از ورای دود و آتش (۳۴۲)

کودکانی که بی پدر می شوند

در یکی از روزهای گرم تابستانی که شدت گرمی هوا برای همه زنده جان ها سخت آزار دهنده بود، در خانه مصروف آشپزی بودم. در آن روز ها تازه کشور ما توسط اشغالگران تصرف شده بود و آنها همه مردم قریه را آزار می دادند.
شوهرم که پیشه ی دهقانی داشت، مصروف کار کشت و زراعت خود بود آن روز ها آغاز جنایت عساکر روس در قریه ی ما بود. آنها بالای هر کس شک می کردند و مردم قریه را و به خصوص جوانان قریه را با خود می‌بردند و بعدش صدای فیر شنیده می شد. هر گاه صدای فیر ناگهانی را می شنیدیم، چشم به راه پیام های مرگ نا به هنگام جوانی از قریه می بودیم. ناگزیر هم بودیم که در قریه ی خود  باشیم، زیرا هیچ جایی برای گریز و هیچ پناه گاهی نداشتیم. ناگزیر بودیم و هر روز انتظار مرگ تدریجی را می کشیدیم.

شوهرم در یکی از همان روز های گرم و  سوزنده ی تابستان که شدت گرمی قدرت کار کردن را از مردم گرفته بود، راهی مزرعه شد. در قریه سکوت حکم فرما شده بود و همه مردم بی گناه از ترس و  وحشت عساکر روس به زیر خانه ها پناه برده بودند. چون در آن زمان اگر کسی در دهکده گشت و گذار می نمود، مورد شک آنها قرار می گرفت  و هدف قرار می گرفت. بعد از رفتن شوهرم، در دلم ترس پیدا شد. مثل هر روز باید تا شام در انتظار می بودیم تا او بر می گشت. تمام روز را در پریشانی و سرگردانی یکجا با کودکانم  سپری نمودم و لحظه شماری می کردم. اما در آن روز ها خبر مرگ زود تر برای مردم می رسید، زیرا در هر کوچه و دهکده عساکر با سلاح های شان گشت وگذار می نمودند و با شنیدن یک فیر گلوله، بعدش آوازه ی مرگ بلند می شد که پسر فلانی را کشتند. این بار هم چنین اتفاق افتاد. تاریکی شام فرا رسید بود و همه ی ما ساکت در خانه نشسته بودیم و من فکر این را می‌نمودم که پدر اولاد هایم چه شد و کجا رفت. دروازه تک تک شد. روشنی چراغ دستی در بیرون خانه دیده می شد. در حالی که در دلم احساس بدی پیدا شده بود و بدنم از شدت گرمی زیاد، تر گردیده بود، چراغ را با خود گرفته به دروازه ی حویلی نزدیک شدم. اما پیش از این که دروازه را باز نمایم، از صحبت خاموشانه ی مردم دهکده دانستم که خاک سیاهی بر سرم شده و کودکانم بی پدر گردیدند. دروازه را در حالی که تمام اعضای بدنم می لرزید و آتش داغ در بدنم افروخته شده بود، باز نمودم و با جسد سوراخ سوراخ شده ی شوهرم که چندین مرمی در بدن اش شلیک گردیده بود، رو به رو شدم. بدون این که ناله و فریادی کشیده باشم و بدون روشنی چراغ، جسد را به خانه آورده در داخل باغچه ای که به حویلی ما نزدیک بود، به خاک سپردیم.
من از آن زمان که طعم تلخ جنگ را چشیدم، در آرزوی روزی هستم که دیگر خبر مرگ کسی را نشنوم، اما این آرزویم تا حال تحقق نیافته است.
آنچه را خواندید به اساس گفته های یک خانم قربانی بود که شوهر خود را در زمان اشغال روس ها از دست داده است. این خانم از دولت تقاضا دارد تا برای مردم صلح و آرامی را تامین کند، چون مردم دیگر تحمل جنگ را ندارند.
 

 

دکمه بازگشت به بالا