از ورای دود و آتش (۳۴۰)

حمله هوایی عید را به ماتم تبدیل کرد

سخنانی داریم از مادری قربانی که درد و رنج‌های بی کران‌اش را که درج سینه‌اش شده، می‌شنویم که چنین  قصه می‌کند: «ما در طول ۲۳ سال جنگ شاهد این بودیم که کشور ما همیشه از طرف جامعه بین المللی کمک و معاونت می شود. اما بیشتر دیده شده که این کمک و همکاری ها با تلفات مردم بی چاره و ملکی ما نیز همراه بوده است. چنانچه در ولسوالی سنگین دیده شده که تلفات مردم ملکی بیشتر از تلفات دشمنان بوده است. هزاران مردم قریه را بی خانه ساخته و هیچ خانواده ای را بی داغ نگذاشتند، که در جمعی از مادران قربانی، یکی هم من می باشم.

پسرم که بیست سال عمر داشت، صاحب یک کودک بود. در اثر حملات هوای نیروهای بین المللی یک سال پیش خانه و زمین های زراعتی خود را که یگانه مدرک عاید در زندگی ما بود، ترک نمودیم و به زیر خیمه ها در گوشه ی دور افتاده ای از شهر کابل بدون آب و نان زندگی خود را پیش می بردیم.
اما بعد از سپری شدن یک سال قریه ما کمی آرام شد  و احساس آرامش نموده خواستیم دوباره به منطقه خود باز گشت نماییم. اما پسرم گفت یک بار خودم به تنهای می روم و زمینه زندگی نمودن را در آن جا دیده، دوباره آمده شما را می برم.
من با این حرف قناعت کرده و فکر کردم این بار دیگر نیرو های خارجی بالای مردم حمله نمی کنند. پسرم یک روز پیش از عید قربان به قریه ی ما رفت.
آری سخن من از ایام خجسته ی عید است ایام که شریعت  محمدی آن را ایام خوشی، محبت و دوستی بین مسلمین خوانده است. روز چهارم عید قربان بود و پسر جوانم که این روز خجسته دینی را به شادی گرفته بود، همراه با دوستان اش در محلی مصروف خوشی این روز خجسته بودند؛ اما بی خبر از این که نیروهای خارجی حیات شیرین آنها را توسط طیاره های جنگی شان مورد هدف قرار داده و جان های شیرین  شان را می گیرند. در آن جا مردم در خوشی و میله ی روز عید اشتراک نموده بودند، اما جایی نبود که در آن دشمنان جلسه گرفته باشند که مورد حملات بی نشان این نیرو ها قرار گرفتند. این حمله مانند من بسیاری از مادران را داغ دار کرد و ما بی خبر از همه چیز در انتظار باز گشت پسرم در زیر خیمه نشسته بودیم، تا این که دوستان و اقارب نزدیک خبر مرگ اش را برای ما دادند.
بدون این که پسرم را برای آخرین بار ببنیم، او را در همان دهکده ی ما توسط اقارب و مردم به خاک سپردند. من که امروز در به در و خاک به سر با یک کودک و همسرش زندگی فقیرانه ای را پیش می بریم، از دولت می پرسم که پسرم چه گناهی را مرتکب شده بود، که از بین رفت و ما برای کی فریاد بکشیم و از کی تقاضای کمک و همکاری را نمایم». در آخر، این مادر پر درد به گفته هایش اضافه می کند که هیچ گاهی خون پسر خود را نبخشیده و نزد پروردگار دست دعا بلند می کند که  خدا جزای شان را بدهد.
 

 

دکمه بازگشت به بالا