از ورای دود و آتش (۳۶۶)

بی پناهی و بدبختی سرنوشت من است

زمانی که می خواستم از مادری کهن سالی که لباس های ژولیده به تن داشت، سوال هایی نمایم، خود را از من کنار گرفت و نخواست تا از وی چیزی بپرسم. اما بعد از چند لحظه دوباره به او نزدیک شده پرسیدم مادر جان می خواهم از شما سوالی داشته باشم، در مورد زندگی تان. در حالی که دانستم شنیدن  این سخن و پرسشم برایش اذیت کننده است، باز نخواستم که بیشتر زحمت  اش بدهم.

اما بعد از لحظه ای  متوجه شدم اشک چشمان اش را تر نموده و با چادری نازکی که در این هوای سرد به سر داشت، اشک چشمان‌اش پاک نموده، گفت: «پسرم از کدامین روز های بدبختی خود برایت قصه کنم، از روزهایی که دو نواسه و عروس جوانم با شکم های گرسنه روز را شام می کنند و یا هم از غم از دست دادن پسر غریب کارم؟ مرگ غم آور پسرم مرا به این حالت رسانده است». پرسیدم مادر جان پسر تان را چه شده؟ با ریختن اشک در حالی که از چهره اش بی روزگاری و بی پناهی و گرسنکی معلوم می گردید، به گفته‌هایش ادامه داد: «مادری رنج دیده‌ هستم. شوهرم که پیشه ی دهقانی داشت، در زمان جنگ های روس در شمالی زمانی که بالای زمین خود کار می کرد، کشته شد و من با سه کودکم که دو دختر و یک پسر بودند، زندگی را با همه مشکلات و تنگ‌دستی‌هایش سپری نمودم. اما هیچ گاهی پیش مردم دست دراز نکردم و با همه مشکلات روزگار مجادله کرده کودکانم را بزرگ نمودم و صاحب زن و فرزند کردم. اما طالع و بخت بد من از روز ازل در تقدیرم نوشته شده بود. پسرم غریب کار بود. او با کراچی دستی ای که داشت روزانه نفقه ی کودکان اش را پیدا می نمود. از زندگی خود راضی و خوش بود. طمع و توقع از مردم نداشت و همیشه کار و غریبی می کرد و یک لقمه نان حلال برای خانواده اش پیدا می کرد. اما این ظالمان و دشمنان مردم غریب، هیچ گاهی نخواستند تا مردم بیچاره و مظلوم با همان زندگی غریبانه ی خود یک لقمه روزی حلال را یک جا بالای یک سفره با خانواده خود صرف نمایند.
پسرم در یک حمله ی انتحاری که سال قبل در شهر کابل از طرف دشمنان مردم و وطن به وقوع پیوست، جان اش را از دست داد و برای همیشه مادر موی سفید سالخورده‌ی خود را با دو کودک اش تنها گذاشت». از سیمای این مادر غم دیده معلوم می گردید که غم از دست دادن پسر، او را به این وضعیت رسانده است. وی به روان و گفته های خود مسلط نبود؛ گاهی از غم فراق و دوری پسرش سخن می گفت و گاهی هم برایش دعا می کرد که بخیر به خانه بر گردد. دیدن و شنیدن این حالت برای هر شخص مایوس کننده است.
آنچه   را خواندید، به اساس گفته های یک مادر قربانی  تهیه شده است که پسرش را در یکی از حملات انتحاری در شهر کابل از دست داده است. این مادر درد و رنج دیده که غم از دست دادن پسرش او را به سرحد یک آدم روانی رسانیده، باز هم می گفت : « هیچ گاهی خون پسرم را نمی بخشم خدا جزایی این ظالمان را بدهد».

دکمه بازگشت به بالا