از ورای دود و آتش (۳۵۴)

فریادهای بی پاسخ

نخست از روز های خوشی هایم می خواهم برای تان آغاز کنم؛ از آن روز هایی که من با دو فرزند و شوهرم زندگی را با سرور و خوشی پشت سر می گذشتاندیم. اما هیچ گاهی، در خواب هم تصورش را نمی کردم بودم که چنین شود.
آری! سخنانم از آن روز های است که گروه های متخاصم وارد شهر کابل گردیده بودند. خانه ی ما که در کارته نو موقعیت داشت، در تقسیمات شهر ویران شده ی کابل به افراد ملیشه رسیده بود.

این گروه ها برای مردم منطقه چنین وانمود می کردند که در سقوط حکومت قبلی نقش کلیدی داشته و از طریق رادیو ها هم فرد اول شان را بنام(…) جنگی شناخته و در حاکمیت  و به قدرت رسیدن نقش بارزی داشته است. اما شوهرم که از قبل شناخت بیشتر از این گروه ها داشت، از آمدن این ها در جوار تپه ای که در نزدیکی خانه ی ما موقعیت داشت، سخت پریشان و متاثر گردید. کسانی که مانند ما با این مردم شناخت داشتند از خانه های شان فرار نمودند.
اما بسیاری از مردم بی دفاع و غافل از همه چیز به این امید و باور بودند که دیگر جنگ نمی شود. نظر به خواست شوهرم من با کودکانم بعضی از وسایل خانه را گرفته به طرف خیرخانه که خانه ی برادر شوهرم بود، روان شدیم. هنوز چند روز را در آن جا سپری نکرده بودیم که خبر شدیم اختلافات بین دو گروه متخاصم در منطقه ی ما درگرفته است. این جنگ مردم منطقه را که در گذشته فکر غلط بر سر شان بود، دور نموده و همه ی مردم مانند ما  خانه های شان را ترک کردند. هنوز از رفتن ما به منطقه ی خیرخانه یک هفته نگذشته بود، که راکت های کور در همان منطقه که از امنیت خوبی برخوردار بود، اصابت نمود.
یک روز، زمانی که می خواستم نان چاشت را صرف نمایم، صدای مهیبی که همه جا را تکان داد، به گوشم آمد. فضای خانه را دود و بوی باروت فراگرفته بود. هیچ کس را دیده نمی توانستم و گلویم خفه شده بود، نمی توانستم فریاد نمایم. به مشکلی ناله و فریاد می زدم و دیوانه وار نام کودکان و شوهرم را می گرفتم اما از هیچ کدام شان جواب نگرفتم. بعد از لحظه ای که دود و خاک کم گردیده بود، متوجه شدم شوهرم کنار اتاق افتاده و تمام بدن اش خون آلود است. آن گاه گریه و ناله ی کودکانم را شنیدم که مادر مادر صدا می کردند. در حالی که هر دو کودکم را که زخم برداشته بودند. در آغوش گرفته بودم، فریاد و ناله می کردم. اما وقت گذشته بود، زیرا شوهرم با اولین پارچه ای که در قلب اش اصابت نموده بود، جان داده بود. ما از ترس جنگ همه دارایی خود را رها نموده از خانه های خود فرار کردیم اما باز هم راکت ما را نگذاشت و  شوهرم را از من گرفت.
آنچه را خواندید، گفته های یک خانم قربانی بود که در اثر جنگ های میان گروهی شوهر خود را از دست داده و این خانم می گوید که هیچ گاهی خون شوهر خود را نبخشیده و از دولت تقاضا دارد که این جنایت کاران را به محاکمه بکشاند.
 

 

دکمه بازگشت به بالا