از ورای دود و آتش (۳۶۹)

 یک عمر احساس تنهایی و نا امیدی

از آن روز هایی یاد می کنیم  که کابل به ویرانه مبدل گردیده بود و چهار اطراف شهر را بوی و دود باورت گرفته بود. مردم با چهره های هیبت زده ی خود از یک نقطه به نقطه ی دیگر سرگردان و پریشان نقل مکان می کردند. هر کس کوشش می کرد تا خانواده ی خود را از شر این ظالمان و از اصابت راکت های کور نجات دهد.

 ما در افشار زندگی می کردیم. زمانی که منطقه ی ما  زیر شلیک راکت و توپ قرار گرفت، همه همسایه های چهار اطراف ما از خانه های شان فرار نمودند. تنها کسانی که در آن محل باقی مانده بودند، ما و چند خانواده ی محدود دیگر بودیم. جنگ روز به روز شدید شده رفت. در آن موقع هیچ فرصتی نبود تا لوازم و اسباب خانه را انتقال بدهیم، پس ناگزیر شدیم کودکان را صرف با یک جوره لباس به تن داشته ی شان از خانه کشیدیم. زمانی که از کوچه های خلوت می گذشتیم، صدای شلیک مرمی و اصابت راکت به گوش می رسید. بسیار با احتیاط کامل و بدون سر و صدا قدم می گذاشتیم. هنوز به جاده ی عمومی نرسیده بودیم که صدای بلندی از نقطه ی نامعلومی به گوش ما رسید که امر متوقف شدن را برای ما داد. همه ی ما با چهره های گرفته و پریشان در جای خود ایستاد شدیم تا این که چند مرد مسلح که صورت های شان با دستمال بسته شده بود، ما را تلاشی نموده و بعضی پرسش هایی از ما کردند. بعد از سپری شدن چند ساعت برای ما خانم ها امر شد که باید برویم، اما شوهرم و دو مرد دیگری را که از جمله همسایه های ما بودند، با خود نگه داشتند. هر چند التماس و زاری نمودیم، اما هیچ نتیجه ای نداد. ناگزیرا با کودکانم راهی منطقه ای شدم که نسبت به منطقه ی  ما از امنیت خوبتری برخوردار بود. به آن منطقه رسیدیم و در یکی از مساجد که در آن زمان مانند مکاتب و سایر جا های عام المنفعه برای مردم مهاجر و بی جا شدگان پناهگاه شده بودند رفتیم. من و  کودکانم روز و شب خود را در آن جا سپری می کردیم و هر روز انتظار رسیدن شوهرم را می کشیدم. زمانی رسید که آتش بس در منطقه ی ما بر قرار گردید و خواستم در آن محل بروم احوال شوهرم را بگیرم تا او خاطرم جمع گردد.
اما این بار دانستم که شوهرم دیگر زنده نیست، زیرا پیش از این که من و سایر مادران و خانم های که پشت گم شدگان خود پریشان و  سر گردان می گشتند، به آن محل برویم، از مرگ شوهرم برایم خبر دادند. شخصی که با او یکجا بوده، برایم گفت: در اثنای کندن سوف بودیم و این کار را توسط ما شب و روز انجام می دادند که ناگهان راکت در این محل اصابت کرد. شوهرت با چند مرد دیگر جان های خود را از دست دادند و در همین محل جسدهای شان را به خاک سپردیم. با شنیدن این خبر آسمان بزرگ بالای سرم چرخ زد. آنگاه احساس تنهایی نموده، دوباره با دل ناامید و جگر پرخون برگشتم».
آنچه را خواندید گفته های یک خانم قربانی بود که شوهر خود را در اثر جنگ های میان گروهی از دست داده است. وی اضافه می کند که هیچ گاهی خون شوهر بی گناه خود را نبخشیده از دولت تقاضا دارد که این قاتلین را به پای  میز واقعی عدالت بکشاند». 
 

 

دکمه بازگشت به بالا