از ورای دود و آتش (۳۳۳)

جنگ‌ها شوهر و پسرم را از من گرفت
امروز از زبان مادری غم دیده ای می شنویم که مانند سایر هم وطنان ما قربانی جنگ های خانمان سوز شده و پسر نوجوان خود را از دست داده است. وی می گوید :» بعد از سقوط حکومت داکتر نجیب زندگی نسبتا آرامی داشتیم. شوهرم که پیشه ی آزاد داشت، یگانه نان آوار خانواده ی کوچک ما بود. چند ماه از سقوط حکومت قبلی گذشت که منطقه ی ما آماج حملات مخالفان دولتی قرار گرفت. این حملات روز و شب جریان داشت و تا حدی رسید که مردم منطقه را به فرق سر آب داد و مجبور ساخت تا مردم  خانه، مال و دارایی شان را که با هزار مشکل پیدا نموده بودند، ترک نمایند. شوهرم که سخت در هراس افتاده بود، هر روز تصمیم می گرفت تا خانه و منطقه ی خود را مانند سایر همسایگان ترک نماییم. شوهرم از اثر تشویش و پریشانی زیادی که به اثر جنگ ها برایش  پیدا شده بود، در گذشت.

با مرگ پدر کودکانم در زندگی کاملا تنهایی خود را احساس نموده، مجبور شدیم کلبه ی غریبانه ی خود را ترک نموده به خانه ی دوستان در خیرخانه برویم. پسرم تازه جوان گردیده بود و به کمک و همکاری یک دیگر، همراه با کودکانم  روانه ی خانه ی یکی از دوستان خود شدیم. هنوز مسافه ی زیادی را طی ننموده بودیم که صدای شلیک مرمی و راکت به گوش ما رسید. اما باز هم شهامت و دلیری را از دست نداده، کودکانم را قوت داده، پیاده در کنار دیوار از ترس این که مبادا مرمی به ما اصابت نماید، روان بودیم.  ما تنها نبودیم، بلکه مانند ما سایر خانواده ها دیده می شدند که پیر و جوان و کودک همه با عجله و ترس روان بودند و جنگ نیز به شدت جریان داشت. هیچ کس به درد کسی دیگر نمی خورد. هر کس کوشش می نمود تا خود را به پناه گاهی برساند. جسد پیرمردی را در کنار جاده دیدیم که با بایسکل اش افتاده بود، اما بدون این که کسی برایش کمک نماید، همه در حال گریز بودند. مرمی از هر طرف مانند باران شلیک می شد. در همین موقعی که همه ی ما پیاده روان بودیم، صدای مهیبی که گوش ها با شنیدن آن کر می گردید، بلند شد. فضا را دود و بوی باروت گرفته بود. مردم پراکنده شدند. بعد از صدای راکت، گریه و ناله ی کودکان بلند شد و من هر کدام از کودکانم را صدا می کردم، اما از پسرم هیچ جواب نگرفتم. در آن موقع بالای هر کسی که زخم برداشته بود، می رفتم و نام پسرم را صدا می کردم. ناگهان متوجه شدم که پسرم غرق خون کنار سرک افتاده است. شتابان خود را نزدیک اش رساندم، اما بسیار وقت گذشته بود، او دیگر زنده نبود». در حالی که اشک از چشمان این مادر غم دیده جاری بود و از سیمایش معلوم می گردید که غم روزگار، فقر و غربت به رنج هایش افزوده است، اشک هایش را با چادری خود پاک نموده، گفت : «هر زمانی که همان سانحه به یادم می آید، لرزه ی شدیدی به بدنم  احساس می نمایم و برای عاملین آن که خودم می دانم کی ها و از کدام حزب سیاسی بوده اند، نفرین می فرستم».
آنچه را که خواندید به اساس گفته های یک مادر قربانی بود که پسر جوان خود را در جنگ های میان گروهی از دست داده است. وی اضافه می کند که  هیچ گاهی خون پسر خود را نبخشیده و از دولت تقاضا دارد که صدای قربانیان را شنیده و قاتلین را به محاکمه واقعی  بکشاند.  

دکمه بازگشت به بالا