از ورای دود و آتش (۳۳۶)

وقتی آخرین امید قطع می شود
خوشی ها و غم ها خاطراتی اند که در دل هر انسان باقی می مانند. خاطرات شیرین زندگی را زود می توان فراموش کرد، اما غم و تلخی زندگی را هیچ گاهی از یاد برده نمی توانیم. چنانچه سر گذشت شوم خود را چنین قصه می کند: «هیچ گاهی در زندگی به جز از غم و تلخی های روز گار، شادی را ندیده ام. از کودکی با پدرم که زراعت پیشه بود، در کارهای زمین کمک می کردم. هنوز کودک هشت ساله ای بیش نبودم که پدرم را از دست دادم و با قصه های شیرین مادرم، غم جدایی پدر را از دل دور کردم. مادرم همیشه با نصیحت های خود مرا همراهی می نمود و شب را صبح می نمودیم. اما از تقدیر بد یک سال بعد از مرگ پدرم مادرم نیز  ما را تنها گذاشت و درگذشت.

من و برادرم  دور از مهر پدر و دور از آغوش گرم و شفقت مادر در خانه ی کاکایم بزرگ شدیم. به برادرم که از من کوچک تر بود زیاد توجه داشتم، زیرا نسبت به من او بیشتر به صحبت پدر و مادر نیاز داشت. هیچ گاهی نمی خواستم که اواحساس کمبودی در زندگی خود داشته باشد. همیشه به درس های مکتب و لوازم درسی اش توجه داشتم. عاید کمی را که در کار سوزن دوزی داشتم مصرف درس و تعلیم برادرم می نمودم.
دیری نگذشت که جنگ های میان گروهی آغاز گردید. کار و بار دولتی فلج شد. کاکایم که یگانه نان آوار خانواده ی خود و ما بود، بیکار در خانه نشسته و روز شب را در چرت زدن سپری می نمود. در آن روز ها کار خیاطی من نیز کم گردیده بود، زیرا حالت جنگ بود. همه اعضای خانواده به شمول کودکان کوچک منتظر نان بودند. من با استفاده از فن خود چند جوره لباس تهیه نمودم و برای برادرم دادم تا به بازاری که نسبت به منطقه ی ما امنیت اش خوبتر بود، برده و به فروش برساند و قیمت آن را برای زنده ماندن  مواد خوراکه خریداری نماییم. برادرم در حالی که هنوز هم صدای فیر  راکت و شلیک مرمی ها به گوش می رسید، از خانه بیرون شد. زیاد برایش تکرار نمودم تا بعد از فروش لباس ها زود تر برگردد که او هم  از اصرار زیاد من گفت: من می دانم که جنگ است. همین که کارم شد عاجل  بر می گردم. بعد از رفتن برادرم من لحظه شماری کرده، چشم به راه در خانه نشسته بودم. به ساعت دیواری هر لحظه نگاه می کردم تا این که ساعت  پنچ عصر شد. دلم به تشویش افتاد که چرا این قدر دیر کرد، اما باز فکر نمودم که شاید مشکل موتر بوده باشد. زیرا در آن روز ها در منطقه ی ما پیدا نمودن موتر کار ساده ای نبود. در حالی که هزار پریشانی و تشویش که نسبت به برادرم در دلم پیدا شده بود، شهامت و  دلیری را از دست نداده، از خانه بیرون شدم.  هنوز چند قدم دور نرفته بودم که متوجه شدم موتری که مملو از نظامیان است، به من نزدیک می شود. خود را کنار دیوار گوشه نمودم تا این موتر بگذرد، اما دیدم که موتر مذکور  جسدی را  انتقال می دهد و به طرف دروازه حویلی ما نزدیک می شود. آن گاه دیگر به خود ندانستم. فریاد کنان خود را نزدیک کردم و جسد آغشته به خون برادرم را دیدم. آن گاه زمین زیر پایم لرزید و فکر نمودم آسمان بزرگ با همین بزرگی اش  بالای سرم افتاده است. دیگر چیزی به یاد ندارم. وقتی به هوش آمدم که خود را در کنار جسد خون آلود برادرم یافتم. همه همسایگان گریه و ناله و اظهار تاسف می نمودند».
در حالی که اشک برای این خواهر غم دیده و قربانی مجال سخن گفتن نمی داد، با گلوی پر از درد و عقده سخنان اش را چنین ادامه داد : «من هیچ گاهی خون برادر خود را نمی بخشم. برادری که با هزار مشکلات و سختی های روزگار بزرگ اش نمودم و یگانه آرزویم این بود که درس و تعلیم اش را ختم نماید. اما این همه خیالات و آرزوهایم زیر خاک مدفون گردید».
آنچه را خواندید بر اساس گفته های یک خواهر قربانی  ترتیب شده که برادر جوان خود را در اثر جنگ های میان گروهی از دست داده است. وی اضافه می کند که  هیچ گاهی خون برادرش را نبخشیده و از دولت  تقاضا دارد تا قاتلین را  به پای میز عدالت واقعی بکشاند».

 

دکمه بازگشت به بالا