از ورای دود و آتش (۳۴۲)

شوهرم را از پیراهن اش شناختم

هنوز مکتب را تمام نکرده بودم که نظر به خواست و خواهش مادرم، که در بستر مریضی افتاده بود، با پسر خاله ام که عمرش از من تفاوت زیاد داشت، عروسی کردم. اما در مدت کمی که با هم زندگی نو را آغاز کرده بودیم، خوش بودم. زیرا شوهرم آدم تحصیل کرده بود و هیچ گاهی مانع درس و تعلیم من نگردیده و خواست که بعد از عروسی هم مکتب خود را که به صنف دوازدهم رسانده بودم، ختم کنم. اما از طالع و بخت بدی که در تقدیر من نوشته شده بود جنگ های میان گروهی آغاز گردید، که با این جنگ ها دروازه های علم و معرفت به روی همه ی مردم مسدود گردید. جنگ روز به روز شدت می گرفت. ما در منطقه ی پر تجمع و پر نفوس شهر کابل موقعیت داشتیم.

پایگاه مردمان جنگی در منطقه ی ما زیاد گردید. با این کار در دل هر خانواده ترس پیدا شد که مبادا از این پایگاه ها خانه های مردم ملکی هدف قرار داده شوند ناگزیر شدیم خانه ی خود را ترک کنیم و به منقطه ی که امنیت اش نسبت به منطقه ی قبلی ما خوبتر بود، رفتیم. با آغاز جنگ ها، بر علاوه مسدود شدن دروازه های مکتب و دانشگاه به روی جوانان و کودکان، در دوایر دولتی نیز بی نظمی رونما گردید، که از جمله ی آن عدم پرداختن معاش ماهوار برای کارمندان دولتی بود. شوهرم چون عاید دیگری به جز از وظیفه ی دولتی خود نداشت، ناگزیر گردید با برادران کوچک اش کار خرید و فروش اموال منزل را شروع کند. در ان زمان همه مردم در حالت فرار و گریز بودند و مال و دارایی خود را به قیمت بسیار ناچیز به فروش می رسانیدند. با این کار شوهرم می توانست لقمه ی نان حلال برای تمام اعضای خانواده اش پیدا نماید. اوج گرمی های ماه سرطان بود و کار شوهرم نیز رونق گرفته بود. شوهرم نماز پیشین را در خانه خواند و بعد  از خانه خارج شده ده دقیقه بعد از خارج شدن شوهرم  انفجاری شدیدی شیشه های نیم شکسته خانه ی ما را تکان داد. من و مادر شوهرم فریاد کشیده، به عجله طرف بیرون دویده، بدون این که بوت پای کرده باشیم، با پاهای برهنه و بدون چادر به طرف دکان شوهرم که در نزدیک خانه بود، رفتیم. فضا در بیرون هنوز هم پر از دود و خاک بود. همه ی مردم در چهار اطراف دکان جمع شده بودند. شوهرم را از پیراهن سفیدش که بر تن داشت شناختیم که غرق خون کنار بایسکل افتاده بود. چند بار صدایش کردم، اما چشمان اش را باز نکرد. جسد پر خون اش را مادر شوهرم در آغوش گرفت و فریاد زد. اما او دیگر زنده نبود».
خشویم از فراق و درد از دست دادن پسر جوان اش بعد از شش ماه در گذشت و من با تمام مشکلات و سختی های روزگار مقابله نموده، زندگی را با یک فرزند که یگانه نشانی ازدواج ما است، تا امروز سپری نمودم».
آنچه را خواندید گفته های یک خانم قربانی بود که در اثر جنگ های میان گروهی شوهر خود را از دست داده و این خانم قربانی می گوید که «هیچ گاهی قاتلین شوهر خود را نمی بخشد تا زمانی که این جنایت کاران به میز واقعی عدالت کشانیده شوند».
 

 

دکمه بازگشت به بالا