از ورای دود و آتش (۳۴۹)

جنگ و شب سرد زمستان

این بار داستان رنج‌های دختر جوانی را می‌شنویم که در ایام کودکی پدر خود را در جنگ های میان گروهی از دست داده است. او خاطره ی تلخ زندگی فراموش نا شدنی خود را چنین حکایت می نماید: «پدرم پیشه ی آهنگری داشت. ما  از سال‌های مدیدی در کوچه‌ی آهنگری که در ساحه‌ی شهر قدیمی کابل موقعیت داشت، در یک خانه‌ی کهنه و قدیمی که از پدرکلان های ما به ارث مانده بود زندگی می کردیم.

در آن ایام تمام شهر کابل و خصوصا منطقه ی شهر کهنه کابل به مرکز  زد و خورد های مسلحانه و نقطه ی تقابل گروه های متخاصم که برای به دست آوردن قدرت می،جنگیدند، مبدل شده بود. ملیشه ها و برخی از جناح های شامل در قدرت با هم در نبرد بودند. مردم ملکی و بیچاره در مرکز درگیری ها، مورد هر نوع تجاوز و تهدید قرار میگرفتند. تصادفا هر روزی که می گذشت به شدت و اوج گیری این منازعات افزوده می شد. و در یکی از شب های سرد زمستان کوچه ی آهنگری شاهد بر بادی کامل منطقه بود.  شبی سرد زمستان بود که  هردو جناح به حدی با هم درگیر شدند که از اثر استعمال اسلحه ی ثقیل و خفیف آنان،  همه خانه های  منطقه ی ما  که از گل ساخته شده بودند، فرو ریخت و همه چیز از هم متلاشی شده و بسیاری هم در آتش جنگ سوختند.
در آن شب  فراموش ناشدنی، لحظاتی که جنگ اوج گرفته بود، من هنوز کودکی بیش نبودم، اما شاهد  زخمی شدن دو تن از اعضای خانواده‌ی خود بودم. در آن وضعیت به مشکل از خانه بیرون شده به سوی نقطه‌ای نا معلوم حرکت کردیم، و بعد از این که به جمع سایر بی جا شدگان در یک تعمیر دولتی که در شمال شهر موقعیت داشت،  موقتا جا به جا شدیم، فردایش پدرم برای ملاحظه‌ی خانه و کشیدن برخی اموال و اثاثیه باقی مانده از زیر آوار، به منطقه رفت، که بازهم در گیری آغاز شد و او نتوانست از آن جا جان سالم بدر برد. آری ! او شهید شد و ما نیز به هیچ چیزی از  اموال خانه‌ی خود دست نیافتیم. همه چیز را ملیشه‌ها با خود برده بودند. من از آن سانحه ی بد شوک دیده ام و عاملین آن را نفرین گفته و هیچ گاهی آن ها را نمی بخشم».
آنچه را خواندید، گفته های یک دختر قربانی بود که پدرش را در جنگ های میان گروهی از دست داده است. وی در گفته های خود می افزاید که هیچ گاهی عاملین آن حادثه را نبخشیده و از دولت خواستار به محاکمه کشانیدن شان می باشد.
 

 

دکمه بازگشت به بالا