از ورای دود و آتش (۳۵۷)

 یک عمر در انتظار شوهر ناپدید شده
از آن روز هایی که تا هنوز گروه های جنگی وارد شهر کابل نگردیده بودند، اما با پرتاب نمودن راکت های کور شان مردم شهر کابل را به خاک و خون می کشاندند، برای تان قصه می کنم . در یکی از شب های که نسبت به شب های دیگر نسبتا آرام تر به نظر می رسید، با مشوره و مشارکت اعضای خانواده، به جمع آوری و مرتب نمودن بعضی از وسایل ضروری خانه شروع کردیم.
شوهرم برای انتقال کالا و اسباب خانه کمی دورتر از منطقه ی ما رفت تا موتری برای انتقال این اسباب پیدا نماید، که بعد از چند ساعت موفق به دریافت موتر بزرگ تر گردیدیم و تمام لوازم را درآن حمل نموده، راهی سفر به یکی از ولایات کشور که امنیت اش  نسبت به شهر کابل خوبتر بود، شدیم. زمانی که منطقه ی خود را ترک می نمودیم، صدای پرتاب راکت و هاوان شنیده می شد. حینی که لوازم خود را انتقال می دادیم، در مسیر راه متوجه شدیم که ما تنها نیستیم و مانند ما هزاران خانواده ی دیگر نیز سر گردان و پریشان هستند .
سر انجام ما همه اعضای خانواده با بسیار مشکلات و دشواری تمام در حالی که از هر نقطه صدای راکت و فیر مرمی به گوش می رسید، باز هم موفق گردیدیم از کابل بیرون شویم تا این که به منطقه ای که به دست یکی از گروه های دیگر بود. موتر ما را توقف دادند. شناسایی شان بسیار مشکل بود، زیرا سر و کله ی شان با دستمال پیچانیده شده بودند. آنها داخل موتر گردیده برای شناسایی از هرکسی پرس و پال می نمودند.
آنها از شوهرم در حالی که کودک کوچکم را در بغل داشت، پرسیدند: از کجا آمدید؟ و به همین شکل بعضی سوال های دیگری نیز کردند. که شوهرم در حالی که ترس در دل داشت، برای شان جواب می داد. در این موقع از طرف سرگروپ که بزرگتر از دیگران به نظر می رسید، دستور داده شد تا شوهرم را از موتر پایین کنند. اما من در حالی که یک جلد قرآن شریف را در بغل داشتم، نزدیک شده، بسیار عذر و زاری نمودم که شوهرم را کار نگیرید، من با شش کودکم  تنها هستم؛ شوهرم به کدام حزب سیاسی وابسته نیست. اما این مرد ظالم و خدا ناترس بدون این که به حرف های من گوش داده باشد و یا مجال داده باشد که سخنان ام خاتمه یابد، امر نمود تا شوهرم را از موتر پایین نمایند. هر چند من و کودکانم ناله و فریاد نمودیم، اما هیچ نتیجه ای به دست نیاوردیم . سفر خود را با مشکلات تمام پیش گرفتیم اما چند ماه بعد دانستیم که این جلادان زمانی که شوهرم را در مسیر راه از موتر پایین نمودند، همراه با چند تن دیگر گرفتار نموده و به محل نامعلومی انتقال داده اند. از آن روز به بعد حتا کوچکترین اطلاعی از شوهرم به دست ما نیامده و نه هم اطلاعی از محل شهادت و یا جسد وی داریم. من هیچ گاهی خون شوهر بی گناه خود را نمی بخشم. خداوند جزای این ظالمان را بدهد.
آنچه را خواندید، به اساس گفته های یک خانم قربانی ترتیب شده بود، که شوهرش ناپدید شده است. وی می گوید  که هیچ گاهی قاتلین شوهر خود را نمی بخشد و از دولت هم تقاضا دارد که این ظالمان را به پایه ی میز  عدالت بکشاند.

دکمه بازگشت به بالا