از ورای دود و آتش (۳۶۱)

به برادرم وقت خداحافظی هم ندادند

قصه ای را که می خوانید حادثه ای است که همزمان با دگرگونی های سیاسی و نظامی بزرگی در  شهر کابل، زمانی که گروه های جنگی وارد پایتخت شده بودند، اتفاق افتاده است.  
«خانواده ی بودیم که به هیچ یک از حزب های سیاسی وابسته نبوده و فقط مصروف کار و غریبی خود بودیم . شب و روز برای به دست آوردن یک لقمه نان حلال برای کودکان خود تلاش می کردیم.

اما با سقوط حکومت داکتر نجیب و روی کار شدن رژیم نو در بین مردم حرف های شایع گردید که گویا  فلان شخص همسو با حکومت سابق و از جمله ی مخالفین  رژیم  نو می باشد. مردم اذیت و آزار می دیدند و از خانه های شان در نیمه ی شب و گاهی هم بدون این که خانواده های شان اطلاعی داشته باشند، به نقطه ی نا معلوم انتقال داده می شدند و بعد از مدت ها یا احوال صحتمندی و یا هم  خبر مرگ اش برای خانواده ی وی می رسید. 
برادرم در دانشگاه درس دینی می خواند و به هیچ یک از احزاب سیاسی وابستگی و دلچسپی نداشت. همیشه مصروف درس و تحصل خود بود. زمانی که  نیروهای متخاصم وارد شهر کابل گردیدند، بدون ملاحظه، مردم عادی و ملکی را به نام های مختلف از خانه های  شان می بردند و به هیچ کس رحم نداشتند.
در یکی از شب های ماه میزان بود که ما همه اعضای خانواده در خانه مصروف خوردن نان شب بودیم که ناگهان صدایی از دروازه ی حویلی ما شنیده شد. فکر می کردیم که با سنک و یا هم با چوب به دروازه محکم محکم زده می شود. پدرم از جایش  برخاست تا دروازه را باز نماید، اما برادرم برایش گفت : پدر جان بگذارید من بروم دروازه را باز کنم پیش از این که برادرم از اتاق خارج شود، مادرم از جای خود برخاست و گفت پسرم من هم همرایت می روم. در این وقت شب چه کسی بوده می تواند؟ اما برادرم مادرم را اجازه نداد که همرایش برود. خودش رفت و هنوز به دروازه ی حویلی نزدیک نشده بود که دوباره دروازه به شدت زده شد. برادر م دروازه را باز کرد. دفعتا متوجه شدیم که چند نفر سلاح به دست با سرو کله ی بسته شده بدون این که شناسایی شوند، داخل خانه شدند و کاغذی در دست داشتند. معلوم می گردید که کدام لیست نزد خود داشته باشند و روی همین لیست دست داشته ی خود اسم برادرم را گرفتند و با لحن خشن و اخطار آمیزی دستور دادند باید هر چه عاجل تر با آنها برود. اما برادرم دلیل گرفتاری خود را پرسید. بدون این که جوابی برای برادرم داده باشند، به لت و کوب وی آغاز کردند، که این کار شان از حوصله ی خانواده ی ما دور بود و مادرم به آنها گفت: آیا شما مسلمان نیستید که چنین برخوردی با ما می کنید؟
پسرم چه گناهی را مرتکب شده که شما او را با خود می برید. بدون این که سخنان مادرم را شنیده و یا به آن توجه کرده باشند، گفتند: وقت را تلف نکنید. با بسیار بی رحمی برادرم را فرصت خداحافظی با مادر و سایر اعضای خانواده نداده با خود بردند. از آن روز به بعد ما در جستجو و تلاش برادرم شدیم، تا از وی کدام اطلاعی به دست بیاوریم. اما با تاسف چند وقت بعد برای ما اطلاع داده شد که جسد نامعلومی دریافت شده است. زمانی که در آن محل رفتیم نظر به نشانی هایی که در آن جسد دیده می شد در یافتیم که برادرم  را با بسیار بی رحمی و با شکنجه ی زیاد از بین برده اند». 
آنچه را خواندید، گفته های یک خواهر قربانی بود که برادر خود را از دست داده است. وی می گوید که هیچ گاهی ریختن خون ناحق برادر خود را نمی بخشد و از دولت تقاضا دارد که هر چه عاجل تر در قسمت قربانیان که جگر گوشه های  خود را از دست داده اند، توجه کرده و اقدام نماید.
 

 

دکمه بازگشت به بالا