از ورای دود و آتش (۳۶۲)

بازوهای ضعیف و مسوولیت خانواده

در آن روز هایی که از هر طرف شهر کابل صدای شلیک مرمی و توپ و انداخت سلاح های ثقیله بلند می شد و مردم سرگردان و پریشان بودند، ما هم در جمعی از مردم برباد رفته ی این منطقه زندگی را با بسیار دلهره و پریشانی در زیر خانه ها سپری می کردیم.
جنگ شدید جریان داشت و همه مردم با چهره های پریشان، سراسیمه و هیبت زده از یک نقطه به نقطه ی دیگر در حال مهاجرت بودند.

کسانی خانه، مال و اسباب خود را گذاشته و آواره شده بودند، و کسانی هم که مانند ما جای و سرپناه نداشتند ناگزیر بودند به خانه های خود روز و شب سیاه را با وجود انداخت و اصابت راکت های کور سپری کنند.
در یکی از روز های که نسبتا آرام تر به نظر می رسید، برادرم که بیست سال عمر داشت، خواست برای خانواده مواد خوراکه که در آن روز های جنگ از مردم جنگ زده گرفته شده بود، بیاورد. مادرم بسیار اصرار نمود تا زودتر به خانه برگردد، زیرا همه ی مردم به جنگ خو گرفته بودند و از طرف دیگر آتش بسی که میان شان صورت می گرفت، می دانستیم که این وقفه برای حل مساله و صلح نبوده، بلکه برای اکمالات خود و انتقال جسد های شان می باشد.
برادرم از خانه رفت و من با مادرم تمام روز دست به دعا نشسته بار بار از خانه خارج می شدیم و انتظار آمدن برادرم را می کشیدیم. کم کم تاریکی شب فراه رسید. در این موقع پریشانی ما بیشتر گردید، اما باز هم من به مادرم خاطر جمعی می دادم که شاید به خاطر نبودن موتر، معطل شده باشد و نباید تشویش کنیم. اما در دل خود بیشتر از مادرم نگران بودم، زیرا می دانستم که مادرم تکلیف زیاد دارد و اگر من هم مانند او خود را پریشان نشان بدهم، مریض می‌شود. لحظه به لحظه به ساعت نگاه می کردیم و حالت مادرم خراب شده می‌رفت و می‌گفت: پسرم! گرسنگی را طاقت می کردیم، چرا او را گذاشتیم. گاهی هم خود را مقصر می‌دانست که نباید به وی اجازه رفتن را می‌داد. تمام شب را با گریه و ناله سپری کردیم، تشویش من هم به خاطر برادرم بود که چرا نیامد و هم به خاطر مادرم، زیرا او سخت بیمار بود. با این همه پریشانی‌ها روز بعد می‌خواستم مادر بیمارم را گرفته به جستجوی برادرم برویم که از طریق همسایه های ما احوال آمد که برادرم زخم شدید برداشته و در شفاخانه است. در این موقع نخواستم مادرم را از این موضوع آگاه نمایم و خودم به بهانه ی پالیدن اش، از خانه برآمدم. در مسیر راه با خود می گفتم باید برای برادرم بگویم که او از حالت مجروع شدن اش نباید به مادرم اطلاع بدهد، زیرا زیاد پریشان است و از طرف دیگر به شدت مریض می‌باشد. زمانی که به شفاخانه رسیدم مرا به جای دیگری بردند، جایی که در آن همه مردم بی گناه در بستر ها خوابیده بودند. کسی والدین اش بالای سرش اشک می ریخت. کسی هم بدون دریافت اقارب شان به خاک سپرده می‌شدند.
بلی ! جسد برادرم را در جمعی از هم وطنان بی دفاع و بی گناه ما که در جنگ های قدرت طلبی جان های شیرین شان را از دست داده بودند، دریافتم.
جسد برادر بیست ساله ی خود را که مادرم درانتظار آمدن اش بود، به خانه انتقال دادم. آنگاه بادیدن جسد برادرم، گریه و ناله های مادر بیمارم که از روز های بد روزگار و از فراق و دوری پدرم- که از آوان کودکی تنها گذاشته بود، آغاز گردید، اما این ناله و آواز کشیدن  مادرم مدت زیادی  دوام نکرد. مادرم نیز بعد از یک مدت کوتاهی در پهلوی برادرم به خواب ابدی فرو رفت. من با همه دشواری ها و مشکلات زندگی مجادله نموده و هر باری که آن حادثه ی تکان دهنده مرگ برادر و مادر بیمارم به یادم می آید، نفرین و نفرت خود را برای عاملان این جنگ ها بیان می کنم.
آنچه را خواندید، گفته های یک خواهر قربانی بود، که برادر جوان خود را در جنگ های میان گروهی از دست داده است. وی در گفته های خود اضافه می کند که  هیچ گاهی خون برادر و مادر خود را که عامل  مرگ شان جنگ های میان گروهی  بوده نمی بخشد و از دولت تقاضا دارد تا در قسمت به محاکمه کشانیدن جنایت کاران قاطعانه عمل نمایند.
 

 

دکمه بازگشت به بالا