از ورای دود و آتش (۳۶۸)

جواب رد به خواستگار و ناپدید شدن

 باز هم سر گذشتی  را می شنویم از آن روزی که  شهر کابل در آتش جنگ و وحشت می سوخت. از آن روزهای پر خاطره، سر گذشت های گوناگونی داریم که بیان آن دل هزاران سفر را به درد آورده و  احساس بد و نفرت مردم در مقابل ظالمان و جنایت کاران را گواهی می دهد.

آری ! امروز از زبان پدر بیماری که در بستر خوابیده و از درد و غصه ی زیاد شب ها ناله و فریاد می کشد، می‌شنویم.  این پدر غم دیده چه گناهی را مرتکب شده بود ؟ و آیا تا امروز کسی ناله و فریاد های این پدر را شنیده که چرا در بستر مریضی افتاده و روز و شب خود را با یاد آوای خاطرات یگانه دختر بیست و یک ساله‌ی خود سپری می نماید؟ پاسخ برای همگان معلوم و هویداست که تا امروز برای هیچ یک از این چنین آوازها گوش شنوایی پیدا نشده است.
از زبان خود این  پدر قربانی می‌شنویم که در بستر مریضی افتاده و با لحن و زبان گرفته و ریختن قطره‌های اشک چنین بیان می‌دارد: «دولت داکتر نجیب سقوط کرد و اطرافیان اش هر کدام شتافتند تا برای به دست آوردن قدرت جنگ کنند. شهر کابل و به خصوص منطقه‌ی کارته نو در آتش جنگ و قدرت‌طلبی‌ها می سوخت. یکی از بدبخت‌ترین باشندگان کابل من بودم که با یک دختر جوان و همسرم در خانه‌ی خود باقی مانده بودم. همه اطرافیان ما از خانه های شان فرار نموده بودند. منطقه ی ما در تقسیمات تنظیم ها به افراد ملیشه و حزب(…) رسیده بود و هر گروه طوری وانمود می کرد که در سقوط حکومت وقت نقش کلیدی و بارزی داشته است. اما من که در باره ی هر کدام این گروه ها شناخت داشتم، از جا به جا شدن پایگاه های شان سخت ناراحت و متاثر بودم. اما چاره ی برون رفت از این غم را پیدا نکرده بودم. همان تصوراتی که نسبت به این مردمان ظالم داشتم، به حقیقت پیوست». در حالی که غم از دست دادن دختر، اعضای بدن این پدر را از فعالیت باز داشته و فقط جسم بی حرکت او در بستر افتاده، از بار گاه ایزد متعال برای این ظالمان مرگ می خواهد و گفته های خود را ادامه می دهد :» دخترم که بیست و یک سال عمر داشت و در یکی از دوایر دولتی ایفای وظیفه می نمود، از طرف یکی از افراد بلند رتبه ای که در اطراف خانه ی  ما بودند، خواستگاری شد، اما نه مطابق به رسوم و عنعنات اسلامی و افغانی. این خواستگاری نبود، بلکه اخطار برای دخترم بود  تا او را به عقد خود در بیاورد. این خواستگاری از طرف دخترم رد شد، که با رد شدن خواستگاری بدبختی های زندگی ما آغاز گردید.
از آن روزی که دخترم می خواست از خانه به طرف وظیفه برود، تا حال نه احوال مرگ و نه هم اطلاعی از جسد وی داریم. مادرش از غم و درد جدایی دخترش روشنای چشم خود را از دست داد و با گذشت یک سال از غم و درد زیاد در گذشت. امروز که از آن حادثه ی پر درد و غم شانزده سال می گذرد، برای این جنایت کاران و غم آوران که به خاطر گرفتن قدرت دست به تجاوز، دزدی، غارت  و چور و چپاول زدند، نفرین  و نفرت  خود را نثار می کنم دست دعا نزد پروردگار بلند نموده جزای شان را از آن پروردگار می خواهم، نه از این دولت که گوش شنوا و وجدان بینا ندارد».
آنچه را خواندید، گفته های یک پدر غم دیده و قربانی بود که بدون کم و کاستی به نشر رسید، این پدر قربانی از دولت امید مجازات این ظالمان را ندارد، بلکه در بستر مریضی افتاده و دست بلند می نماید و سزای اعمال ظالمان را  از خداوند می خواهد».
 

 

دکمه بازگشت به بالا