از ورای دود و آتش (۳۴۶)

روز عید برایم خاطره تلخی را در پی دارد

از   روزهای   اول
خوشی‌های زندگی خود برای‌تان قصه می کنم؛ از آن روزهای که در خانواده ام با سه کودک و شوهرم زندگی خوشی را سپری می نمودم؛ از آن روزهای که همه اعضای خانواده آمدن روز های خجسته ی عید را استقبال می نمودیم.
شوهرم در یکی از دوایر دولتی ایفای وظیفه می‌نمود. در زندگی مشترک خود خوش و آرام بودیم اما این خوشی های زندگی ما یک باره واژگون گردید. روزهای عید بود. از روزهای مبارک مردم که در هر سال، به اندازه‌ی توان و قدرت اقتصادی خود تجلیل به عمل می‌آورند. من هم برای شوهرم گفته بودم که حین بازگشت از کارش بعضی مواد  خوراکه و میوه ی عیدی را خریداری نماید و خودم با کودکانم مصروف پاک کاری و آمادگی روزهای عید بودم.

دختر بزرگم که شش سال عمر  داشت، از پدر خود خواسته بود تا نظر به خواست خودش لباس های نو برایش خریداری کند و بی صبرانه انتظار بازگشت پدرش را در کوچه داشت. هر بار او  را صدا می‌کردم که دخترم بیا خانه، هر زمانی پدرت آمد، لباس‌های دلخواه‌ات را می‌آورد، اما او قبول نکرده، می گفت: نی مادر جان چرا پدرم دیر کرد. زمانی که می خواستم دخترم را از بیرون به داخل خانه بیاورم، متوجه شدم همسایه های ما با چهره های وحشت زده و پریشان با هم جمع شده بین هم صحبت های خاموشانه می کنند. اما من نخواستم مداخله نمایم. زمانی که می خواستم داخل حویلی شوم، دخترم گفت : مادر جان همسایه های ما می گفتند در بازار راکت آمد. با شنیدن این حرف دلم بی قرار گردید و با خود گفتم خدا نکند که چنین کاری رخ داده باشد. باز خود را به کار های خانه مصروف کردم اما هر لحظه احساس ناراحتی و پریشانی می کردم.  هر گاه می‌خواستم  به کار خود ادامه بدهم، دلم گواهی بدی می‌داد و فکر می کردم کدام اتفاق بدی رخ داده باشد. دلم می لرزید و دستانم حرکت نداشت تا کار خود را تمام نمایم. باز زیر زبان خاموشانه برای این که کودکانم ندانند، می‌گفتم خدا نکند که کسی در این راکت از بین برود. اما چنین دعاها هیچ گاهی قبول نشده بود.
بلی! در همین حادثه‌ی اصابت راکت در نقطه‌ی پر ازدحام شهر و در روزهای نزدیک عید قربان که همه مردم مسلمان این روز خجسته را با شور و شوق تجلیل می نمایند و همه در بازار ها مصروف خریداری جنس بودند، مردم بی گناه شهر کابل را مانند من  و هزاران مردم دیگر  به ماتم نشاند. شوهرم در همین حادثه در زمانی که راکت از نقاط مختلف بالای مردم بیچاره شهر کابل اصابت می کرد، جان خود را از دست داد و چشم امید کودکانم را، آن چشمی را که  انتظار پدرشان بود، برای همیشه نا امید ساخت. آنها دیگر در انتظار لباس نو و میوه ی عید نمی باشند و هر زمانی که از روز های مبارک عید مردم استقبال می نمایند، من به یاد همان حادثه المناک شوهرم می افتم و به یادم می آید که کودکانم چطور انتظار لباس نو را داشتند.
آنچه را خواندید، بر  اساس گفته های یک خانم قربانی ترتیب شده بود که شوهر خود را در اثر جنگ های میان گروهی از دست داده است. وی اضافه می دارد که  «هیچ گاهی خون شوهر خود را نبخشیده از دولت تقاضا دارد تا برای این  قاتلین جزای سنگین داده شود».
 

 

دکمه بازگشت به بالا