از ورای دود و آتش (۳۶۵)

تنهایی سرنوشت من است

از آن روز های سیاه زندگی خود برای تان قصه می کنم که جنگ های میان  گروهی بین دو حزب مختلف در منطقه ی پرنفوس شهر کابل، کارته نو، جریان داشت. مردم همه با سراسیمگی خانه های شان را ترک می نمودند؛ دار و ندار شان را رها نموده، پیر، جوان و کودک، همه در حالی کنار جاده و سرک روان بودند که هنوز هم سر و صدای شلیک مرمی و اصابت راکت به گوش می رسید.

خانواده ی ما هم در جمعی از بی جا شدگان بود. بدون این که لوازم خانه و یا هم لباس برای خود و کودکان خود گرفته باشیم، با احتیاط کامل و ترس زیاد منطقه را ترک کردیم. هنوز فاصله ی نه چندان زیادی را طی نموده بودیم که صدای راکت و دود همراه با بوی باروت که سخت اذیت کننده بود، بلند شد. همه مردمی که پای پیاده در گوشه و کنار سرک روان بودند، کوشش می کردند تا از این حالت خود را نجات بدهند.
شوهرم که کودک بزرگم را در بغل داشت، مرا صدا کرد تا خود را کمی گوشه نمایم که این که راکت دومی نیاید. هنوز سخن اش خلاص نشده بود که نا گهان صدای بسیار دلخراش و مهیبی که زمین زیرپای ما را تکان داد، بلند شد. همه مردم پراگنده شدند و سر و صدای کودکان و زنان بلند گردید. روشنی روز به تاریکی شب مبدل گردید. گلویم بسته شده بود نمی توانستم فریاد بکشم. هیچ چیزی را دیده نمی توانستم. تمام فضا از بوی باروت و دود آلوده شده بود. فقط صدای ناله و گریه آن هم بسیار آرام به گوشم می آمد، که گریه ی کودکان بود. همه ی این کودکان معصوم برای کمک مادر خود را صدا می کردند. حواسم را از دست داده بودم و گاهی به این  فکر می کردم که این حادثه در کجا رخ داده باشد و بر من چه اتفاق بدی رخ داده است. بعد از لحظه ای کاملا بی هوش گردیدم. زمانی به هوش آمدم که خود را در بستر شفاخانه یافتم، که همه ی کارکنان بالای سرم اظهار تاسف می نمودند. از آن ها پرسیدم شوهر و پسرم کجاست، لطفا آنها را برای من نشان بدهید! اما هر باری که من نام کودک و شوهرم را به زبان می آوردم، مسوولین شفاخانه برایم می گفتند: شما بسیار ضربه ی شدیدی به سر تان خورده اید، نباید این قدر حرف بزنید همه خوب هستند.  من با این حرف های دروغ مدتی را در بستر سپری نمودم تا این که دانستم این ظالمان و جنایت کاران شوهر و کودک معصوم و بی گناهم را از من گرفته اند. از آن روز به بعد در زندگی تنهای تنها شدم و خوشی را ندیدم. از نابه سامانی های روز گار و از بی سرپرستی و بی پناهی خود بار دوم ازدواج نمودم. اما این بار نیز با دو کودک خود در زندگی تنها شدم.
آنچه را خواندید، گفته های یک خانم قربانی بود که در اثر جنگ های میان گروهی شوهر و کودک یک ساله اش را از دست داده است. وی به گفته هایش می افزاید که هیچ گاهی خون شوهر و کودک معصوم و پاک خود را نبخشیده و از دولت تقاضا دارد که در قسمت به محاکمه کشانیدن این ظالمان و جنایت کاران جدی عمل نماید و به حرف های قربانیان گوش قرار دهد.
 

 

دکمه بازگشت به بالا