از ورای دود و آتش (۳۵۱)

حدس و گمانم به واقعیت تبدیل شد

در دشت برچی کابل زندگی می کردیم. وضع اقتصادی ما بد نبود. تازه عروسی کرده بودم. شوهرم کلان خانواده بود و در دوران کودکی پدرش را از دست داده بود و خودش برای هشت تن از اعضای خانواده خرچ و خوراک  تهیه می کرد. با وجود این که تحصیلات خود را ختم کرده بود، اما در دوایر دولتی وظیفه اجرا نمی کرد و با برادران خود یکجا مصروف دکان داری بود.
دیری نگذشت که جنگ های میان گروهی در شهر کابل آغاز گردید. با آغاز جنگ ها کار و بار مردم در بازارها فلج گردید. قیمت مواد ارتزاقی بسیار بلند رفت و از طرف دیگر مردم در محاصره ی اقتصادی قرار گرفته بودند.

شوهرم موادی را که در دکان داشت، با استفاده از وقت در خانه آورد، چون شرایط جنگی بود و احتمال زیاد می رفت  که بازار و دکان ها چور و چپاول گردند و به همین لحاظ او نیز موادی را که در دکان داشت، به خانه انتقال داد. بعضی از همسایگان و نزدیکان آمده از خانه مواد خوراکی برای خود خریداری می کردند. این کار نیز خالی از خطر نبود. من هر روز برای شوهرم می گفتم که شاید فروش مواد اولیه در خانه برای همسایه ها مفکوره های بدی ایجاد کند و به ضرر ما تمام شود، اما هیچ گاهی شوهرم این حرفم را قبول نکرده و در جوابم می گفت، که چور و چپاول نکردیم، مواد از دکان خود آوردیم، پس به فروش می رسانیم. با این حرف ها من هم احساس آرامش نموده، برای اشخاصی که ضرورت داشتند در مقابل پول مواد  می دادم. این کار را که من خالی از خطر ندانسته بودم، همان طور بود. در یکی از شب های سرد زمستان همه از شدت سردی  هوا می لرزیدند و از طرف دیگر جنگ و آمدن چرخ بال ها مردم را اذیت می کرد که دروازه ی ما به شدت تک تک شد. ما همه اعضای خانواده در اتاقی که گرم بود، نشسته بودیم. برادر شوهرم که کوچکتر بود، از خانه بیرون شد تا دروازه را باز نماید، اما من برایش گفتم، اول باید پرسان کنی که در این ناوقت شب کی خواهد بود. شوهرم در جوابم گفت شاید کسی برای گرفتن مواد آمده باشد. به همین حدس و گمان برادر شوهرم دروازه ی حویلی را باز نمود. به مجرد این که دروازه را باز کرد، چند نفر که سلاح در دست داشتند و سر وکله ی شان با دستمال پیچانیده شده بود، داخل حویلی شدند و بعد داخل اتاقی که همه ی ما در آن نشسته بودیم گردیدند. هنوز سخنی از دهن بیرون نکرده بودیم تا بپرسیم شما کی هستید و چی می خواهید، این اشخاص با لحن زشت درحالی که شوهرم را دشنام می‌دادند، امر نمودند که از خانه خارج شود. من فریاد کردم که به چه خاطر و به کدام جرم شما شوهرم را با خود می برید. در جوابم در حالی که تفنگ بر دست داشتند، گفتند: شما مواد خوراکه برای دشمنان توزیع می‌کنید. با شنیدن این حرف، همان حدسی را که نسبت به کار شوهرم داشتم، دریافتم. هر چند عذرخواهی نمودیم اما هیچ نتیجه ای نداشت. شوهرم را با خود بردند. دو روز پس جسد شوهرم را در حالی که با بسیار بی رحمی به تمام اعضای بدن اش شلیک شده بود، درنزدیکی خانه ی  خود یافتیم. من هیچ گاهی قاتلین شوهرم را نمی بخشم و از خداوند استدعا می‌کنم که آنها را به جزای اعمال شان برساند.
آنچه را خواندید، گفته‌های خانمی بود که قربانی جنگ‌ها شده و در زمان جنگ‌ها شوهر خود را از دست داده است.
 

 

دکمه بازگشت به بالا