از ورای دود و آتش (۳۵۲)

زندگی در زیر خیمه ها در سرمای زمستان

زمستان و سردی هوا برای همه دشواری ها و مشکلات خاص خود را دارد، اما این سردی بیشتر از همه زندگی مردمی را که در زیر خیمه ها و خانه های گلین زندگی می کنند، تهدید می کند. در این خیمه ها و خانه های گلی بیشترین اشخاصی که در اثر بمباران نیرو های بین المللی از خانه های شان بی جا شده اند، زندگی می کنند که همه خیمه ها آگنده از بوی، نم و رطوبت اند. وقتی خواستم از زیر این خیمه ها دیدن نمایم، متوجه شدم کودکان با بدن و پای های  برهنه در کنار خیمه ها نشسته و مصروف بازی های کودکانه ی شان هستند.

وکسی هم در حال انتقال بشکه های آب و یکی هم در حال بر افروختن آتش با هیزم ناچیز بود. خواستم با خانمی که ظرف شکسته و ریخته ای را می خواست شستشو نماید،  صحبت نمایم. سلام دادم و اجازه ی داخل شدن را به زیر خیمه های که از تکه های پاره پاره جور شده بود، گرفتم. برایم اجازه داد و با بسیار خوشی از من استقبال نمود. خواستم در مورد این که چرا از خانه و قریه های شان فرار نموده و به این جا آمده اند، سوال نمایم که خودش نخست  از روزهای خوشبختی و آرامی زندگی اش آغاز نمود گفت :» شوهرم زراعت پیشه بود. از زندگی خوبی برخوردار بودیم. همه مردم، زن و مرد  قریه مصروف کشت و زراعت خود بودند، زیرا در قریه ی ما اکثر مردم پیشه ی دهقانی داشتند.
اما با آمدن نیرو های نظامی بین المللی زندگی مردم قریه دگرگون گردید. در اوایل مردم فکر می کردند که نیرو های خارجی به مردم عام قریه کدام آسیبی نمی رسانند و صرفا هدف شان سرکوب نمودن دشمنان هست. اما بعد ها دیده شد که نیرو های خارجی بدون این که عوامل جنگی و جنگ را در نظر گرفته باشند، بالای خانه های مردم بیچاره که هیچ کدام شان به هیچ یک از گروه های سیاسی وابسته نبوده و صرفا مصروف کار، غریبی و پیدا نمودن روزی حلال برای کودکان خود بودند، توسط طیاره های شان قریه ی ما را بمباران کردند. در این حملات خواهرم و عروس اش که در خانه نشسته بودند، بدون این که  دانسته باشند  چه گناهی را مرتکب شده اند، زیر انبار گل و خاک خانه گردیدند. به یک چشم زدن در تمام قریه بوی باروت و دود بلند شد. صدای فریاد و ناله ی کودکان در همه دره ها پیچیده بود. از هر طرف وحشت می بارید. مردم خانه های شان را ترک نمودند، و فرصتی برای به خاک سپردن اجساد نبود. صرفا جسد خواهرم و عروس اش را در یک فاصله ی کمی پیدا نمودیم و بدون کدام مراسم و یا هم کفن، با لباس های خونین شان به خاک سپردیم و راهی مرکز شهر گردیدیم». در حالی که این خانم چشمان پر اشک اش را پاک می نمود، گفت: «امروز در حالت بسیار بدی زندگی خود را زیر این خیمه ها سپری می نماییم و از دولت تقاضا داریم تا در قسمت ما بی جاشدگان چشم هایش بینا باشد. و عدالت شان مانند خواهر و سایر مردگان ما نمرده باشد».
آنچه را خواندید، به اساس گفته های یک خانم بی جا شده از ولسوالی سنگین بود که  در آرزوی کمک و همکاری دولت  می باشد.
 

 

دکمه بازگشت به بالا