از ورای دود و آتش (۳۴۷)

دخترم دیگر به خانه برنگشت

دخترم با چشمان سیاه و جذاب اش برایم چراغ و آتش زندگی می داد و من و کلبه ی ویرانه و تاریکم را روشنای می بخشید. همیشه در لبان اش خنده و سرور دیده می شد. دخترم آموزگار بود و برای نونهالان کشور درس محبت می داد و همیشه در این فکر بود تا شاگردان اش از وی چیزی بیاموزند. با مردم سلوک و روش نیک و حسنه داشت، این روش را با همه ی مردم وشاگردان خود داشت. با عشق سرشار به مسلک خود درس محبت، صداقت و اخلاص می داد.

دخترم بسیار با شاگردان اش مهربان بود. از پول معاش خود برای شاگردان خود لباس، کتابچه و قلم می خرید، و همیشه دست نوازش بر آنان می کشید.
در روز معلم غرق گل می شد و با لبان پر خنده گل ها را به خانه می آورد، اما افسوس این شگوفه ی پر گل و ثمر، برای همیشه خاموش گردید. دخترم در اثنای باز گشت از مکتب به طرف خانه مورد اصابت راکت کور دشمنان وطن و مردم قرار گرفت. او دیگر زنده نبود، تا برای نو نهالان  درس بدهد. دیگر زنده نبود تا در روز معلم پر از گل گردد. این بار گل های زیادی برای خانه ی نو ش تهیه شد، برای آن خانه ای که دیگر از آن باز نگشت و برای شاگردان اش درس نداد.
آری ! با وجودی که از حادثه ی المناک دخترم سال های زیاد می گذرد، اما یک لحظه هم از خاطرم دور نیست. با مرگ دخترم، مادرش نیز از غم و غصه های زیاد  به مرض سرطان سر دچار گردید؛ سال اش را تکمیل نکرد و  ما را تنها گذاشت و در گذشت. من که یک پدر رنج  دیده و غم کشیده هستم، هیچ گاهی مرگ دختر جوانم را فراموش نکرده، برای عاملین این حادثه نفرین و نفرت خود را نثار می دارم و همیشه دست دعا نزد پروردگار بلند نموده می خواهم تا جزای این ظالمان و خدا ناترسان را بدهد که مانند من هزاران مردم دیگر را به غم و ماتم کشانیده اند.
آنچه را خواندید گفته های یک پدر رنج دیده قربانی بود که دختر جوان آموزگارش را در اثر اصابت راکت از دست داده است. این پدر قربانی در ادامه ی گفته هایش می گوید که هیچ گاهی خون دختر خود را نبخشیده، از دولت تقاضا دارد تا این جنایت کاران را به میز عدالت کشانیده محاکمه نماید.
 

 

دکمه بازگشت به بالا