از ورای دود و آتش (۳۵۳)

وقتی انسان مرگ را آرزو می کند
به سلسله گزارش‌های قبلی، داستان امروز حکایت رنج و غم‌های پدری است که قلب‌اش آگنده از خاطرات تلخ جنگ‌ها است.  او خود چنین قصه می‌کند: «از روزگار خوبی بر خوردار بودیم. در یکی از وزارت خانه های دولتی ایفای وظیف می نمودم و با معاش ناچیزی که ماه وار می گرفتم، قناعت داشته و شکم کودکانم را با آن سیر می کردم. از یک طرف جنگ و از طرف دیگر سردی هوا  برای مردم شهر کابل سخت آزار دهنده گردیده بود. با آغاز جنگ ها، معاش ناچیزی که از دولت می گرفتیم، هم قطع گردیده بود. هر روز باید  به وزارت خانه مراجعه می کردیم تا از معاش ماه های قبل خود چیزی به دست بیاوریم.
یک روز خانمم برایم گفت: امروز در خانه برای پختن هیچ چیزی باقی نمانده و از طرف دیگر پول هم نداریم، برو شاید برایت معاش بدهند. با وجودی که خودم می دانستم رفتن من بی فایده است و مانند سابق به وعده های دروغین امروز و فردا برای ما معاش نمی دهند، اما باز هم برای این که گریه و ناله‌ی کودکانم را نبینم، از خانه بیرون شدم. در راه با پای پیاده روان بودم. در منطقه ای که ازدحام مردم بیشتر از همه نقاط دیگر است رسیدم و به فکر این بودم که اگر دوباره دست خالی به خانه بر گردم، بالای کودکانم چه خواهد گذشت. در راه روان بودم که ناگهان صدایی که با شنیدن آن گوش ها ناشنوا می گردید، بلند شد. همه جا در نظرم تاریک گردید، به شدت به روی زمین غلطیدم و فضا چنان تاریک و خاک آلود گردیده بود که هیچ کسی را دیده نمی توانستی.
فقط صدای ناله و فریاد زنان و کودکان، آن هم بسیار آهسته به گوشم می آمد. برای چند لحظه بدون این که دانسته باشم که چه اتفاق بدی رخ داده است، از خود بی خود شدم. زمانی به هوش آمدم که کمی روشنی را دیده می توانستم به خود قوت داده خواستم خود را از زمین بلند کنم، اما متوجه شدم تمام لباس هایم خون آلود و پاره شده اند.
باز هم به خود قوت داده حرکت نمودم اما این بار درد و سوزشی در وجودم احساس نمودم. دیگر نتوانستم خود را بلند نمایم. زمانی که به هوش آمدم خود را در بستر شفاخانه یافتم که همه گریه می کردند. با به هوش آمدن من، کودکان و خانمم احساس خوشی نمودند و شکر زنده بودن مرا می کشیدند. زمانی خواستم از کودکانم، بخشش بخواهم که من برای شان نتوانستم نان تهیه کنم، متوجه شدم که یک دست و یک پایم قطع گردیده اند.
آن گاه از هوش رفته، بعد از ساعت ها که در اثر توجه و کمک مسوولین دوباره به هوش آمدم، از خداوند برای خود مرگ خواستم. از این زندگی که سال ها است بار دوش خانواده گردیده ام، برایم مرگ بهتر بود.
امروز که سال هاست از این حادثه می گذرد، ما زندگی را با مشکلات تمام سپری می نماییم. تا حال هیچ مرجعی به ما کمک نکرده است. از دولت خواهش دارم تا به حال ما معلولین و معیوبین که در اثر جنگ های خانمان سوز به این حالت رسیدیم، توجه و کمک نماید».
آنچه را خواندید گفته های یک پدر معیوب بود که در اثر جنگ های میان گروهی یک دست و یک پایش را از دست داده و از دولت تقاضای کمک و همکاری  می کند.

دکمه بازگشت به بالا