از ورای دود و آتش (۳۵۰)

پدری که از فراق پسر به سرطان مبتلا شد

سخنانم از آن روزهای است که تا هنوز گروه های جنگی داخل شهر کابل نگردیده بودند، اما با پرتاپ راکت‌های کورشان جان هزاران تن از مردم بی دفاع ملکی شهر کابل را می‌گرفتند. در خانه ی پدر شوهرم که در شهر کهنه موقعیت داشت، زندگی می کردیم. یک روز صبح زمانی که پسرم می‌خواست مکتب برود، از خانه بیرون شد و من مصروف آماده کردن صبحانه برای سایر اعضای خانواده بودم. صدای انفجار بلند شد که با بلند شدن این آواز تمام شیشه های خانه شکست و خاک از هر گوشه ی اتاق بلند شد.

من فریاد کنان در اتاقی که کودکانم بودند، رفتم. فضای خانه چنان مملو از غبار آلوده با دود و خاک بود که هیچ کس دیده نمی شد. با صدای بلند نام هریک از  کودکانم را می گرفتم. بعد از لحظه ای صدای گریه و ناله به گوشم آمد که مادر صدا می کرد. به همان منطقه خود را رساندم و متوجه شدم که هر دو کودکم از شدت ترس تمام اعضای بدن شان می لرزید. هر دوی شان را در آغوش گرفتم و در حالی که اشک ریختن برایم مجال سخن گفتن نمی داد، نزد پروردگار دست بلند کرده شکر کشیدم که کودکانم زنده و سلامت هستند؛ اما  غافل و بی خبر از همه چیز بودم. با هر دو کودکم از اتاق خارج شدم و درحال جمع آوری شیشه های شکسته و ریخته‌ی اتاق بودم که سرو صدا از بیرون به گوشم آمد. فکر نمودم شاید کدام همسایه زخمی شده باشد، زیرا راکت در جوار خانه ی ما اصابت کرده بود و از شدت انفجارش تمام خانه ها  تکان خورده و شیشه ها ریختند. در حالی که هر دو کودکم را در بغل داشتم، از منزل بالا پایین شدم تا بدانم در بیرون چه اتفاقی افتاده است. تا هنوز از حویلی خارج نشده بودم که همسایه‌ها را در داخل حویلی  دیدم که هر کدام شان با پریشانی و هیبت زده به من نگاه می‌کنند. تا آن لحظه هم  هیچ چیزی را درک نکرده بودم و فکر می‌کردم شاید برای این پرسش آمده باشند که انفجار راکت به ما کدام آسیبی نرسانده باشد. به آنها نزدیک شدم و ناگهان متوجه جسد پر خون پسرم شدم که در آغوش یکی از همسایه‌های ما بود. در آن وقت دیگر به خود ندانستم. زمین زیر پایم لرزید و آسمان بزرگ بالای سرم چرخ زد. زمانی به هوش آمدم که همه ی مردم در حویلی ما جمع شده و  اشک می ریزند. من در کنار جسد پر خون پسرم بودم. کتاب های پر خون و پاره شده‌ی پسرم را به چشمان خود گرفته فریاد می کشیدم. بعد از مرگ پسرم شوهرم از فراق درد بی درمان پسرش به مرض سرطان سر دچار گردید و در گذشت.
آنچه را خواندید، گفته های یک مادری قربانی بود که پسر جوان خود را در اثر اصابت راکت در زمان حکومت داکتر نجیب از دست داده است. وی در گفته هایش اضافه می دارد که» هیچ گاهی خون پسر جوانم را نمی بخشم تا زمانی که این جنایت کاران به محاکمه کشانیده نشوند».
 

 

دکمه بازگشت به بالا