از ورای دود و آتش (۳۳۸)

چطور عاملین قربانیان خود را ببخشم؟
باز هم به سلسله گزارش های قبلی، سر گذشت مادری را می شنویم که چنین قصه می کند: «در روزهایی که تازه از زبان مردم قریه خبر شدیم که عساکر روس وطن ما را اشغال کرده اند، همه ی مردم در حالت پریشانی و با تشویش زندگی خود را پیش می بردند. هیچ کسی به جرات نمی توانست  برای انجام دادن کار بالای زمین خود برود. اکثر مردم از طرف شب بدون استفاده از چراغ و یا هم کدام وسیله‌ی دیگر در زمین‌های خود کار می‌کردند، اما با شنیدن صدای طیاره‌های جنگی همه به زیر خانه‌ها خود را پنهان می‌کردند. جنگ و زد و خورد روز به روز شدت می گرفت.

مردم قریه خانه های شان  را ترک نمودند و به پناهگاه ها رفتند. در جمع این مردم، ما هم با کودکانم در آن جا پناه بردیم. بدون خوراکه و آب، چند روز را سپری نمودیم. روز های سرد زمستان بود. از طرف دیگر آمدن طیاره های جنگی مردم را به زیرخانه ها کشانیده بود، تا این که خبری تازه ای برای مردم رسید که نیروهای  پیاده روس ها در قریه آمده اند و هیچ کس نه از طرف شب و از طرف روز نباید به دهکده پایین شوند. زیرا همه می دانستند که این مردم رحم و ترحمی بالای پیر. جوان و کودک ندارند. همین که روشنی و یا هم کدام صدایی به گوش شان می رسد، انداخت می کردند و محل را قسمی واژگون می‌کردند که فکر می‌کردید در این منطقه هیچ  ساختمانی نبوده باشد. با وجودی این  که همه موضوع  را می دانستیم، باز هم پسرم  با اصرار زیاد خواست به  قریه پایین شده، برای کودکان توشه و لباس های گرم  بیاورد، زیرا سردی هوا بی حد زیاد بود. همه کودکان از شدت سردی می لرزیدند. پسرم در حالی که صدای مرمی و توپ کم گردیده بود، رفت. با رفتن اش بار بار تکرار کردم که زود بر گردد. او هم قبول کرد، اما بعد از چند لحظه صدای شلیک مرمی و تفنگ به گوش ما رسید. بسیار پریشان بودم و هیچ دلم قرار نمی گرفت. هر لحظه در ذهنم احساسی بدی رخ می داد. روشنی روز ختم گردید. در تاریکی شب بدون این که چراغی بگیرم، همرای شوهرم به قریه پایین شدم. قریه چهره ی وحشتناکی به خود گرفته بود. خانه های ویران شده  مانند  اسکلیت مردگان معلوم می گردید. از هر گوشه وحشت می بارید. به سمتی که خانه‌ی ما بود، روان شدیم، اما هیچ منطقه و جای خود را شناخته نتوانستیم. در خانه به جز از انبار گل و خاک چیزی دیگری دیده نمی شد. بدون این که صدای خود را بلند کرده باشم. خاموشانه نام پسرم را می‌گرفتم و اشک می ریختم و می گفتم پسرم تو کجا هستی. ناگهان پایم  با یک جسد بر خورد کرد چون چراغی روشنی به دست نداشتم، خود را بسیار نزدیک و دقیق نمودم متوجه شدم که جسد سوراخ سوراخ پسرم در حالی که در بغل اش مقداری از توشه داشته غرق، خون است. آنگاه به خود ندانستم. بدون این که صدای دل خود را از سینه ی پر زخم خود بیرون کشیده باشم، با دل پر از درد و غم جسد پسرم را انتقال دادم». در حالی که قطره های اشک برای این مادر دیگر مجال سخن گفتن نمی داد و من هم گذاشتم تا لحظه ای به حال بیابد. اما بعد از وقفه ی طولانی، آه سردی از سینه ی پر دردش بیرون کشیده، گفت :»  آن روز را هیچ گاهی فراموش نمی کنم. مانند من بسیاری از مادران جگر گوشه های شان را از دست داده بودند. بدون این که مراسم نماز جنازه برگزار شده باشد و یا هم فاتحه خوانی صورت گرفته باشد، به خاک سپردند. چطور برای ما مادران قربانی تسلی می دهند. دولت  می گوید که خون این دلبندان و جگر گوشه های خود را ببخشیم. هرگز نی. هیچ گاهی خون شهدای خود را نبخشیده و از دولت تقاضا داریم  که صدای ما قربانیان را بشنود».

دکمه بازگشت به بالا