نماید.
 

 

دکمه بازگشت به بالا