از ورای دود و آتش (۳۴۳)

در جویای گمشده

باز هم سرگذشت زندگی خانم جوانی که عمر خود را در انتظار شوهر خود گذشتانده و تا امروز هم چشم به راه شوهر، پدر یگانه فرزند خود که نشانی ازدواج شان بوده، می باشد. از زبان خود این خانم می شنویم که چنین قصه می‌کند: «در آن دوران که گروه های بنام خلق و پرچم حاکمیت و قدرت را به دست داشتند، با پسر کاکایم که دانشجوی دانشگاه کابل بود، عروسی کردم. زندگی مشترک خود را با یک عالم امید و آرزو آغاز کردیم. اما این خوشی های زندگی ما به سر منزل مقصود نرسیده، به غم و تنهایی مبدل گردید.
شوهرم در دانشگاه کابل درس می خواند. از عروسی ما تازه شش ماه گذشته بود و هرج و مرج در آن وقت میان مردم و دولت زیاد گردیده بود. مردم ملکی و بی گناه را بنام های مختلف اذیت و آزار داده و مخصوصا افراد جوان و روشنفکر را بنام های این که به ضد دولت کار می کنند و به بهانه های مختلف دیگر به زندان می کشاندند.

من در آن وقت بیشتر به شوهرم فکر می کردم و زمانی که به دانشگاه می رفت، با برگشتن اش برایش ناراحت می بودم، چون می دانستم که شرایط و وضیعت خوب نیست.  در اول فکر می کردم شاید با او کاری نداشته باشند، اما بعد ها دانستم که هدف شان بردن و آزار دادن جوانان است.  یک روز شوهرم به عزم دانشگاه رفت و من در انتظار باز گشت اش بودم، اما از او تا امروز دیگر  هیچ اطلاعی، نه از زنده بودن و نه از مرگ اش برای ما نرسید. از همان روز به بعد سختی و مشکلات زندگی ام آغاز گردید. من بیشتر از سختی های خودم، در مورد کودکی که در بطن داشتم ناراحت و پریشان بودم. به سرنوشت شوم و بدی سر دچار گردیدم. این بدترین مصیبت زندگی من بود، که تا امروز مرا عذاب می دهد.
در آن وقت من پشت هر دروازه ای را کوبیدم و به هر نهاد مراجعه نمودم اما هیچ نتیجه ای به دست نیاوردم. از سقوط دولت حفیظ الله امین خوش شدم و فکر نمودم شاید گم شده ی خود را دریافت نمایم. اما آن گاه چیزی را که هیچ فکر نکرده بودیم و در خیال ما نبود، اشغال کشور ما توسط بیگانگان بود که با  این کار، امید پیدا نمودن گمشدگان ما کاملا کم گردید. بعد از پیروزی حکومت ببرک کارمل، مردم از واکنش نشان دادن ناتوان گردیدند.
با بازشدن دروازه ی زندان پلچرخی فکر نمودم شوهر من نیز بر می گردد، اما تا امروز هم از شوهرم هیچ خبری به دست نیاوردم. امروز که پسرم جوان گردیده، یک جوان پر عقده بار آمده است. هر بار با دیدن تصویر های از پدر گم شده ی خود، اشک می ریزد و اظهار تاسف می نماید، که ای کاش من هم مانند سایر جوانان پدر می داشتم». در حالی که اشک از چشمان این خانم سرازیر می گردید، در سخنان اش افزود :» به امید آن که روزی جسد های گم شدگان ما پیدا گردد و به امید آن روزی که صدای ما قربانیان با مردم رنج دیده ی کشوری ما یکجا شود، برای تامین عدالت، رفاه و سعادت، آزادی و رهایی مردم، و روزی برسد که همه بی عدالتی ها و استبداد بر چیده شود».

 

دکمه بازگشت به بالا